X
تبلیغات
مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

چاپ داستان‌های برگزیده

سه شنبه سی ام مهر 1392

داستان نفر اول، آلا رضایی را در خبرگزاری مهر بخوانید:  اینجا

داستان‌های نفر دوم: حدیث کدیور؛ نفرسوم: باران خوارزمیان و شایستگان تقدیر: سارا کاظمی و مهسا جدیدی را در صفحه "چاپ اول" روزنامه فرهیختگان به تاریخ 29 مهر 1392، بخوانید یا از فایل پی‌دی‌افِ آن با لینک زیر ببینید:   اینجا

داستان‌های دیگر شایستگان تقدیر نیز:

 نرگس زمانی: اینجا؛ مریم پیروی: اینجا؛ ریحانه صفری: اینجا 

اگر روزنامه فرهیختگان را نتوانستید تهیه کنید یا سرعت اینترنتتان اجازه دانلود فایل پی‌دی‌اف آن را نمی‌دهد، هر هشت داستان را می‌توانید اینجا هم ببینید: اینجا

 

 

 

شاهزاده سرزمین قصه‌ها

جمعه نوزدهم مهر 1392
http://www.upsara.com/images/gwj85phn5f5jr00hwkaa.jpg                 

 شازده کوچولو بر اساس آرای هیئت داوران متشکل از:

مصطفی رحماندوست، حسن محمودی، دکتر فرشید سادات‌شریفی و آنیتا یارمحمدی

از بین ۳۰ برگزیده مرحله اول که از میان ۳۱۶ اثر رسیده انتخاب شده بودند، برندگان خود را معرفی کرد:

 

نفر اول و شاهزاده سرزمین قصه‌ها:

 

آلا رضایی ۹ساله از بوکان با داستان رویای یک شلنگ

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا

http://www.upsara.com/images/mpilwy1svm810p476s02.jpg



نفر دوم:

حدیث کدیور ۱۴ساله از روستای منصورخانی کاکان یاسوج

با داستان شبح خانه خالی

qm6tu7rrn5d3qpewsu4w.jpg



نفر سوم:

باران خوارزمیان ۱۰ساله از تهران با داستان کتاب عصبانی

http://www.upsara.com/images/1rnjanh8jh4x74kanh2.jpg


و پنج نفر نیز شایسته تقدیر شناخته شدند:


نرگس زمانی ۱۵ساله از افغانستان (ساکن تهران) با داستان زنگ‌ها

znmm0rhv3etbrr6s61n2.jpg



سارا کاظمی ۱۱ساله از شهرکرد با داستان کتاب‌های ناخوانا

http://www.upsara.com/images/m4lkwvmd60lb9teczsld.jpg



مریم پیروی ۱۱ساله از قزوین با داستان یک خانواده بزرگ

g4pggbzox49d0kc1ex.jpg



ریحانه صفری ۱۲ساله از ورامین با داستان رویای آدم شدن

http://www.upsara.com/images/bcdyxebqpervcciwzhk.jpg


                                                      و


مهسا جدیدی ۱۱ساله از گرگان با داستان دردسرها و بدشانسی‌های یک کفش کوچولو

http://www.upsara.com/images/b0i2ntzvogkw7exa8p.jpg



با بهترین آرزوها

مریم سیستانی دبیر مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

                                                 **********

هیأت داوران

مصطفی رحماندوست

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا


حسن محمودی

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا


دکتر فرشید سادات‌شریفی

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا


آنیتا یارمحمدی

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا

 

مسئول روابط عمومی: فروغ ِ فرد

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا

                                 و

                        دبیر جشنواره           

مریم سیستانی

آپلود سنتر عکس و فایل آپ سرا

بازتاب جشنواره:‌

خبرگزاری مهر:‌دختر ۹ساله بوکانی شاهزاده سرزمین قصه‌ها شد

خبرگزاری آرتنا: آلا رضایی شاهزاده سرزمین قصه‌ها شد

خبرگزاری ایسنا: برگزیدگان جایزه شازده کوچولو معرفی شدند

خبرگزاری ایبنا: شاهزاده سرزمین قصه‌ها انتخاب شد

مصاحبه ایبنا با نرگس زمانی: دختر ۱۵ساله افغان زنگ را به صدا درآورد

مصاحبه ایبنا با آلا رضایی شاهزاده سرزمین قصه‌ها

مصاحبه ایبنا با مهسا جدیدی: دختر یازده ساله‌ درباره ناراحتی‌های یک کفش پاره نوشت

 

 

 

شازده کوچولو گفت: دمتون گرم! اینقدر امسال قصه‌هاتون قشنگ بود که ما حسابی به دردسر افتادیم و هرچی هم با داورا چونه زدیم که تعداد بیشتری رو برای ادامه سفر سوار سیمرغ کنن راضی نشدن. بهمون گفت: ما نوشته‌ی هر کس رو با توجه به سنش نمره دادیم ولی بعضی از بچه‌های شیطون با کمک بزرگترها نوشته بودن و چون اینجا اصلاً بزرگترا رو راه نمیدیم، کنار گذاشته شدن. بعضی‌ها هم موضوعاشون جدید نبود و مثل برنامه‌کودک و کتاب قصه‌ها بود. بعضی از نوجوونا هم داستان رو با نثر ادبی اشتباه گرفته بودن. ولی شازده اینو هم گفت که بیشترتون نویسنده هستین و اگه انتخاب نشدین اصلاً ناراحت نباشین، سال‌های دیگه هم هست. آخرشم گفت یه هفته‌‌ی دیگه معلوم میشه که کی تاج رو روی سرش میذاره و میشه شاهزاده سرزمین قصه‌ها.

اینم از سی برگزیده‌ی سوار بر سیمرغ که از بین 316 داستان رسیده انتخاب شدن:

 

1.قهرمان/غزل کارآمد/۸ساله از نیشابور

2. شبح خانه خالی/حدیث کدیور/14ساله از روستای منصورخانی کاکان یاسوج 

3. دردسرها و بدشانسی‌های یک کفش کوچولو/مهسا جدیدی/۱۱ساله از گرگان

4. .یک مشت دستمال کاغذی زرد/عارف شکری باغ‌نی/۱۱ساله از کرمانشاه

5.راسوی بامزه و چکمه بی‌لنگه/رادمهر و رادمان آقاهادی/7ساله از آباده

6.ایپون و فریاد بی‌صدا/مانا حسن زاده خسروشاهی/15ساله از بسطام سمنان

7. ای وای یه انگشتم کمه/سبا مجد پزشکی/۱۱ساله از تهران

8. آدم فضایی/میترا رحیمی/13ساله از تبریز

9. کیک کاکائویی با روش مادربزرگ/سروش سلیمانی/11ساله از دُرچه

10. پاک کنی که مریض شده بود/فاطمه گایینی/8ساله از قم

11. کفشدوزک/آرمینا علی مدد حقیقی/10ساله از جهرم

12. دویدم توی انباری/هستی رسولی/14ساله از مشهد

13. کتاب‌های ناخوانا/سارا کاظمی/10ساله از شهرکرد

14. یک خانواده‌ی بزرگ/مریم پیروی/11ساله از قزوین

15. تابستان من/محمدحسین جهانتاب/12ساله از تهران

16. شهر انگلیسی/شادی فریدونی/8ساله از کرج

17. کتاب عصبانی/باران خوارزمیان/10ساله از تهران

18. صندوقچه‌ی مادربزرگ/مهلا دهقان مروست/15ساله از مروست یزد

19. رویاهای یک شلنگ/آلا رضایی/9ساله از بوکان

20. چگونه املت ساخته شد؟/پارسا شاویردی/11ساله از بوکان

21. داستان یک سوسک/دلربا جمابی/8ساله از بابل

22. رویای آدم شدن/ریحانه صفری/12ساله از ورامین

23. قصه مرغ چاق/سارا همایون/11ساله از مرودشت

24. قورباغه بهشتی/آوادخت فتاحی/11ساله از تهران

25. خاک خوشبخت/فائزه قاسمی‌مند/7ساله از کرج

26. آخرین روضه/آزاده پریشانی/10ساله از خمینی شهر

27. زنگ‌ها/نرگس زمانی/15ساله از افغانستان (ساکن تهران)

28. معجون/علی اصغر مقیسه/11ساله از تهران

29. سفر ناگهانی/امیر مهرورز/12ساله از تهران

30.سفر رویایی/سارا افشار/12ساله از اصفهان

 

 

 

نتایج اولیه

سه شنبه دوم مهر 1392

نتایج اولیه شازده کوچولو آخر شب اعلام می‌شود.

