داستان شاهزاده سرزمین قصه ها با عنوان "لطفاً مزاحم نشوید" از هستی آقا مجیدی 14 ساله از کرج

32h_hasti.jpg           

لطفا  مزاحم  نشوید !

      همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد ؛ آن قدر سریع که حتی نمی توانم بگویم چه اتفاقی مرا تا دم در این اتاق کشانده است . من نشسته ام روی صندلی یکی مانده به آخر از سمت راست . توی مطب یک دکتر ؛ دکتر روانشناس ؛ یک خانم دکتر روانشناس .  پدر و مادرم  با  فاصله ی سه صندلی از من نشسته ا ند . نمی توانم بگویـم چیزی که مرا تا  این جا رسانده خودم نبوده ام . شاید اگر این ماجرا را زود تر تمام می کردم الان این  جا نبودم .

     من درست رو به روی میز منشی نشسته ام ؛ زن نسبتا جوانی که هر وقت نگاهش میکنم ، لبخند می زند ؛ لبخندی که بیش تر حس می کنم یک لبخند زورکی است . توی چهره ا ش دقیق می شوم . حس می کنم از چیزی نا راحت است . سرم را می چر خا نم . دوست ندارم به پدر و مادرم نگاه کنم . به در اتاق دکتر نگاه می کنم . با لا ی در اسمش را نوشته اند : مریم  جاودان . نقطه ی حرف آخر اسمش کم رنگ  تر از بقیه ی حرف ها دیده می شود .   چشم ها یم را روی دیوار می چر خا نم . سعی دارم خودم را سر گرم کنم . با  همه ی این ها  نمی دانم چرا هنوز هم دوست دارم مبارزه را ادا مه دهم .اما شاید بهتر باشد که تسلیم شوم . به هر حال  این بازی را هم نمی توانم به این را حتی ها  تمام کنم . نباید ترسو و بزدل باشم .

        در مطب باز  می شود . یک خانم جوان بیرون می آید . هنوز یک نفرجلوتر از من است . منشی به زن و مردی که آن سوی مطب نشسته ا ند ، اشاره می کند که نو بتشا ن شده است . زن و مرد از جا بلند می شوند . زن  به سمت من می آید . بعد دست پسر چهار پنج ساله ای را که در صندلی  کنار من نشسته می گیرد  و هر سه  داخل   اتاق می شوند . مطب خا لی تر از قبل به نظر می رسد . منشی  دستش  را روی  پیشانی ا ش می گذارد و فشار می دهد . حس می کنم  سرش درد می کنم . دستش را توی کیفش  می برد و یک بسته قرص در می آورد . لبخند می زنم از این که درست حدس زده ام  ، احساس پیروزی می کنم . اما بعد یک آن لبخند م را می خورم . به جز من و پدر و مادرم ، یک مرد میانسال هم  در مطب نشسته است . منشی لیوان آب را سر می کشد . نگاهش می کنم این بار لبخند نمی زند .  یواشکی به پدرو مادرم  نگاه می کنم   . آرام حرف می زنند . نمی توانم  بفهمم که چه می گویند . هر چه بیش تر  نگاهشان می کنم ، کنجکاوی ام  بیش تر می شود . سرم را می چر خا نم  و به ساعت  رو به رویم خیره می شوم . نیم ساعتی می شود که آن زن و مرد  داخل رفته اند .  حوصله ام سر رفته . دلم می خواهد هر چه زود تر از این مصیبت خلاص  شوم . هر چه  بیش تر  به ساعت نگاه می کنم  ، ترس بیش تری تمام و جو دم را فرا می گیرد . حس می کنم . توی جبهه ی جنگ ایستاده ام .  و آدم ها ی ا طرا فم همگی در جبهه ی مقابل ، رو به رویم ایستاده اند .  به خودم بد و بیراه می گویم .کا ش زودتر این بازی را تمام کرده  بودم . آرام سرم را می چرخا نم و به ما درم  خیره می شوم .  لبخند می زند . از این جور  لبخندها ی مصنوعی  بدم می آید . در اتا ق باز می شود . آرا م بر می خیزم . مادرم دستش را به طر فم دراز می کند.دستم را پس می کشم . می گویم : «من بچه نیستم .»

        پدرم آرام به مادرم چیزی می گوید . خودم را سر زنش می کنم . کاش دست ما درم را گرفته بودم . 

      چند ثانیه بیش تر طول نمی کشد . حالا من  و پدر و مادرم روی صندلی سیاه چرمی اتاق نشسته ایم . رو به روی من  خانم مریم جاودان نشسته است . همان روانشناس . از آنی که فکر می کردم جوان تر است . سنش را حدس می زنم . زیــر لب می گویم ، سی  و پنج . لبخندی روی صورت جاودان می درخشد . لبخندش را باور دارم .  چند دقیقه ای می شود که وارد اتاق شده ایم اما حتی یک کلمه هم رد و بدل نشده . به ساعت  مچی ام نگاه می کنم . جاودان  با خودکار توی دستش با زی می کند . بعد  با خود کار سه بار روی میز ضربه می زند . خود کار را کنار می  گذارد و در یک حر کت حساب شده از جایش بلند می شود و در صندلی چر می سفیدی که رو به روی  ما  به صورت کج  قرار گرفته است ، می نشیند . خونسردی در چشم ها یش مو ج می زند .   بالاخره حرف می زند : « خب اسمت چیه  دخترم ؟ »

   حس می کنم صدایش برایم آشناست . به سوا لش اهمیت نمی دهم . با ید را هی پیدا کنم ، که پدر و ما درم از اتاق بیرون  بروند  اما چه را هی ؟ جاودان سوا لش را دو باره می پرسد ، اما این بار لحنش مهر بان تر به نظر می رسد . 

   ـ نگفتی اسمت چیه ؟

   باز هم سکوت می کنم . کاش جوابش را بدهم ، اما نمی توانم .

   پدرم می گوید : «خب  بگو دخترم ، اسمت رو به خانم دکتر بگو . »

    باز هم سکوت . به خودم گوشزد می کنم ، اگر جواب ندهی عواقبـش هم پای خودت است . پدرم  بار دیگر حرف ها یش را تکرار می کند . عصبانی می شود . می گوید : « نکنه زبونتو موش خورده که حر ف نمی زنی . »

    ما درم  چیزی به او می گوید . پدرم آرام می شود و سعی می کند خودش را کنترل کند  . قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر می خورد  .