 

نفر اول آلا رضایی 9ساله از بوکان

رویاهای یک شلنگ

در یک خانه ی بزرگ شلنگی زندگی می کرد.ولی  دوست نداشت شلنگ باشد، چون همیشه باید به گلهای باغچه آب می داد ،همه جا را می شست ،تازه بچه های خانه با او طناب بازی می کردند. بعضی وقت ها بزرگتر ها هم او را با چاقو می بریدند تا کوچک تر شود.درد داشت ولی هیچ کس صدای گریه ی او را نمی شنید.شلنگ با یک کوزه آب سفالی دوست بود.همیشه او را پر آب می کرد و با هم صحبت می کردند .اما این کوزه معمولی نبود . اویک پری آبی بود که مواظب آب ها بود،ولی شلنگ این موضوع را نمی دانست ..کوزه همیشه برای او قصه می گفت، قصه ی کوزه هایی که تشنه بودند و می خواستند به آب برسند.

این شلنگ از زندگی خودش راضی نبود .روزی به کوزه  گفت:" نمی خواهم یک شلنگ باشم، دوست دارم هر چیزی باشم به غیر از شلنگ ! کوزه گفت:" مثلا می خواستی چی باشی ؟ قیافه ی تو لوله ای و بلنده ،بهتره که همان شلنگ باشی."اما شلنگ قبول نکرد وگفت:" اگر دم یک گاو بودم خیلی بهتر بود.او هم بلند و لوله ای است مثل من.می توانستم دم گاو باشم و به صحرا بروم و جاهای زیادی را ببینم."  کوزه پری برای او دعا کرد...فردا که شلنگ بیدار شد و فکر می کرد باید برای آب دادن به باغچه آماده شود ،یک دفعه دید که در آغل است ! چقدر خوشحال شد که آرزویش برآورده شده بود. اوحالا به دم گاو تبدیل شده بود . آن روز با گاو به صحرا رفتند و او چیزهای تازه ی زیادی دید. با خودش گفت :تنها مشکل این است که آن آغل بوی گندی دارد. اما کم کم کلافه شد.چون بعضی وقت ها هم که گاو نشخوار می کرد از صدای ملچ و ملوچش حالش به هم می خورد  .از همه بدتر وقتی بود که گاو دسشویی داشت ! بیچاره شلنگ که همیشه پر از آب و تمیز بود ،خیلی کثیف می شد و گاو هم بی خیال بود .

   شلنگ باخودش گفت چه اشتباهی کردم من نمی خواهم د م گاو باشم .کاش یک مار قوی بودم. کوزه پری صدای او را شنید  .و دوباره برای او دعا کرد .فردا صبح که از ترس دسشویی گاو جرات نداشت چشمهاش را باز کند ، یک دفعه چیزی نمانده بود از خوشحالی بال در بیاورد ! او یک مار بود .مار کبری ! با خودش گفت:" از دست آن گاو بی تربیت وخانه ی کثیفش راحت شدم.حالا از همه قوی ترم، هر کس اذیتم کند می کشمش ".مار به مزرعه رفت تا برای خودش خانه ای درست کند .کشاورز دنبالش افتاد و به پسرش گفت هر طور شده باید این مار را بکشیم.کشاورز یک سگ قوی هم داشت اما شلنگ که حالا یک مار شده بود بلد نبود سگ را نیش بزند.بچه های کشاورز از مار متنفر بودند،یادش افتاد قبلا که شلنگ بود بچه ها او را دوست داشتند.

شلنگ فکر کرد که مار بودن زیاد هم خوب نیست.حالا همه فکر می کردند سمی است می خواستند او را بکشند.پس فرار کرد و به خانه ی قدیمی پیش کوزه پری برگشت.کوزه پری گفت زندگی تازه خوبه ؟مار گفت نه من اشتباه کردم .اگر یک سیم برق بودم و به تیر برقها بسته می شدم خیلی بهتر بود .می توانستم از آن بالا همه جا را  ببینم ،کبوتر ها رویم می نشستند و هر سال پرستو ها هم به من سر می زدند.خیلی بد شد که من یک مار هستم.بعدش خودش را پشت کوزه پری قایم کرد و خوابید.فردا از گرمای زیاد بیدار شد ! تازه چند گنجشک کوچولو هم رویش نشسته بودند .حالا او یک کابل بلند وسیاه برق بود!چقدر ذوق کرد .توی دلش گفت:"این بهترین آرزو بود که باید می کردم.دیگر دست هیچ کس به من نمی رسد.من از همه خوشبخت ترم."

چند روز بعد باران بارید.با خود گفت:"بی خیال ، برف هم بیاید مهم نیست.من برق خودم را دارم می توانم خودم را گرم کنم.." اما یک دفعه صدای وحشتناکی شنید..رعد و برق عصبانی هر چه قدر دلش می خواست فریاد می کشید.از شانس او رعد و برق یکراست به او زد! بدنش از وسط سوخت . دیگر گرم نبود.. برقش هم تمام شده بود.سیم بیچاره با خودش گفت:"این بد ترین سرنوشت بود.."سیمبان ها او را کندند و توی آشغالها گذاشتند تا بفروشنش به آن آدم هایی که نون خشکی و پلاستیک کهنه می خرند.

سیم غمگین نمی دانست چکار کند ؟آخرین لحظه کوزه پری را دید .کوزه خیلی ناراحت شد. پرسید: حالت چطوره دوست من ؟ گفت کاش شلنگ می ماندم.آن وقت ها دوست خوبی مثل تو داشتم..گل ها را آب می دادم و با بچه ها بازی می کردم .شبها هم تو برای من داستان کوزه های تشنه  را می گفتی و من آرزو می کردم که آنها را پر آب کنم.خیلی بد شد حالا من فقط یک تکه سیم به درد نخورهستم .

سیم کابل بیچاره چشمهایش را بست..مدتی بعد  با صدای آب از خواب بیدار شد.کوزه پری این بار هم برای او دعا کرده بود.او دوباره یک شلنگ بود.  حالا شاد بود..تمیزتر از همیشه ...بدون سم و نیش وگرمای برق ...و دوباره به کوزه های تشنه  فکر می کرد...

................................................................................................................................................

 

نفر دوم حدیث کدیور 13ساله از روستای منصورخانی کاکان یاسوج

شبح خانه خالی

تمام مردم روستاي زادگاه مادرم آبسرد- تا پنجاه سال پيش در جايي به نام قلعه زندگي مي­كردند. يك محوطه قديمي كه دورتاردورش خانه­هاي گلي دو طبقه ساخته بودند. در طبقه پايين گاوهايشان را نگه مي­داشتند و در طبقه بالا خودشان زندگي مي­كردند. قلعه يك در چوبي خيلي بزرگ داشت كه كنده شده بود و گوشه­اي افتاده بود.

مردم از پنجاه سال پيش به تدريج در زمين­هاي كشاورزي اطراف قلعه خارج از  خانه ساخته بودند و خانه­هاي گلي قلعه تبديل به محلي براي انبار هيزم زمستان يا كاه و علوفه گاوها شده بود. 

اولين خانه قلعه مثل همه خانه­ها بود. ولي برخلاف همه آنها خالي بود. فكر مي­كردم چون درب و داغان است كسي براي انبار هم از آن استفاده نمي­كند. اتاق بالا يك در كوچك و يك پنجره داشت كه به ايوان باز مي شد و از هر دو فقط چارچوب چوبي­شان باقي­مانده بود. پشت بام طبقه اول، كه ايوان طبقه دوم محسوب مي­شد، به مروز زمان نشست كرده بود و با شيب تندي به سمت پايين كشيده شده بود.

 گاهي وقتي از كنار قلعه مي­گذشتم مي­ايستادم و به آن خانه خالي نگاه مي­كردم. خيلي دلم مي­خواست بالا بروم و از پنجره چوبي آنجا بيرون را نگاه كنم. دوست داشتم ببينم وقتي كسي هفتاد سال پيش از آن پنجره بيرون را نگاه مي­كرده چه منظره­اي را مي­ديده است.

خانه دايي ابراهيم فقط چند دقيقه تا قلعه فاصله داشت. یک روز با دختر دائی‌ام سعیده برای آوردن کاه به قلعه رفته بودیم. انبار كاه دايي   ابراهيم همان خانه قديمي بود كه پنجاه سال پيش پدر بزرگ و مادربزرگم طبقه بالايش زندگي مي­كردند. وقتي سعيده مشغول ريختن كاه توي گوني­ها بود رفتم تا نگاه دقيق­تري به خانه خالي بيندازم. پله­هايي كه كنار ساختمان به طبقه بالا مي­رسيد خراب شده بود. به طرف سعيده كه داشت در انبار علوفه را مي­بست رفتم وگفتم: فكر مي­كني بشود از روي پشت بام خانه بغلي به خانه خالي بروم؟

 سعيده گوني پر از كاه را برداشت و گفت: هيچوقت نبايد به آنجا بروي! با تعجب گفتم: چرا؟! او با ترس نگاهی به خانه کرد و گفت: این خانه طلسم شده است!

با تعجب گفتم: طلسم شده است؟

- آره! هشت تا بچه از ايوان پايين افتادند و مردند.

آنوقت­ها فكر مي­كردم طلسم شده يعني بد يمن است. يكي از گوني­هاي كاه را برداشتم و گفتم: خوب اينكه چيز عجيبي نيست، بچه­ها روي ايوان شيطنت مي­كنند و پايين مي­افتند.

سعیده در حاليكه با ترس به پنجره تاريك خانه نگاه مي­كرد گفت: اینجا نمی‌توانم صحبت کنم. وقتی به خانه رسیدیم می‌گویم.

چند دقيقه بعد وقتي توي حياط خانه دايي به طرف طویله گاوها رفتیم او گفت: افتادن بچه‌ها از ایوان اصلا عادی نبوده! بچه­ها خودشان از ايوان پايين نيفتادند يك نفر هلشان داده!

با تعجب گفتم: هلشان داده؟ يكي از همسايه­ها يا بچه­هاي ديگر؟

- نه! اصلا آدم نبوده!

در حاليكه با بي­تفاوتي گوني كاه را توي آخور گاوها خالي مي­كردم گفتم: اين چيزها را مردم ساخته­اند. وقتي اتفاقي تكرار مي­شود مردم دوست دارند آن را به چيزهاي غير طبيعي ربط بدهند.

سعیده ريختن كاه توي آغل متوقف كرد و آهسته گفت: من هم همين فكر را مي­كردم تا اينكه پدرم او را ديد!

- كي را ديد؟

- همان کسی که بچه‌ها را به پایین پرت می‌کرده! يك روز پدرم مشغول بردن كدوها روي پشت بام طويله بوده. وقتي خسته مي­شود گوشه­اي روي پشت بام مي­نشيند تا نفسي تاز كند. همانطور كه به اطراف نگاه مي­كند متوجه جيغ و دادي مي­شود كه از طرف قلعه مي­آيد. آنجا دو پسربچه را مي­بيند كه روی ایوان خانه خالي گلاويز شده­اند. وقتي خوب دقت مي­كند متوجه مي­شود يكي از بچه­ها ديگري را كشان­كشان به لبه پشت بام مي­برد و سعي مي­كند او را به پايين هل بدهد. پدرم داد مي­زند ولي به نظر نمي­رسيده هيچكدام صداي او را بشنوند. او با عجله از نردبان پايين مي­آيد و به سمت قلعه مي­دود. 

او با عجله خودش را به زير ايوان مي­رساند و پسرك را كه همچنان از چوب­هاي پشت بام آويزان بود مي­گيرد. آنطور كه پدرم مي­گفت اگر چند ثانيه ديرتر رسيده بود اميرحسين مي­افتاد و مغزش روي تكه سنگ­هاي روي زمين متلاشي مي­شد. او وقتي بالا را نگاه مي­كند نفسش بند آمده بود. روي لبه پشت بام پسربچه­اي ايستاده بود و با پوزخند و چشمهايي پر از نفرت پايين را نگاه مي­كرد. پدرم بلافاصله او را مي­شناسد. پسربچه­اي كه سالها پيش مرده بود... ولي پدرم گفت كه كوچكترين شكي نداشته كه خودش بوده... او لحظه­اي به پدرم خيره مي­شود و بعد برگردد و ناپديد مي­شود. پدرم اميرحسين را كه گريه مي­كرده روي زمين مي­گذارد. او وحشت­زده بود و داشت مي­لرزيد. او را از قلعه بيرون مي­آورد، به خانه آورد، يك ليوان آب به او مي­دهد و از او مي­خواهد ماجرا را تعريف كند. او مي­گويد از كنار قلعه مي­گذشته كه آن پسر كه روي ايوان خانه خالي ايستاده بود صدايش مي­كند. پسرك به او اشاره مي­كند كه بيايد روي پشت بام بازي كنند. او هم از پله­ها بالا مي­رود. پسرك مي­گويد اسمش عزيز است و مادرش هم توي اتاق خواب است و از او مي­پرسد آيا دوست دارد بروند توي اتاق و قايم باشك بازي كنند؟ اميرحسين كه مي­دانسته كسي توي اتاق زندگي نمي­كند سر تكان مي­دهد و عزيز مي­گويد باشد بيا چيزي را نشانت دهم و خودش هم نزديك لبه پشت بام مي­رود. اميرحسين هم دنبالش مي­رود و عزيز از او مي­خواهد پايين را نگاه كند. او هم با تعجب پايين را نگاه مي­كند كه عزيز ناگهان او را هل مي­دهد. اميرحسين داد مي­زد و در همين هنگام بود كه پدرم متوجه مي­شود... تازه پدرم فهميد كه هشت بچه قبلي را هم، كه دقيقاً در همان نقطه از ايوان پايين افتاده و مرده بودند، عزيز از آن بالا پرت كرده بود...

مي­دانيد وقتي سعيده اين چيزها را به من مي­گفت تمام بدنم يخ كرده بود. آب دهانم را قورت دادم و گفتم: دايي آن بچه را... عزيز را مي­شناخته؟

سعيده گفت: آره! خودت امشب از او بپرس!