     جا ودان لبخند می زند .  می گوید :« آقای  کرامت ممکنه خواهش کنم من و دخترتون رو تنها بذارید . »

      لبخند می زنم . احساس پیروزی می کنم . پدر و مادرم  از اتاق بیرون  می روند . حالا من ماندم و خانم جاودان .

     روانشناس کمی خودش را  به من نزدیک تر می کند .  می گوید : « حالا می توانیم  با هم راحت تر حرف بزنیم . اول بگو ببینم اسمت چیه  ؟»  

      ـ مهتاب .

      ـ خب ، مهتاب خانم چند سالته ؟

       شک دارم . بین  یازده و دوازده   شک دارم . دو ما هی می شود که دوازده ساله شده ام .  اما نمی خواهم خیلی بزرگ به نظر برسم .  

     می گویم :« تقریبا دوازده سالمه .»

     لبخند می زند . می گوید :« منم سی و چهار سا لمه .» 

     سنش را تقریبا درست حدس زده بودم . به قیافه ی مهر با نش  خیره می شو م .

     می گوید :« خب یه کم از خودت بگو .»

     می خواهم همه چیز را یک جا برایش تعریف کنم . اما نمی توانم . زبانم قفل شده است . لبخند جا و دان کم کم دارد عصبی ام می کند . به پشتی صندلی تکیه می دهد .  می گوید :

«خب ، پس بذار اول من بگم . من مریم جاودانم .توی یک خا نوا ده ی شش نفره بزرگ شدم . دو تا خواهر و یک برادر دارم . راستی ، ببینم  تو چی ؟ چند تا خواهر و برادر داری  ؟ »

      از این  که با من مثل بچه ها رفتار می کند . خوشم می آید . اما اگر به همین روال ادا مه دهد ، مطمئنم  که   از کوره در خواهم رفت . نمی دانم پرسیدن این سوال ها از من به راستی چه کمکی به او می کند .  باید منتظر واکنشش بمانم . سوالش را جواب می دهم . می گویم  : « من یک خوا هر دارم . »

     با لحن  مهربانی می گوید :« جدی ؟ »

    متقابلا لبخند می زنم . به این فکر می کنم که اگر خواهر کوچکم برای جدا کردن اتاقش از من ،  پایش را توی یک کفش نمی کرد ، من الان این جا نبودم . اما تقصیر خودم هم  است . اگر لجبــازی نمی کردم ، یا دست کم این داستــان را زود تر فیصله می دادم ، همه چیز الان تمام شده بود . 

    جاودان باز از خودش حرف می زند . به حرف هایش گوش نمی دهم .از دست خودم کلافه ام . چرا همه چیز را نمی گویم و خلاص ....؟ چرا  نمی گویم  . کسی از درو نم  فریاد می زند : « شاید هم باور کرده ای که افسردگی داری ؟ »   توی این فکرها  هستم که یک دفعه جاودان از سر جایش بلند می شود  و به جای اولش بر می گردد . و به کاغذ ها یی که روی میزش است ، خیره می شود .

    حس می کنم . پدر و مادرم همه چیز را در باره ی من برای او توضیح داده اند . و او آن ها را روی  این کاغذ ها نوشته است .  باید مطمئن شوم .  جاودان مدام با کاغذ های روی میزش بازی می کندو گاهی با خود کار قرمز زیر بعضی جمله ها خط می کشد . هم زمان ، حرف هم می زند و سوا ل ها یی می پرسد که هیچ ربطی به ماجرای ما ندارد . می خواهم همه چیز را به او بگویم  اما چگونه به او اعتماد کنم  .  باید بفهمم که روی آن کاغذ  ها  چه چیزی نوشته شده . احساس تشنگی می کنم . می گویم : «می شه یک لیوان آب به من بدید . »

      ـ آره ، حتما . الان می گم منشی بیا ره ...

     با خودم فکر می کنم  این بهترین فرصت است . می گویم : «می شه تو برام بیاری ؟ »

     سکوت می کند و در چشم هایم خیره می شود .نمی دانم چرا به جای شما به او گفتم تو .

حس می کنم ، اشتباه کردم . چند ثانیه بیش تر طول نمی کشد . جا ودان از سر جایش بلند می شود و در حالی که  لبخند زنان به سمت در اتاق می رود ، می گوید : «الان برات میارم .» 

    در پشت سر او بسته می شود . مطمئنم که  چند دقیقه ای را حتما با پدر و مادرم صحبت خواهد کرد . به خودم می گویم ، بهترین فرصت است که بلند شوی و ببینی روی آن کا غذ ها چه نوشته شده است . از سر جایم بلند می شوم .  اما نمی دانم چرا پاهایم  به  زمین چسبیده است . یک آن  می نشینم . شایـد نبایـد این کا ر را  بکنـم .  شاید آن کاغذ ها کا ملا شخصی باشد و به من هیچ ربطی نداشته باشد . دوباره بلند می شوم . می نشینم . از دست خودم کلافه می شوم .

     چرا هیچ  چیز  درست پیش نمی رود ؟ چند دقیقه ای می شود که خانم جــاودان از اتاق بیرون رفته است . من ، اما ، همچنان روی صندلی نشسته ام . هنوز هم به کاغذ ها شک دارم . اگر بروم سر میزش و او یک آن سر برسد ، چه ؟ نه منطقی نیست که این کا ر را بکنم .