آن شب بعد از شام يك استكان چاي ريختم و جلوي دايي ابراهيم گذاشتم. بعد كنارش نشستم و گفتم كه سعيده درباره خانه خالي چه چيزهاي به من گفت و پرسيدم چطور عزيز را مي­شناسد. او نفس بلندي كشيد، لحظه­اي فكر كرد و بعد گفت: عزيز همبازي من بود. چهل سال پيش كه همه جمعيت كوچك روستا در قلعه زندگي مي­كردند، يك بهار سرخك شايع شد. آن زمان آبسرد يك روستاي دورافتاده بود كه جاده ماشين رو نداشت و دسترسي به شهر امكان نداشت. از هر خانواده­اي چند نفر و بيشتر بچه­ها بخاطر سرخك مردند. هر روز صبح چند جسد را از قلعه بيرون مي­بردند و توي قبرستان بيرون قلعه دفن مي­كردند. بيشتر از نصف بچه­هاي روستا مرده بودند. تا اينكه بالاخره يك گروه از بهداشت تهران آمدند و از مردم خواستند قلعه را ترك كنند و هم مدتي توي چادر در زمين­هاي اطراف قلعه زندگي كنند تا بتوانند امكانات كافي براي ضد عفوني قلعه پيدا كنند و يا آنجا را آتش بزنند. مردم همه از قلعه بيرون آمدند ولي دو نفر فراموش شدند. يك زن به نام گلناز و پسر كوچكش عزيز. شوهر گلناز قبل از به دنيا آمدن عزيز به سربازي رفته بود و ديگر برنگشته بود. او آخرين پسر خانه بود و پدر و مادرش هم چند سال بعد از ناپديد شدن او مرده بودند. گلناز اهل روستاي كوچكي در دوردست بود و قبل از ازدواجش پدر و مادرش مرده بودند. بنابراين بعد از ناپديد شدن شوهرش او توي همان اتاقك زندگي مي­كرد و گاهي برادرشوهرهايش كمكش مي­كردند. در آن بهار هولناك وقتي مردم وحشت­زده و عزادار، قلعه را ترك كردند آن زن و بچه­اش را فراموش كردند. شايد چون هيچكدام از اتاقشان بيرون نيامده بودند. برادر شوهرها و ساير اقوام گلناز هر كدام چند بچه­شان را از دست داده بودند و توي آن بحبوحه ترك قلعه فقط به فكر نجات بچه­هايشان بودند. وقتي همه از قلعه خارج شدند مامورهاي بهداشت درب قلعه را مهر و موم كردند. چند روز بعد تازه مردم متوجه نبودن گلناز و عزيز شدند. ولي مامورين بهداشت اجازه باز كردن در قلعه را ندادند. آنها گفتند كه حتما هر دو سرخك گرفته­اتد و مرده­اند و اگر كسي وارد قلعه شود ديگر حق بيرون آمدن را ندارد.

دو هفته بعد وقتي حال بيمارها خوب شد و ديگر كسي از سرخك نمي­­مرد، در قلعه را باز كردند. آنها با جسم بي­جان عزيز مواجه شدند كه از ايوان پرت شده بود و سرش متلاشي شده بود. توي اتاق هم جسد متعفن گلناز بيچاره را پيدا كردند كه روزها از مرگش گذشته بود. احتمالا گلناز سرخك گرفته بود ولي عزيز سالم مانده بود و شاهد درد و مرگ مادرش بود و شايد قبل يا بعد از مرگ مادرش، نيمه شب از گرسنگي و ترس بيرون آمده بود و در هواي تاريك از پشت بام پايين افتاده بود...

مردم روستا احساس گناه مي­كردند ولي آنقدر غرق بدبختي­هاي خودشان بودند كه گلناز و عزيز به تدريج فراموش شدند. ولي عزيز فراموش نكرده بود. و هنوز توي اتاق تاريك مانده بود تا از مردمي كه او و مادرش را رها كردند انتقام بگيرد...

وقتي دايي ابراهيم به اينجا رسيد ساكت شد. گفتم: شما عزيز را يادتان هست؟

- آره! با هم همبازي بوديم. هميشه روي ايوان بازي مي­كرديم. روزي كه ديدمش، روزي كه داشت اميرحسين را پايين مي­انداخت، درست مثل چهل سال پيش بود. لباسهايش همان لباس­ها بود ولي چشم­هايش پر از نفرت بود.

- بعدا كه فهميديد عزيز بچه­ها را پايين مي­انداخت چكار كرديد دايي؟

او گفت: پدر امير حسين مي­خواست آن خانه را خراب كند ولي وقتي همه دور هم نشستيم به اين نتيجه رسيديم كه كار درستي نيست. يك پنج شنبه يك مراسم دعا برگزار كردند به اين اميد كه باعث آرامش روح او و گلناز شوند. بعد هم فقط پله­هاي آن خانه را خراب كردند تا هيچ كس نتواند بالا برود...

ماجرايي كه سعيده و دايي ابراهيم برايم تعريف كرده بودند عجيب­ترين ماجرايي بود كه تا به حال شنيده­ بودم. وقتي حرفهاي عمو ابراهيم تمام شد همراه سعيده از خانه بيرون آمديم تا توي كپر آتش روشن كنيم و دوغ بپزيم. بايد اينقدر دوغ را هم مي­زديم تا غليظ شود بعد آن را توي كيسه مي­ريخت تا آبش برود و ته كيسه خميري باقي­ مي­ماند كه با آن كشك درست مي­كردند. وقتي كنار آتش نشسته بوديم سعيده گفت: پدرم خيلي چيزها را در مورد عزيز نگفت چون فكر كرد تو ممكن است بترسي!

گفتم: مثلا چي؟

- مثلا اينكه غير از بابا چند نفر ديگر هم عزيز را ديده­اند... يكدفعه عمو اسد وقتي سحر بيدار مي­شده كه راديوي مسجد را روشن كند و اذان بگويد يك چيز سياه را ديده كه روي ايوان نشسته بوده...

در حاليكه قابلمه بزرگ دوغ را هم مي­زدم گفتم: من از اين چيزها نمي­ترسم!

همانطور كه گفتم من خيلي چيزهاي آبسرد را دوست داشتم. ولي بهترين زمان وقتي بود كه شب­ها با سعيده توي كپر كنار آتش مي­نشستيم و دوغ­ مي­پختيم و حرف مي­زديم.

حدود ده روز بعد يك شب وقتي توي كپر نشسته بوديم و دوغ مي­پختيم سعيده پيشنهاد كرد كه بعد از پختن دوغ روي آتش تخمه كدوي بوداده درست كنيم. آن روز بيشتر از صد كدو را روي پشت بام طويله نشكسته بوديم و تخمشان را درآورده بوديم و روي پشت بام پهن كرده بوديم تا خشك شوند.

وقتي يك بشقاب برداشتم كه بروم سعيده پرسيد: نمي­ترسي؟ مي­خواهي من هم بيايم؟ گفتم نه و از كپر بيرون آمدم. راستش خيلي نمي ترسيدم. طويله انتهاي حياط بود و نور ماه هم همه جا را روشن كرده بود. چيزي براي ترسيدن وجود نداشت.

از نردبان بالا رفتم. مدتي به كوه و مناظر زيباي اطراف نگاه كردم. خانه­هاي قديمي قلعه زير نور مهتاب جلوه زيبايي پيدا كرده بودند. كنار تخم كدوها كه روي سطح پشت بام پهن شده بود نشستم. داشتم به سختي تخمه­ها را كه به گل روي پشت بام چسبيده بودند مي­كندم كه متوجه تكان خوردن چيزي روي ايوان خانه خالي شدم. وقتي دقت كردم هيكل كوچكي را ديدم كه از اتاق تاريك بيرون آمد. او كنار لبه ايوان ايستاد به آهستگي نگاهي به دور و بر كرد. احساس كردم نگاهش روي من ثابت ماند. صداي ضربان قلبم را مي­شنيدم. وحشت زده بودم و تمام بدنم مي­لرزيد. ولي نمي­توانستم نگاهم را از او برگيرم. او نگاهش را از من برگفت و كمي آنطرف­تر را نگاه كرد بعد برگشت و به اتاق تاريك رفت. هرگز توي زندگيم تا به اين حد وحشت را تجربه نكرده بودم. حتي وقتي او رفته بود هنوز داشتم مي­لرزيدم. چند نفس بلند كشيدم و بشقاب تخمه­ها را برداشتم و در حاليكه حتي نمي­توانستم لبه نردبان را بگيرم پايين آمدم. به هيچكس حتي سعيده نگفتم چه ديده­ام. يك جورهايي مي­ترسيدم بگويم...

................................................................................................................................................

 

نفر سوم باران خوارزمیان 10ساله از تهران

کتاب عصبانی

 

قصه های زیادی درزیرزمین خانه ی سارا کوچولو،لای یک کتاب بزرگ زندگی میکردند.

کتاب توی یک قفسه ی کهنه،قرارداشت وگردوخاک زیادی رویش نشسته بود.

صدا ی بابالنگ دراز در زیرزمین پیچید::

ـنه....دیگرنمیتوانم برای جودی آبوت پول بفرستم ....اوازاولش هم دخترسربه هوایی بود

دختر ماه پیشانی گفت:

ـ اوه اوه  .....دلم خنک شد که از پیشانی این دختر زشت یک قورباغه درآمد

پت و مت با هم قهر کرده بودند

مجسمه ی شاهزاده ی غمگین از اینکه مردم شهر فقیر بودند ، ناراحت نبود.

هفت کوتوله به سفید برفی کمک نمی کردند

سیندرلا مثل خواهران ناتنی اش فکر می کرد

شنل قرمزی حاضر نمی شد برای مادر بزرگش کلوچه ببرد.

همه چیز به هم ریخته بود. همه ناراحت و عصبانی بودند و فریاد می زدند.

اما فریاد های آن ها را فقط یک پروانه ی خاکستری می شنید که  زیرزمین تاریک خانه ی سارا کوچولو را برای خواب زمستانی اش انتخاب کرده بود.

سر و صداها نمی گذاشتند پروانه کوچولو بخوابد. تا اینکه حوصله اش سر رفت پرزد و روی کتاب نشست

 گفت:

آهاااای! این جا چه خبر است؟

گرد و خاک روی کتاب تکان خورد و پروانه سرفه اش گرفت.

گل سرخ شازده کوچولواز توی کتاب، صدای پروانه را شنید و گفت:

این زیرزمین خیلی ساکت تر از سیاره ای است که من تویش به دنیا آمده ام.

هیچ کس نمی آید به ما سر بزند.حوصله ی همه ی ما سر رفته

بلبل سرگشته گفت:

این همه ماجراجویی کرده ایم .این همه آدم و حیوان  این جا جمع شده اما هیچ بچه ای نیامده ماجراهای ما را بخواند

کتاب سرفه ای کرد و گفت: خیلی وقت است هیچ کس مرا ورق نزده. ببین چه گرد و خاکی رویم نشسته.

قهرمانان من همه ناراحت و عصبانی هستند. برای همین تصمیم های بدی می گیرند.گیج شده اند ویادشان رفته چه کارهای خوبی در گذشته انجام می داده اند.

پروانه کوچولو به فکر فرو رفت.بعد از چند لحظه از پله های زیرزمین بالارفت.

سارا کوچولو توی حیاط لی لی بازی می کرد. پروانه دور او چرخید. سارا کوچولو پروانه را دید و خوش حال شد و دنبال او دوید.

پروانه کوچولو به زیر زمین برگشت. سارا هم دنبال پروانه به زیر زمین رفت.

پروانه روی کتاب قصه ها ی جهان نشست.

سارا کوچولو چشمش به کتاب افتاد و گفت:

واااای کتاب قصه....

کتاب را برداشت و آن را ورق زد.

قهرمان ها و شخصیت های داستان همه سر جای خودشان برگشتند و لبخند زدند.

سارا کوچولو با خودش گفت بهتر است این کتاب را به کتابخانه ی مدرسه هدیه بدهم

موجودات  قصه ها خیلی خیلی خوش حال شدند.

آن ها دیگر عصبانی نبودند.هیچ کدام شان دیگر داد نمی زدند. سارا همراه کتاب از زیرزمین خارج شد

 پروانه کوچولو برای یک خواب آرام و لذت بخش آماده شد و با لبخند گفت:

به به چه قدر آرامش خوب است!

...................................................................................................................

 

شایسته تقدیر: نرگس زمانی 15ساله از افغانستان (ساکن تهران)

زنگ‌ها

دقیقه های آخر زنگ ریاضی است.هوای کلاس دم کردهو معلم سعی میکند آخرین مسئله را هم در کلاس حل کند.سرم درد میکند و احساس سنگینی میکنم.بخاطر دیشب است خوب نخوابیدم.یادم می آید دیشب با سروصدایی از خواب بیدارشدم.اول فکر کردم فهیمه است اما خوب که توی تاریکی نگاهش کردم دیدم که خواب خواب است.فهمیدم صدا از اتاق پذیرایی است. پتو را کنار زدم و به سمت در رفتم. آرام دستگیره ی دررا فشردم.با بازشدن در باریکه ی نوری اتاق را روشن تر کرد.از چراغ روشن معلوم بود که هنوز بیدارند.صدای جرو بحثشان به وضوح شنیده میشد اما از آن زاویه چیزی معلوم نبود.حتما دوباره دعوایشان شده بود.یادم است بابا با سیگاری که سعی می کرد روشنش کند به سمت حیاط رفت و به دنبالش صدای کوبیده شدن دروگریه ی مامان...

زنگ را میزنند.پسرها مثل از جا می پرند وکوله پشتی هایشان را پشت میکنند.در عرض چند ثانیه دم در شلوغ شلوغ می شود. معلم مسئله را نیمه کاره رها میکند و گچ را توی سبد می اندازد.سراغ میزش میرود تا وسایلش را جمع کند. من هم با بی حوصلگی وسایلم را جمع میکنم.با قدم های شل و وارفته ای راهروی طولانی مدرسه را طی می کنم و به سمت در میروم.

زنگ را میزنم .اما مثل روزهای دیگرهمانطور انگشتم را روی زنگ نگه نمیدارم تا فهیمه بیاید و در را باز کند.یک زنگ کوچولو میزنم و منتظر می ایستم.خیلی طول میکشد تا در را باز کنند.حتما فهیمه خانه نیست.در که باز میشود مامان را می بینم که به سمت اتاق میرود.داخل میروم.نگاهی به کل خانه می اندازم.ظاهرا بابا برای ناهار خانه نیامده و همه چیز آرام است.طول حیاط را می دوم و خودم را به مامان میرسانم .دست می اندازم گردنش و با خنده می گویم:"سلام به مادر گرامی ."و بعد لپش را میبوسم داغ است.معلوم است که گریه کرده.دستم را آرام از دور گردنش باز میکند و داخل خانه میشود.من هم بند های کتانی ام را باز میکنم و داخل میروم.نگاهم به آشپزخانه می افتد.چیزی روی اجاق گاز نیست.حتما مامان ناهار هم درست نکرده.کیفم را به اتاق میبرم و بعد لباس هایم را عوض میکنم.مامان جلوی تلویزیون نشسته اما نگاهش به نقطه ی نا معلومی خیره مانده.کنارش می نشینم.باید سر صحبت را باز کنم تا دعوای دیشبشان یادش برود.دفعه ی قبلی که دعوا کرده بودند مامان کلا احصابش بهم ریخته بود و بابا وسط دعوا مامان را برد درمانگاه. از آن به بعد هر وقت احساس ناراحتی میکند یا غش میکند یا تا چند روز هیج حرفی نمیزند.