     در اتاق باز می شود. جاودان با لیوان بزرگ پر از آب به سمتم می آید. کاش بلند شده بودم و کاغذ ها را دیده بودم . خم می شود و لیوان آب را به طر فم می گیرد . لیــوان  را از دستش می گیرم . لبخند می زنم . نمی دانم  چرا  س می کنم تشنگی ام  کا ملا بر طرف شده است .                به خاطر بزرگی لیوان به خودم  غر می زنم  . اما چاره ای جز خوردن  آب ندارم . تا حد امکان می نوشم . لیوان را روی میـز می گذارم . هنـوز نصف آبش با قی مانـده . به قیـافه ی متحیر  جاودان خیره می شوم .  نمی دانم چرا می ترسم . لیوان را دوباره بر می دارم . و بقیه ی ا ش  را  به آرا می سر می کشم . جاودان عینک دورگردنش را روی چشمش می گذارد و می گوید :  « می خواهم یک سوال از تو بپرسم اما می خواهم خوب فکر کنی و بعد جواب بدهی ؛ باشه؟ »

     از لحن جدی ا ش تعجب می کنم  . سرم را  به نشانه ی رضایت تکان می دهم .  این بار جدی تر از قبل ادا مه می دهد :

       ـ ببینم اگه تو  قرار با شه فقط سه ماه دیگر زنده باشی ، دوست داری  دیگران این را به تو بگویند، یا نه ؟

       از سوا لش می ترسم . عقب می کشم . رنگم می پرد . نکند وا قعا قرار است تنها سه ماه دیگر زنده باشم .  نفس عمیقی می کشم . صدایم می لرزد . باید آرامش خودم را حفظ کنم . می گویم : «چرا ؟ چطور مگه ؟»

     این بار لبخند نمی زند . می گوید : « فکر کن یک بیماری سخت گرفته ای ؛ مثلا سرطان. حس می کنم یک آن تمام دنیا روی سرم خراب می شود .  چشم  هایم سیا هی می رود .  به خودم می گویم : « نه مهتاب او فقط یک سوال پرسید . گفت ، مثلا ...  کسی نگفته تو سرطان داری و قرار است سه ماه دیگر بمیری ...  حرف ها یم  تأثیر ی روی حال و روزم نمی گذارد . یک آن می پذیرم که سرطان دارم .  جاودان عینک روی چشمش را صاف می کند . بعد با صدای بلند  تری نسبت به قبل سوا لش را تکرار می کند : 

      ـ دوست داری دیگر ان به تو بگویند ، یا نه ؟... یعنی می خواهم بدانم تو  ترجیح می دهی بدانی که سرطان داری ، یا نه ؟....

      ز با نم بند آمده. به سوا لش فکر می کنـم . پاسخ سوال ، یک آن از برابـر چشم هایم رد می شود . خودم را با سرطا ن تصور می کنم . نه معلوم است که نمی خواهم بدا نم . حس می کنم سوال را جو ا ب داده ام .صدایی شبیه به صدای خانم جاودان توی ذهنم می گوید : «چرا ؟ » و من توی ذهنم پاسخ می دهم : « دوست ندارم هر روز با فکر مرگ زندگی کنم . » از فکر که بیرون می آیم ، جاودان روی همان صندلی سفید  نشسته است . جا می خورم . متوجه جا به جا شدنش نشدم .   این بار لبخند می زند . اما  لبخند ش را با ور ندارم . یک چراغ  قوه در دست دارد  . آن را روشن می کند و مقابل چشم ها یم  می گیرد . نورش آزارم می دهد . از جا بر می خیزم . می گوید : « آرام باش ... بشین . »

      لحنش دوباره مثل  گذشته مهربان شده است . می نشینم . سوا لش را دو باره می پرسد .  جواب سوا لش را می دانم ، اما تنها می گویم : « نمی دانم . »

      ـ دروغ  شیر ین یا حقیقت تلخ ؟

جمله  ا ش  ذهنم را در گیر می کند . دلم می خواهد با صدای بلند فریاد بکشم . می خواهم جیغ بکشم که  کسی از توی ذهنم می گوید : تو  افسرده نیستی .. این چند روز هم تنها نقش یک آدم افسرده را بازی می کردی . تو یک  انسان سالمی ...  یک نفس عمیق بکش نفس می کشم . حس می کنم حالم بهتر است می گویم : «دروغ شیرین »

       چشم هایم را می بندم  و باز می کنم . جو اتاق حسابی آزارم می دهد . شاید بهتر باشد، حقیقت را بگویم. اما نمی توانم این کار را بکنم . نمی توا نم به او اطمینان کنم . اگر همه چیز را کف دست پدر و مادرم بگذارد  ، چه ؟ آن  وقت چه کنـم ؟ کسی از توی ذهنـم می گوید : « هر اشتبا هی یک تا وا نی دارد . » به حرفش فکر می کنم . حق با اوست . من اشتباه کردم .  کاش همه چیز یک خواب بود ! کا ش می شد  از خوا ب بیدار شوم ! دوباره همان صدا  توی ذهنم می گوید :  « زندگی که خواب نیست .. » به خودم بد و بیراه می گویم . حوصله ی کل کل با او ، یعنی با خودم را ندارم . باید  همه چیز را  بگویم . چشم هایم را می بندم  و روزی را تصور می کنم  که به اصرار خوا هرم اتاقمان را جدا کردیم . خوب یادم می آید ، ده روز پیش بـود . اول نشستم و گریـه کردم . همـان صدای توی ذهنـم می پرسـد : « فقط ، چون دوست نداشتی اتاقت جدا باشد گریه کردی ؟ »  توی ذهنم جواب می دهم : « حالا که فکر می کنم گریه ام هم  از سر لجبازی بود ؛ یک لجبازی بچه گا نه ...»  و باز فکر می کنم : « اما من که بچه نیستم .» اصلا حواسم به جاودان نیست . حتی نگاهش هم نمی کنم . دوبارههمان افکار به سراغم می آیــد . همان روز بــود که رو به روی آیینه ی  اتاق جدیـدم ایستادم  و بد ترین و اشتباه ترین و زشت ترین تصمیـم عمـرم را گرفتم ؛ تصمیمی کـه مرا کشانـد به این جا ؛ به همین اتاق .  صدا ی توی ذهنم می گوید : « پس حالا پشیما نی ؟ » می گویم :« آره، خیلی پشیمانم . » می گوید :  « تو که پشیما نی ، چرا همان روز های اول ، این داستان را فیصــله ندادی ؟ کسی هم فکر نمی کرد که تو از قصد ،  خودت را افسرده نشـ«ان دادی . » به سوالش فکر می کنم . می خوا هم برای این سوال جوابی پیدا کنم ، که سوال جا ودان  رشته ی افکارم را پاره می کند . سرم را به طرفش بر می گردانم .  می گویم : «چی گفتید ؟»

    ـ گفتم : « نمی خوا ی برام تعریف کنی ؟»

    از سوالش می ترسم . می گو یم :« چیو  تعریف کنم ؟»

    لبخند می زند. از لبخندش می ترسم . از سر جایش بلند می شود . حس می کنم ، ترس را توی چشم هایم می بیند . دوباره سر جا یش می نشیند .  همچنان لبخند  می زند .  به خودم می گویم : « نترس .»  