آرام میپرسم : مامانی فهیمه کجاست؟  جواب نمیدهد.

 دوباره اما بلند تر میپرسم: مامان فهیمه کو؟

با صدای گرفته ای می گوید: حتما داره با سمانه تو کوچه بازی میکنه دیگه...

باخودم فکرمیکنم  از مدرسه که می آمدم فهیمه را ندیدم.حتما بچه ی بیچاره از گرسنگی ناهار خانه ی سمانه رفته.راجع به سمانه چیزی به مامان نمیگویم .ولی کاش اینجا بود لااقل چند تا شکلک در می آورد و روحیه ی مامان عوض میشد.

شروع میکنم به قصه بافی و حرفهایی را که مامان دوست دارد میزنم:" راستی مامان ساعت سه قراره یه فیلم سینمایی خفن بذاره ها.فکر کنم تکرار همونیه که اونروز ندیدی..."و بعد به صورت پف کرده اش نگاه میکنم تا عکس العملش را ببینم.چیزی نمی گوید و الکی با با کنترل بازی میکند و کانال ها را عوض میکند.

ادامه میدهم:"راستی مامان امروز تو مدرسه آقامون گفت قراره ازمون تقدیر کنن بعنوان دانش آموز نمونه ی ورزشکار.گفت نوبتی هم باشه نوبت اوناییه که استعدادای غیردرسی دارن.دیدی بالاخره افتخار آفریدم!نبودی ببینی حسنی چه حرصی میخورد.صورتس داشت از حسودی منفجر میشد.... وبا باد کردن لپ هایم ادای حسنی را در می آوردم. مامان خنده ی کوچکی میکند و من هم همراهش می خندم. تلویزیون را خاموش میکند و بلند میشود.با نگاهم دنبالش میکنم. میرود آشپزخانه.در یخچال را که باز میکند میپرسد:"چیزی خوردی؟" میگویم:"نه."

زنگ را میزنند.فهیمه است. ازطرز زنگ زدنش میفهمم.قدش کوتاه است و دستش به زنگ نمیرسد بهمسن خاطر به زور روی نوک پاهایش می ایستد وباانگشت های کوچکش یک فشارکوتاه میدهد.درراباز میکنم.داخل می آید.سلام نمیدهد.میگویم :سلامت کو؟چیزی نمیگوید و مستقیم میرود کنار حیاط و گوشه ی باغچه می نشیند.میروم کنارش.ادای داداش بزرگ ها رادر می آورم و باصدای بلند میپرسم:از صبح تا حالا کجا بودی؟ها؟دوباره رفتی خونه ی سمانه اینا؟"بغضش میترکد و گریه میکند.صدایم را آرامتر میکنم  و میپرسم:"چیه؟چیشده؟دوباره دعوا کردین؟" در گوشم میگوید جیش کرده و زهراخانم گفته اگه یه بار دیگه خونمون جیش کنی گوشاتو میبرم ." خنده ام میگیرد.فهیمه با التماس به من نگاه میکند.دلم برایش میسوزد.موهای قارچی اش را کنار میزنم و لپش را میبوسم. اگر مامان دیشب دعوا نکرده بود.بدو بدو میرفتم و راپورتش را میدادم.اما حالا فرق میکرد. دستش را میگیرم و بلندش میکند.

- بیا بریم بهت شلوار بدم!" اول بهت زده نگاهم میکند ولی بعد دنبالم می آید.

زنگ را میزنند.بابا است.مامان به محض شنیدن زنگ در به آشپزخانه میرود تا چای دم کند.بلند میشوم تا در را باز کنم که مامان میگوید:"تو نرو بذار فهیمه بره. جلوش بلبل زبونی نکنیا.اصلا برو تو اتاق." و بعد به فهیمه که جلوی تلویزیون دراز طاق باز دراز کشیده می گوید تا برود دررا باز کند. میروم کتاب علوم را از توی کیفم برمیدارم.گوشه ی اتاق می نشینم و بی هدف شروع به ورق زدن میکنم. بابا هروقت من را میبیند میگوید" بچه درستو خوندی؟" یا "بچه مگه درس نداری؟"اما هروقت کسی ازبابا بپرسد "علی کلاس چندمه؟" من من میکند و از مامان کمک میگیرد.اصلا کتاب میگیرم دستم تا دیگر بهانه ای برای گیردادن نداشته باشد.

در باز میشود. فهیمه بدو بدوسرجایش برمیگردد و جلوی تلویزیون دراز میکشد.کنترل را برمیدارم و صدای تلویزیون را کم میکنم.بابا از صدای بلند خوشش نمی آید.اول بوی سیگار و قیر وبعد پشت سرش بابا داخل می آید.فقط من سلام میدهم و از دهان بابا صدای "س" مانندی خارج میشود.داخل اتاق میرود تا کتش را آویزان کند. بعد دوباره حیاط میرود دستشویی. بیرون که میرود مامان دوباره میگوید:" برو تو اتاق. جلو چشش نپر. میخوای دوباره قاطی کنه...؟" با خودم میگویم مگر با من دعوا کرده که با دیدن من قاطی کند.هر حال توجهی به حرفهایش نمیکنم. اینطور که پیداست دعوا قرار است به قسمت دوم و سوم هم کشیده شود. دلم شور میزند.نمیدانم چرا. به فهیمه نگاه میکنم. خوش بحالش چقدر راحت به تلویزیون خیره شده و برای هزارمین بارشرک میبیند و با اینکه کارتون را حفظ است اما باز هم به همان صحنه ها میخندد!

مامان سینی چای راکنار من میگذارد و میگوید:"بابات اومد بده بهش." بعد خودش میرود اتاق و در را پشت سرش میبندد.بابا می آید داخل و کنار من مینشیند. برایش چای میریزم و سینی را به طرفش سر میدهم. قندی در دهانش می اندازد و زیر چشمی نگاهی به کل خانه می اندازد.حتما دنبال سوژه میگردد تا پیله کند و گیر بدهد.برای اینکه حواسش را پرت کنم کتابم را محکم ورق میزنم تا توجهش به من جلب شود.موفق میشوم .نگاهی به من می اندازد.منتظرم حرفی بزند تشویقی  تعجبی  چیزی.با کمال ناباوری میگوید:"الـآن جه وقت درس خوندنه؟از صبح تا حالا ول میچرخیدی الان درس خوندنت گرفته."سریع کتاب را میبندم و در کیف میگذارم.

-داشتم عکساشو میدیدم.نمیخوندمش که.

-هوممممم

وبعد لیوانش را برمیدارد و چایش را هورت میکشد. خودم را مشغول تلویزیون نگاه کردن نشان میدهم اما حواسم به بابا است.لیوانش را  که روی سینی میگذارد با صدای بلندشروع میکند به صحبت کردن. من که گوش نمیدهم پس برای کی صحبت میکند؟

-شونزه سال پیش که با ننم خدابیامرزرفته بودم خواستگاری.خانم خودشون چای نیاوردن.امتحان چی چی  شناسی داشتن.از همون اول به ننم گفتم این بچه مدرسه ایا به درد زندگی نمیخورن.به درد خونه داری و بچه تربیت کردن نمیخورن.اما از بخت سیاه ما زیر بار نرفت.بفرما اینتم ثمرش."و به من اشاره میکند.

به من چه ربطی دارد؟دنبال کنترل میگردم تا صدای تلویزیون را زیاد کنم که صدای بابا شنیده نشود.اما قبل از اینکه موفق به اینکار شوم صدای گریه ی مامان هم بلند میشود.