    جاودان کمی صندلی اش را جا به جا می کند و می گوید :  « خب چه طوره برام از  تابلوی سر در اتاقت بگی ؟ چهارشنبه بود ، درسته ؟ چهارشنبه بود که نصبش کردی سر در اتاقت ؟... چی روش نوشته بودی ؟ آهان ، یادم اومد .نوشته بودی ، لطفا مزاحم نشوید ... چه طوره برام از اون روز بگی .. ممکنه ؟»

     چشم هایش را با التماس به چشم هایم می دوزد . می دانستم که پدر و مادرم همه چیز را برایش تعریف کرده اند .  به خودم می گویم : « این بهترین فرصت است . بهترین فرصتی است که ممکن بود گیرم بیاید. بهتر است همه چیز را برایش بگویم ، اما زبان در دها نم نمی چرخد؛ حتی یک کلمه هم نمی توا نم بگویم . به تابلوی  سر در اتا قم فکر می کنم . به جمله ی روی آن .  با خودم می گویم : « این اشتباه ترین کارم بود . برای این که افسرده تر به نظر بیـا یم ، روی یک مقوای سفید با ماژیک سیاه نوشتم ، لطفا مزا حم نشوید . مادرم خا نه نبود ؛ خوا هرم را برده بود کلاس . بهترین فرصت بود که نصبش  کنم  سر در اتا قم . بعد روی تختم نشستم .       اول خواستم بروم و تابلو را بکنم . هنوز فرصت داشتم . مادرم هنوز بر نگشته بود . انگار نه انگار که اتفا قی افتاده باشد .  اما را ضی نشدم تابلو را بردارم . اما در عوض به خودمقول دادم که اگر وا قعا بیست و چها ر سا عت ، اصلا  با من کا ری نداشته باشند ، تمام جریان را تمام کنم .  اما  این طور نشد . مادرم به محض دیدن تابلو  در اتاقم را باز کرد . همان طور که همیشه عصبا نی می شد ، جلو آمد . ترسیده بودم . روبه رویش ایستادم . باید افسرده به نظر می رسیدم. وگر نه نقشه ام لو می رفت . شروع کرد به گفتن تمام حرف هایی  که در آن هفته  با یـد می گفت  و نگفته بود . خیلی عصبا نی شده بود . دلم نمی خواست این طور شود . مادرم هر لحظه بیش تر عصبا نی می شد ، اما من نمی توانستم حرف بزنم . کاش همان موقع چیزی گفته بودم ! »

     مادرم که حسابی عصبا نی شده بود ، گفت : « هر طور که راحتی . اصلا تا آخرعمر افسرده بمان . به این تابلو ها هم احتیا جی نیست . »  بعد همان جا  تابلو را  پاره کرد و از اتاق بیرون رفت . و من زدم زیر گریه و دوباره تصمیم اشتباه دیگری گرفتم .

      جـاودان  به صورتم نگاه می کنـد . منتظر جواب است از افکـارم بیرون می آیـم . نگاهش می کنم . می گوید : « خب شاید دوست داری از جای دیگری شروع کنیم .  می شه بگی برای چی بعد از پاره شدن تابلو  سی و چهـار سا عت چیزی نخـوردی ؟ » به خودم می گویم ، دیگر کا فی است . جو اتاق آزارم می دهد . به خودم می گویم : « با ید همه  چیز را بگویی .» جواب خودم را می دهم : « نمی توانم ، دست خودم نیست .» صدای توی ذهنم می گوید : « چرا  با خودت می جنگی ؟» جواب ذهنم  را می دهم  : « من خیلی بد بختم . » ، اما این بار با صدای بلند .  جاودان نگاهم می کند . می گوید : «چی ؟ »

     بغض می کنم  و می گویم : « اصلا هیچ آدمی توی دنیا به اندازه ی من بد بخت نیست .»  

     نگاه عاقل اندر سفیهی به من می اندازد و می گوید : « که این طور ! می تو نی از اتاق بری بیرون . »

     از اتاق بیرون می روم . روی صنـدلی می نشینم . مـادرم به سمتم می آید . هنـوز  به من نرسیده است ، که پدرم صدایش می کند و بعد هر دو دا خل مطب می شوند .

 

***

        پنج دقیقه ، ده دقیقه ... پانزده دقیقه ... نه بیست و پنج دقیقه ،  نه بیش تر است ، چهل دقیقه ، شاید هم یک سا عت ، درست نمی دانــم . هر چه هست ، خیلی وقت است که پدر  و مادرم داخل اتاق مریم جا ودان شده اند . به خودم بد و بیراه می گویم : « هر چه سرت بیاید ، حقت است . خودت خواستی . خوت باعث شدی . »  اشکی از گوشه ی چشمم سر می خورد . با پشت دست . اشکم را پاک می کنم . با خودم  می گویم ، پس چرا آن قدر طول کشید . چرا بیرون  نمی آیند . 

     منشی با تلفن صحبت می کند ؛ می خندد . احساس می کنم که چه قدرخوشبخت است . اما من  چه ؟ من که حتی نمی توانم  به موقع حرفم را بزنم ، کجام شبیه خوشبخت هاست ؟  ذهنم جوا بی نمی دهـد . چشم هایم را می بنـدم . می شمـارم . تا صد که می شمارم ، چشم هایم را باز می کنم و دوباره می بندم . دوباره از یک شروع می کنم .  این بار  به پنجاه و شش که می رسم ، در اتاق باز می شود . نا خود آگاه چشم هایم را باز می می کنم . پدر و مادرم  از اتاق بیرون می آیند . حس می کنم ما درم گریه کرده است و پدرم قیا فه ی در هم و  نگرا نی دارد . شاید هم کمی ناراحت است . می ترسم . جاودان پشت سر آن ها بیرون می آید . از روی صندلی بلند می شوم . سر جا یم می ایستم . جا ودان اما لبخند  همیشگی اش را دارد . مادرم به نزدیکم می آید . می خوا هد دستش را به طرفم بگیرد . اما  قبل از آن که  دستش را بگیرم  پشیمان می شود و دستش را عقب می کشد . از خودم بدم می آید .

      پدرم می گوید : «خانم دکتر مطمئنید که  لا زمه؟ »

      ـ بله آقای کرامت . خیلی هم لازمه . 

      همراه پدرو ما درم  از مطب بیـرون می آییم و سـوار ما شین  نقره ای رنگمان می شویم . ما شین راه می افتد . هیچ کس هیچ چیز نمی گوید . من تنها به این فکر می کنم . که منظور پدرم از پرسیدن آن سوال  چه بوده است  و به این فکر می کنم .  که چرا خانم دکتر در جواب پدرم گفت : بعله ، معلو مه که لازمه ، به لحن جدی اش ، به لبخندش فکر می کنم .گه گا هی هم   به سا عت ما شین نگاه می کنم . ما شین بلا خره می ایستد . پدرم از ما شین  پیا ده می شود . بعد در سمت مرا باز می کند و می گوید : « پیاده شو دخترم . »

      نمی دانم چرا ، اما از ماشین پیاده می شوم . هیچ شباهتی به خیابان خودمان ندارد . حس می کنم . تا به حال به این خیابان نیا مده ام . پدرم به سمت رو به رو حرکت می کند .

      می گوید : « بیا .»

      رو به رویم تابلوی بزرگی است ، که روی آن نوشته شده است :  « بیما رستان روا نی م . الف.» مثل گچ سفید می شوم . پدرم بر می گردد . نگا هم می کند. به سمتم می آید . دستم را می گیرد . تکان نمی خورم . . دستم را می کشد .

       می گویم « کجا می ریم ؟ »

       به تابلو بیما رستان اشاره می کند . بعد دستم را می کشد . زورم نمی رسد . دنبا لش را ه می افتم .

     می گویم : « وا سه چی می ریم ؟»

     ـ خب لازمه

     به آخرین  جمله ی خانم دکتر فکر می کنم . رنگم می پرد . وارد بیمارستان می شویم . از را هرو باریکی می گذریم . را هرو ، سراسر به اتاق های باز می شود که هرکدام پر است از آدم هایی که لباس بنفش بلندی به تن دارند. گه گا هی هم در میانشان پرستارهایی با لباس سفید  دیده . می شود . دراتاق شماره هشت  پرستاری به زور به یکی از آن آدم ها  غذا می دهد . در اتاق  شماره ده یکی از آن بنفش ها به من خیـره می شـود و شکلـک در می  آورد و در  اتاق شماره شانزده  چند بنفش مثل بچه ها دارند با هم  بازی می کنند. اما آن ها که بچه نیستند .   می ترسم . گوشه ی چشمم پر از اشک می شود . دلم برای  آدم ها ی بنفش می سوزد .   جلوی پذیرش می ایستیم . پدرم جلو می رود و با زن سفید پوش پشت  میز صحبت می کند . حرف هایشان را نمی شنوم .  پدرم  از کنارم رد می شود . می خوا هم کنارش بروم . زن سفید پوش دست مرا می گیرد . پدرم هر لحظه از من دور تر می شود .

     زن می گوید:« بیا .»  

     کسی توی ذهنم می گوید : « خودت مقصری . »

     زن دستم را می کشد و مرا به اتاق شماره بیست می برد . اتاق خا لی است . زن می گوید : « تو می تونی این جا بمونی .»

     می تونی با بچه ها هم با زی کنی . به لباس های بنفش که  با چوب لبا سی  زنگ زده اش روی تخت افتاده خیره می شـوم . خودم را  در آن لبـاس تصور می کنم . وحشت  می کنم  از  اتاق بیرون می روم . می خوا هم فرار کنم . زن دستم را می گیرد .  می گوید : « چه طوره  با بچه ها آشنا  بشی ؟»

     بعد مرا به اتاق کنا ری می برد. یکی یکی اسم آدم ها بنفش  را  می گوید . بعد اسم مرا به آن ها می گوید : یکی از آن بنفش ها  به سمتم می آید . دستم را محکم می گیرد . می ترسم   مشت آن یکی دستش را باز می کند . به نظرم سنش زیاد است .

    می گوید : « نگاه کن .»

     ـ  چیو نگاه کنم ؟

     ـ  می دونی من سه تا کلا غ دارم . نگاه کن .

     به مشت خالی اش  خیره می  شوم .  چیزی نمی گویم . دستم را محکم تر می گیرد .

     ـ تو کلاغ ها را دوست ندا ری ؟  

     دستم رافشار می دهد . درد می گیرد. دو باره می گوید : « تو کلا غ ها را دوست نداری ؟» می ترسم . می گویم : « چرا ، چرا ، دوست دارم .. من کلاغ ها رو دوست دارم. »

     مثل بچه ها می خندد . دستـم را ول می کنـــد . احسـاس می کنم چه قدر دلم برایش می سوزد . بایـد فرار کنم . چنـد بنفش دیگر  به طرفم می آیند . حس می کنم . سرم گیج می رود . 

زن می گوید : «  توی اتاق شما ره بیست  تا دو روز پیش یه دختر جوون بود ، که افسر دگی داشت . اما حالا خا لیه . تو می تونی اون جا بمونی .»

 صدایش توی ذهنم می پیچد . چند بنفش دورم را گرفته اند . هر کدام چیزی می گویند . از حرف هایشان سر در نمی  آورم . جیغ می کشم . بنفش ها   عقب می روند . 