-دوباره چشه هی فین فین میکنه؟ها؟"  وسعی میکند ادای گریه کردن مامان را دربیاورد.نمیدانم بخندم یا نه؟ بابا با آن سبیل ها چشم هایش را ریز میکند و سرش را تکان تکان میدهد و ادای گریه کردن مامان را در می آورد.فهیمه سرش را بر میگرداند و با تعجب به من نگاه میکند. باا اشاره به او می فهمانم تا به حیاط برود اما گوش نمیکند.

بابا رو به من دوباره شروع میکند:" بهت میگم چشه؟ از از صبح تا شب جون میکنیم باز هی هر شب که میایم باید فین فین اینو بشنویم."

شانه هایم را بالا می اندازم و میخواهم بحث را عوض کنم که مامان هم از اتاق بیرون می آید وشروع به دادو بیداد میکند.

-کی مجبورت کرده بود ها؟کی مجبورت کرده بود؟ میذاشتی همون چی چی شناسیمو میخوندم.

بابا می ایستد.اول فقط جواب همدیگر را میدهند.اما بعد بحث بالا میگیرد و دعوایشان میشود.دعوا بالا گرفته و من فقط مثل یک تماشاچی نگاه میکنم.این وسط فهیمه را کم داشتیم که او همگریه میکند.میروم سمتش تا لااقل او را آرام کنم اما همانطور ونگ میزند.میروم سمتشان.

 میگویم :"بسه بچه داره گریه میکنه."

اما توجهی نمیکنند.این دفعه به بابا نزدیک میشوم .

داد میزنم:"بسه بچه خودشو کشت."

بابا محکم هلم میدهد.پایم به بالش کنار تلویزیون گیر میکند و محکم با دست زمین میخورم.دست چپم به سینی چای میخورد و...

 

کوچه خیلی تاریک شده.ساعت حدودا دوازده شب است.بابا کلید می اندازد و در را باز میکند.بعد به مامان تعارف میکند که برود داخل. مامان نگاه خاصی به بابا می اندازد و بعد با فهیمه که بغلش خوابیده داخل میرود.لبخند میزنم اما کسی نمیبیند. تاریک است.من هم میخواهم بروم که بابا از دستم میگیرد.

-درد میکنه بابا؟

سرم را به چپ و راست تکان میدهم.واقعا هم درد نمیکند.فقط کمی کرخت شده.بابا دو تا آرام پشتم میزند.از آن به پشت زدنهایی که یعنی "تو مرد خانه ای" یا" ما به تو افتخار میکنیم" ویا شاید" حتما از پسش بر می آیی".نمیدانم حالا کدامیک از اینهاست ولی هر چه هست خیلی خوب است. بعد داخل میرود. من هم پشت سرش میروم داخل.در را میبندم.    

....................................................................................................................

 

 

شایسته تقدیر: سارا کاظمی 11ساله از شهرکرد

کتاب‌های ناخوانا

پیرزنی کلمه های کتاب ها را به هم بافته بود تا گرم شوند.نوه ی پیرزن؛دخترک زیبا, با برگهای زیبا برایشان چتر درست کردو بالای سرشان گرفت وگریست. پیرزن بافتنی هاراشکافت, چترها را به هوا فرستاد و اشک های دخترک را پاک کرد وبا سنجاق میوه های جور واجور به کلمه ها وصل کرد وشمع گرم وروشنی کنارشان گذاشت.نوه ی پیرزن ؛دخترک زیبا ومهربان,عید راشروع کرد ومبارک را به کتاب دعوت کرد. کلاف های کاموا روی کتاب را گرفتند و اشک های دخترک زیبا، کلمات را پاک کرده؛چتر توی هوا روی کلمات سایه انداخته اند ونمی گذارند کلمات را ببینم سنجاق ها ومیوه ها کلمات را پاره کرده اند.شمع گرم و روشن, کلمات را آتش زده ؛صدای دف مبارک مانع شنیدن صدای کلمات است. نمی شود این کتاب را خواند.این کتاب برای همیشه ناخوانا ماند.

................................................................................................................................................

 

شایسته تقدیر: مریم پیروی 11ساله از قزوین 

یک خانواده بزرگ

 

یکی بود یکی نبود. یک خانواده بود به بزرگی هفت روز.این خانواده از ازدواج آقا و خانمی به نام های جمعه و شنبه درست شده بود. وقتی که این خانم و آقا از دواج کردند،آقای جمعه به خانم شنبه گفت:"من دلم بچه می خواد." خانم شنبه گفت"مینم دوست دارم ولی اگه صبر کنی یک عالمه بچه به دنیا می آرم"

آقای جمعه ناراحت شد و از بس که ناراحت بود، رفت و 5 روز از خانم شنبه فاصله گرفت.خانم شنبه که نمی تونست آقای جمعه رو با فاصله ی 5 روز ببینه،ناراحت شد و با خود گفت:"من باید آن قدر بچه دار بشوم که با کمک بچه هام بتونم آقای جمعه رو ببینم." پس شروع کرد به بچه دار شدن.اولین بچه که به دنیا اومد، اسمش رو گذاشت یک شنبه. بعد هم از یک شنبه پرسید:"بابات رو می بینی؟" یک شنبه گفت :"نه او به اندازه ی 4 روز با من فاصله دارد"خانم شنبه دوباره بچه دار شد. اسم بچه اش را گذاشت دوشنبه. از دوشنبه پرسید:"پدرت را می بینی؟"دوشنبه گفت نه او از من 3 روز فاصله دارد." خانم شنبه هم دوباره بچه دار شد . اسم بچه ی جدیدش را گذاشت سه شنبه.. از سه شنبنه مثل بچه های قبلی اش پرسید که پدرش را می بیند یا نه .سه شنبه گفت :"او را تار می بینم. او به اندازه ی 2 روز فاصله دارد."خانم شنبه این دفعه دوقلو به دنیا آورد و اسمشان را گذاشت چهار شنبه و پنج شنبه. بعد ازآنها پرسید:"پدرتان را می بینید؟" بچه ها گفتند :" آره او این جاست." خانم شنبه خوشحال شد.یکدفعه حس کرد کسی از پشت سر صدایش می زند. بله او آقای جمعه بود که برای عذر خواهی آمده بود.

باید اضافه کنم که این خانواده سالهای سال است همه با هم هستند و همین حالا جلوی شما روی یک تقویم گرچه کوچک ول زیبا و مهم زندگی می کنند.

....................................................................................................................

 

شایسته تقدیر: ریحانه صفری 12ساله از ورامین

رویای آدم شدن

 

خوب یادم  هست دو سال و شش ماه وسه روز و چهار ساعت و سه دقیقه و بیست و چهار ثانیه از

اون روز می گذره. دلم چه قدر تنگ شده . صبح ساعت شش و چهل دقیقه با صدای مامان ازخواب بیدار شدم .

مامان گفت : چرا پاهات انقدر سیاهه ! پاشو ، پاشو برو تو دستشویی دست و صورت و پاهات را بشور ، بعدبیا صبحونه بخور .

با چشم های بسته رفتم تو دستشویی . چشم های خواب آلوده ام  رو شستم . جیغ بلندی زدم .

پاهام مو در آورده بود . مثل اسب جیغ بلندی زدم .

مامانم ترسید ، اومد پشت در پرسید : سهند چی شده ؟

گفتم : هیچی ، هیچی سوسک بود .

توی راه مدرسه متوجه گشادی کفشم شدم تا دیروز به پاهام تنگ بودا. زنگ اول ورزش داشتیم . با

اون پا و کفش نمی تونستم ورزش کنم ، گوشه حیاط نشسته بودم که معلم ورزش اومد بالا سرم و گفت : سهند انگار می خوای یه صفر کله گنده امسال تو کارنامه ات از ورزش داشته باشی ؟

گفتم : دلم درد  می کنه.