     می گویم :« اما من که افسرده نیستم . »

     زن متعجب نگا هم می کند . صدایم را بلند تر می کنـم .  داد می زنم . می گویم : « من که افسرده نیستم .  در حالی که جیغ می کشم .  از اتاق بیرون می روم و  به سمت در خروج می دوم . بر می گردم .زن دنبالم نمی آید . هیچ یک از پرستار ها جلوی فرارم را نمی گیرد . با خودم می گویم : «حتما دلشان قرص است که راه فراری ندارم . » به این فکر می کنم  که حتما نگهبان دم در جلو یم را می گیـرد . همچنان می دوم . وارد حیـا ط می شوم . از کنـار نگهبان می گذرم . جلویم را  نمی گیرد . دلم می خوا هد به هیچ چیز فکر نکنم .

   ما شینمان همچنان همان جای قبلی اش است . درش را باز میکنم . می نشینم . نفس عمیقی می کشم . از توی آیینه ی جلوی ماشین پدرو مادرم را می بینم .  هر دو لبخند می زنند  . با خودم فکر می کنم شاید همه ی این ها یک نقشه بوده است . اما به خودم می گویم ، مهم نیست .  دیگه مهم نیست . ما شین راه می افتد . کسی چیزی نمی گوید . اما احساس می کنم . لبخند پدر و مادرم را این بار وا قعا  باور دارم . احساس خوشبختی  عجیبی دارم . حس می کنم این لحظه بهترین لحظه ی زندگی  من است .  همیشه فکر می کردم .  در بهترین لحظه ها باید از ته دل بخندم . اما من تنها لبخند می زنم . به لبخندم توی شیشه ی ماشین خیره می شوم . با خودم فکر می کنم ، چه کسی گفته  ارزش لبخند  از ته دل کم تر از خنده ی  از ته دل است . این که مهم نیست ؛ مهم این است که از ته دل با شد ؛ همین . وارد کو چه ی خودمان می شویم . و من  همچنان به لبخندم در قاب شیشه ی ماشین خیره شده ام .

__________________________________________________________________________

 

داستان "رامشگری در باد" از مانا حسن زاده خسرو شاهی15ساله از بسطام سمنان_تقدیری

 78a8_.jpg

رامشگري در باد

كاميار پيچ آرشه‌اش را سفت كرد. با يك دست روي تك‌تك سيم‌ها آرشه كشيد و با دست ديگرش كوك ويولن را تنظيم كرد. سعيد هم دستي به سيم‌هاي گيتارش كشيد و پيچ‌‌هاي انتهاي دسته را كمي دستكاري كرد. به‌هم نگاه كردند. سعيد پرسشگرانه نگاه كرد. باد شديد بود. موهاي موجدار كاميار آشفته مي‌شد. صداي بوق‌هاي پي‌درپي مي‌آمد. كاميار ترديد داشت. كيف ويولنش را با چند وقفه جلوي پايش چرخاند تا به پاي عابران نخورد. درش را باز گذاشت. رو كرد به سعيد، ترديدش را خورد و سر تكان داد. ضرب گرفتند و شمردند: «1،2،3،4». صداي موسيقي در پياده‌رو و خيابان پيچيد. كاميار چشمانش را بسته بود. سعيد سرش را پايين انداخته، به حرف‌هاي رهگذران گوش سپرده و چشم به كيف خالي ويولن دوخته بود. كاميار بي‌آن‌كه چشمانش را باز كند فقط آرشه را روي سيم‌ها مي‌كشيد. صداي آرشه گاهي كمي لرزان بود. خورشيد بعد‌ازظهر روي آن‌ها افتاده بود. مخمل سبز سلطنتي درون كيف ويولن و قطره‌اي گوشه‌ي چشم‌هاي بسته‌ي كاميار مي‌درخشيد.

خورشيد قرمز مي‌تابيد. ساز‌هايشان را روي زانوهايشان گذاشتند. هردو به اسكناس‌هاي درون كيف نگاه كردند. جمعاً مي‌شد 39000 تومان. سعيد دستش را روي شانه‌ي كاميار گذاشت و خواست چيزي بگويد امّا حرف مناسبي پيدا نكرد. مي‌خواست بگويد 3 ساعت، 39 تومان هم بد نيست؛ اگر ماهي يك هفته روزي همين سه ساعت را كار مي‌كردند و همين‌قدر در مي‌آوردند، هزينه‌ي كتاب‌ها و خوابگاهشان در مي‌آمد. كاميار در سكوت سر به زير انداخته بود. سعيد از درون كيفش بطري آبي درآورد و به سمت كاميار گرفت: «بيا، بخور.»

«نمي‌خوام. مرسي...»

سعيد آب را از بالا درون دهانش ريخت و در بطري را بست. چند لحظه در سكوت نشستند.

«مي‌شه اينجوري نكني كاميار؟»

«چه‌جوري؟»

«همين كه انقدر ماتم‌زده مي‌شيني... بابا افسرده شدم!»

كاميار با پاهايش روي زمين ضرب گرفت. نقطه‌اي كنار كتاني‌هاي خاكستري‌ تميزش خيس شد.

«اي خدا! تو چرا انقدر راحت گريه مي‌كني؟ ديگه شورشو درآوردي خب منم ناراحتم!»

با بغض گفت: «ببخشيد...»

«درضمن مي‌شه ديگه بهش فك نكني؟»

كاميار چيزي نگفت.

«ببين... منطقي باش. اين وضع زندگيه مائه. سارا كه با اين وضع زن تو نمي‌شه! هرچقدم همديگه رو دوس داشته باشين كاميار، يه چيزايي هست كه از عشق مهم‌تره!»

«هيچّي از عشق مهم‌تر نيست!»

«اي لجباز! ولش كن بابا. عاشقي ديگه...! نمي‌فهمي! يه‌كم ديگم بزنيم؟»

«حال ندارم!»

«خب اينو خودم تنهايي مي‌زنم.» دست كرد داخل كيفش و كاغذ نتي بيرون كشيد.

صداي گيتار در ميان باد پيچيد.

***

سارا بند كيفش را در دستش فشرد امّا لرزش دستانش كاملاً قطع نشد. صداي موسيقي كه قطع شد، خود را در كنار دكّه پنهان كرد و تكيه به ديوار دكّه‌ داد. احساس خفگي مي‌كرد. چند‌بار آرام سرفه كرد و ناگهان بغضش تركيد. آرام پشتش را روي ديوار سراند و روي پنجه‌ها نشست، سرش را ميان دستانش گرفت. گريه مي‌كرد و در ميانش سرفه تا احساس خفگي‌اش را برطرف كند. نگاه كنجكاو عابرين را احساس مي‌كرد.

«دخترم، كمكي از دست من برمياد؟»

سارا دستي به گونه‌ي خيسش كشيد و از جا بلند شد.

«نه... ببخشيد، معذرت مي‌خوام.»

« آب بدم بهت؟ بيا...»

صاحب دكّه در يك بطري آب را باز كرد و بطري را به دست سارا داد. سارا آرام بطري را به لب‌هايش نزديك كرد. دست‌هايش هنوز مي‌لرزيد. چند قلپ خورد و بعد از كنار دكّه سرك كشيد. قطره‌اي از چشم كاميار روي زمين چكيد. بغض سارا دوباره تركيد.

«چي شده دخترجان؟»

سارا سرش را به چپ و راست تكان داد. كيف پولش را درآورد تا پول آب را بدهد.

«نمي‌خواد، مهم نيس...» و داخل دكّه‌اش بازگشت. سارا زير لب تشكّر و دوباره از كنار دكّه به كاميار و سعيد نگاه كرد. مي‌خواست اين چند قدم را برود جلو امّا پاهايش قدرت نداشتند. صدايشان را اگر تلاش مي‌كرد مي‌شنيد.

«سارا كه با اين وضع زن تو نمي‌شه! هرچقدم همديگه رو دوس داشته باشين كاميار، يه چيزايي هست كه از عشق مهم‌تره!»

«هيچّي از عشق مهم‌تر نيست!»

گونه‌هاي سارا باز خيس شده بود امّا لبخند كمرنگي زد. نفس عميقي كشيد، اشك‌هايش را پاك كرد و سعي كرد بغضش را فرو بخورد. سعيد شروع كرد به زدن. كاميار خسته پيشاني‌اش را به دستانش تكيه داده بود و به زمين نگاه مي‌كرد. سارا چندبار آب دهانش را قورت داد و سعي كرد صدايش را صاف كند. آرام قدمي به جلو برداشت و از پناه دكّه بيرون آمد. يك قدم ديگر، و يكي ديگر. چند لحظه ايستاد. سعيد كفش هاي سارا را ديد. سرش را بالا آورد و چشم دوخت به چشم‌هاي خيسش. سارا انگشتش را روي لب‌هايش گذاشت. لب‌هاي نيمه‌باز سعيد بسته شد و حواسش را متمركز زدنش كرد. رهگذري يك 2000 توماني درون كيف  انداخت. سارا پشت به ديوار ايستاد، يك‌بار ديگر صدايش را صاف كرد، چشمانش را بست و شروع كرد به خواندن با آهنگ. صدايش قوي بود امّا هنوز مي‌لرزيد. كاميار سرش را بلند كرد و خيره به او ماند. سارا چشمانش را باز نكرد و با صداي گيتار خواند. لرزش صدايش بيشتر شده بود. چراغ‌هاي خيابان به نوبت روشن مي‌شدند. باد هياهوي خيابان و آهنگ را در خود گم مي‌كرد.

«غرورمو ببخش، حضورمو ببخش، منم يه عابرم، عبورمو ببخش.»

________________________________________________________________

اشعار بامداد رفعتی 13ساله از کرمان برگزیده سرزمین شعر در بخش سپید اولین دوره ی شعر احمد شاملو

 

fm7s_ba.jpg

 

ملخی که

سرنوشتش را می داند

توی آب می پرد

تا دنیای دیگری را تجربه کند

******************************

ماه

اتفاقی بود

که نمی خواست کامل شود

******************************

         ماهي ها سرگردانند

 تا مقصدي به آنها برسد

 مثل آدم ها

******************************

 

شانس را

از میان نوشابه های سیاه بر می دارم

با آن که می دانم

همه سیاه اند

******************************

سيب گاز زده اي

که سال ها در ظرف مانده

با اين که پوسيده

هنوز هم منتظر گاز بعدي است

         ******************************

آخرين نفر

هميشه در آخرين روز مي نشيند

نگاهت به جمعه هاي بعدي باشد

ببين کدامشان تعطيل نيست

____________________________________________________________________

شعر "تو ده ما همیشه زمستونم بهاره" از سمیرا رئیسی 8ساله از دزفول_تقدیری بخش کلاسیک اولین دوره ی شعر احمد شاملو

 726u_untitled.jpg

 

تو ده ماهمیشه زمستونم بهاره

حسنی از این زمستون

خسته شده حسابی

دنبال خانم بهار

گشته تو هرکتابی

حسن پیش خودش گفت:

شاید ننه بدونه

خانم بهار زمستون

میره کجا میمونه

حسنی صدا زد :ننه

دوباره داد زد: نه نه

خانم بهار پس کجاست؟!

نه تو دهه نه اینجاست

ننه ی حسن گفت: حسن

اینقده فریاد نزن

خانم بهار اینجا نیست

خودش میاد جایی نیست

بهار یه فصل ساله

اندازه ی سه ماهه

تموم بشه زمستون

بعد نوبت بهاره

حسن یواش گفت : ننه

دلم میخواد بهارشه

تموم برفهای ده با یه اشاره آب شه

بگو که چند روز دیگه خانم بهار پیش ماست؟

چند روز دیگه میپیچه تو کوچمون عطر یاس؟

ننه ی حسن دوباره گفت :

 ننه این غم نداره

درست سه ماهه دیگه

اون وقت دیگه بهاره

حسن دیگه حرف نزد

رفت و یه گوشه نشست

چشماش کمی خسته شد

یواشی اونارو بست

حسن خوابید وخواب دید

یه خواب خوب وخوشکل

خانم بهار اومده کنار حوض کاهگل

حسنی تو خواب دید بهار

از دست اون کلافس

رو پیرهنش آسمون تو دست اون ستاره س

حسن کمی جلو رفت

با من و من سلام کرد

بهار جوابش رو داد

ولی نگاهش نکرد

حسن گفت به بهار

من که بدی نکردم

یه چند روزیه   دنبال تو میگردم

خانم بهار گفت :حسن

نه ، تو بدی نکردی

قول بده که بیخودی

دنبال من نگردی

قشنگی فصل من سپیدی زمستون

پاییز برگ ریزون

یا چله ی تابستون

هر فصلی چیزی داره که اون یکی نداره

تو هر کدوم نعمتی ست که زندگی می آره

خانم بهار گفت وگفت

حسن فقط گوش میکرد

گاهی تو خواب می خندید

گاهی می شد سرخ وزرد

حسنی  از خواب پرید

اومد تو ده داد کشید

آی آدما ، بیدار شید

بهار یا که زمستون

فرقی با هم نداره

تو ده ما همیشه

زمستونم بهاره

________________________________________________________________

آثار بقیه ی برندگان نهایی بخش شعر و داستان بعد از اینکه با لوح تقدیر یا تندیسشان عکس گرفتند و به شازده کوچولو دادند،در همین جا به نمایش گذاشته می شود.

با بهترین آرزو ها

مسئول روابط عمومی شازده کوچولو

فروغ موسوی فرد

 

 

شاهزاده سرزمین قصه ها و اشعار

شنبه دوازدهم مهر 1393
شازده کوچولو پس از یک سفر پرهیاهو و پرماجرا در سرزمین قصه ها آمده تا برنده ها را به شما معرفی کند و تاج خود را بر سر نفر اول و شاهزاده ی سرزمین قصه ها بگذارد و با خیال راحت  به سیاره اش برگردد!

 

او بر اساس آراء هیئت داوران :

مصطفی رحماندوست،فریبا کلهر،عباس عبدی،سعید تشکری و کرمرضا تاجمهر  اسامی برندگان بخش داستان را بدین ترتیب اعلام می دارد:

نفر اول و شاهزاده سرزمین قصه ها

هستی آقا مجیدی 14ساله از کرج با داستان "لطفاً مزاحم نشوید!"

آپلود عکس رایگان و دائمی

 

نفر دوم :امیرحسن ابراهیمی خبیر 13ساله از تهران با داستان "زنگوله ی پای آقای مدیر"

 lyul_.jpg

 

نفر سوم:آلا رضایی 10 ساله از بوکان با داستان "بازگشت به خانه ی زرد"

 mdc74j2gdke5l13vdag.jpg

 

به دلیل سطح بالا و کیفیت و خلاقیت در  داستان ها  5 نفر نیز شایسته تقدیر شناخته شدند:

 

 نرگس حسنی 15ساله از علی آباد گلستان با داستان"تلویزیون قدیمی"

آپلود عکس رایگان و دائمی

 

ریحانه صفری 13ساله ساله از ورامین با داستان "حبابی برای لیلی"

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

مانا حسن زاده خسروشاهی 15ساله از بسطام با داستان "رامشگری در باد"

آپلود عکس رایگان و دائمی

 

حانیه اشجعی 14 ساله از تربت حیدریه با داستان "برای دیگران هم"

 آپلود عکس رایگان و دائمی

حسین اکبری 9ساله از لارستان با داستان "تنهایی چهار خط"

 qxeg_hossein_akbari.jpg

                                                      و

                                              در بخش شعر

به دلیل انبوه شعرهای خوب در این دوره،داوران محترم  مصطفی رحماندوست،غلامرضا بکتاش،مهدی وزیربانی و حمید افسرده ریوار در بخش کلاسیک: ژینا رشیدی با شعر"تک درخت حیاط مدرسه"به دلیل بلاغت در روایت– تسلط در وزن و قافیه که در تک تک شعرهایش با آن روبرو بودند به عنوان شاعر و شاهزاده ی سرزمین اشعار  معرفی کردند.

 fm_zhina_rashidi.bmp

                                                             و

 دربخش شعر سپید جایزه شاعر برگزیده ی سرزمین شعر به بامداد رفعتی 12 ساله  از کرمان با  6 اثر زیبا که خیال شاعرانه – حس آمیزی و اندیشه و کوتاه نویسی از مولفه های اصلی آثار بوده اند تعلق گرفت.

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

عنوان پدیده ی اولین جایزه ی ادبی شعر احمد شاملو به مسیحا رهبری 9ساله از رامسر تعلق می گیردبا هشت شعر که مضامینی فلسفی – اجتماعی - بشری و ضد جنگ را با خود دارد . همانطور که می دانید شعرسپید شعری جهانیست و شعر بی مرز زبان گفتگوی مشترک می خواهد .

آپلود عکس رایگان و دائمی

 

تقدیر شده های اولین دوره جایزه ی ادبی احمد شاملو نیز به قرار زیر است:

امیرحسن ابرهیمی خبیر 13ساله از تهران

 lyul_.jpg

سیده هستی رسولی 15 ساله از مشهد

 آپلود عکس رایگان و دائمی

سمیرا رئیسی 8 ساله از دزفول

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

 آثار برگزیدگان داستان و شعر به زودی در همین وبلاگ در اختیار شما عزیزان قرار می گیرد.

با تشکر فراوان از همه ی شما بزرگواران و همراهان همیشه ی مسابقه ی شازده کوچولو مخصوصاً کادر محترم  داوری و همچنین فروغ موسوی فرد مسئول روابط عمومی که با تلاش بی وقفه اش از ابتدای جشنواره ما را یاری نمودند.

فروغ موسوی فرد

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

هیئت داوران بخش داستان:

مصطفی رحماندوست

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

فریبا کلهر

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

سعید تشکری

آپلود عکس رایگان و دائمی

 

عباس عبدی

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

کرمرضا تاجمهر

آپلود عکس رایگان و دائمی

 

سمیرا آرامی

 آپلود عکس رایگان و دائمی

                                   و

الهام مزارعی 

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

 

                      داوران بخش اولین دوره ی شعر احمد شاملو

مصطفی رحماندوست

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

غلامرضا بکتاش

آپلود عکس رایگان و دائمی

 

مهدی وزیربانی

 آپلود عکس رایگان و دائمی

                           

حمیدافسرده ریوار

 آپلود عکس رایگان و دائمی

 

 

با بهترین آرزو ها

مریم سیستانی بنیانگذار و دبیر مسابقه شازده کوچولو

آپلود عکس رایگان و دائمی

 

خرید اینترنتی

دانلود

دانلود