- باشه امروز ورزش نکن ،ولی از نمره ات کم میشه .

رفتم تو دستشویی ، کفش و جوراب را از پا در آوردم . چشمت روز بد نبینه پاهام مثل پای اسب شده

بود . خیلی ترسیدم ، ولی نه جرأت جیغ زدن داشتم و نه این که به کسی بگم.

زنگ ورزش تمام شد و رفتیم تو کلاس .نیما بدجنس ترین همکلاسیم داشت با تعریف کردن داستان و فیلم های ترسناک ، بچه ها را می ترساند . از شانس خوب من نیما گفت : جن ها سم دارند.

تا اسم سم آورد ، خیلی خوشحال شدم .فرصت خوبی برای ترسوندن و انتقام  گرفتن از نیما بود . بچه ها که بیرون رفتند ازنیما خواستم توکلاس بمونه .

پرسیدم: اگه تو جن ببینی ، نمی ترسی ؟

نیما با اعتماد به نفس گفت : معلومه که نه ، من جن رو می خورم .

با نشان دادن سم هایم از هوش رفت . رفتم آقای نادری ناظم مدرسه را صدا کردم . او مقداری آب

تو صورت نیما پاشید ، بهوش آمد ، زبونش بند آمده بود ، با همان زبان نصف و نیمه اش می خواست به آقای نادری بفهمونه که  من جن هستم ، ولی آقای نادری هیچی نفهمید .

زنگ خونه زده شد . می خواستم برم خونه ، اما دوست نداشتم مامان اون طوری من رو  ببینه . جای دیگه ای هم نداشتم که برم . تو فکر این بودم که کجا برم و کجا نرم که موهای دستم رو دیدم ، مثل موهای پاهام شده بود . دیگه اصلاً نمی توانستم به خانه برم . رفتم و رفتم تا این که خیلی از خانه دور شدم . نزدیک یک روستا از خستگی خوابم برد . صبح که بیدار شدم توی یک طویله بودم.                         

صورتم و همه ی اجزای بدنم شبیه به اسب ها شده بود . نمی توانستم  حرف هایم را به آدم ها بزنم . اصلا ً کسی چیزی نمی فهمید.

خانوم مرغه :  خیال باف تموم شد ؟

آقا گاوه  : عجیب بود اما واقعی. منم که خوب فکر می کنم یه وقتی یه شاهزاده زیبا ولاغری بودم .

خانوم مرغه زد زیر خنده و گفت:خوب حیوون بودن چه عییبی داره که هر کدوم از شما داستان می سازید و دوست دارید آدم باشید !  امروز صبح از آقا نصرت شنیدم که به دخترکوچولوش می گفت:دنیای ما آدم ها خیلی بد و کثیف شده !

جوجه حنا:خُب بفرستنش حموم .

خانوم مرغه : دنیا قشنگ هست ، فقط باید درست زندگی کرد .از چیزی که هستی باید لذت ببری.

....................................................................................................................

شایسته تقدیر: مهسا جدیدی 11ساله از گرگان

دردسر ها و بد شانسی های یک کفش کوچولو


باران باران می بارید. کفش هایم صدا می دادند.
زیر کفشم پاره شده بود،یک دفعه پایم را داخل کی چاله آب گذاشتم و داخل کفشم پر از آب شد.همراه با آب سنگریزه هایی هم مانند باران سنگ به کفشم سرازیر شد.کفشم شده بود یک دریاچه ی پر از ماهی های سنگی .وقتی به خانه رسیدم کفشم بسیار غمگین بود.
از او پرسیدم:چرا این قدر غمگینی؟مگر امروز به تو خوش نگذشت؟
جواب داد:نه!امروز یک سر داخل چاله های آب رفتم. مثل دریاچه شدم،وقتی که داشتی با بچه ها بازی می کردی پاره شدم. اصلا من یک کفش کوچولوی بدشانس هستم. همیشه برای من دردسر پیش می آید تازه یک عالمه لطیفه هم برای من ساخته اند! می دانستی دارم یک کتاب می نویسم به نام دردسر ها و بدشانسی های یک کفش کوچولو؟ اگر می شود برای من آن را چاپ کن. من دیگر خیلی پیر شده ام و باید مانند قوطی های استفاده شده و به درد نخور دور ریخته بشوم. لطفا این کار را بکن
من به نصیحت کفش گوش کردم و کتابش را چاپ کردم تا همه بتوانند آن را بخوانند.
با این که کتاب بسیار کوتاهی بود اما فروش زیادی داشت. اما چون کفش من کمی خجالتی بود اسم یک نفر دیگر را روی جلد کتاب نوشتم .
حالا می گویید که این کتاب کوتاه کجاست؟
خب معلوم است همین الان تمامش کردید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خوب یادم  هست دو سال و شش ماه وسه روز و چهار ساعت و سه دقیقه و بیست و چهار ثانیه از اون روز می گذره. دلم چه قدر تنگ شده . صبح ساعت شش و چهل دقیقه با صدای مامان ازخواب بیدار شدم .

مامان گفت : چرا پاهات انقدر سیاهه ! پاشو ، پاشو برو تو دستشویی دست و صورت و پاهات را بشور ، بعد بیا صبحونه بخور .

با چشم های بسته رفتم تو دستشویی . چشم های خواب آلوده ام  رو شستم . جیغ بلندی زدم .

پاهام مو در آورده بود . مثل اسب جیغ بلندی زدم .

مامانم ترسید ، اومد پشت در پرسید : سهند چی شده ؟

گفتم : هیچی ، هیچی سوسک بود .

توی راه مدرسه متوجه گشادی کفشم شدم تا دیروز به پاهام تنگ بودا. زنگ اول ورزش داشتیم . با

اون پا و کفش نمی تونستم ورزش کنم ، گوشه حیاط نشسته بودم که معلم ورزش اومد بالا سرم و گفت : سهند انگار می خوای یه صفر کله گنده امسال تو کارنامه ات از ورزش داشته باشی ؟

گفتم : دلم درد  می کنه.

- باشه امروز ورزش نکن ،ولی از نمره ات کم میشه .

رفتم تو دستشویی ، کفش و جوراب را از پا در آوردم . چشمت روز بد نبینه پاهام مثل پای اسب شده

بود . خیلی ترسیدم ، ولی نه جرأت جیغ زدن داشتم و نه این که به کسی بگم.

زنگ ورزش تمام شد و رفتیم تو کلاس .نیما بدجنس ترین همکلاسیم داشت با تعریف کردن داستان و فیلم های ترسناک ، بچه ها را می ترساند . از شانس خوب من نیما گفت : جن ها سم دارند.

تا اسم سم آورد ، خیلی خوشحال شدم .فرصت خوبی برای ترسوندن و انتقام  گرفتن از نیما بود . بچه ها که بیرون رفتند ازنیما خواستم توکلاس بمونه .

پرسیدم: اگه تو جن ببینی ، نمی ترسی ؟

نیما با اعتماد به نفس گفت : معلومه که نه ، من جن رو می خورم .

با نشان دادن سم هایم از هوش رفت . رفتم آقای نادری ناظم مدرسه را صدا کردم . او مقداری آب

تو صورت نیما پاشید ، بهوش آمد ، زبونش بند آمده بود ، با همان زبان نصف و نیمه اش می خواست به آقای نادری بفهمونه که  من جن هستم ، ولی آقای نادری هیچی نفهمید .

زنگ خونه زده شد . می خواستم برم خونه ، اما دوست نداشتم مامان اون طوری من رو  ببینه . جای دیگه ای هم نداشتم که برم . تو فکر این بودم که کجا برم و کجا نرم که موهای دستم رو دیدم ، مثل موهای پاهام شده بود . دیگه اصلاً نمی توانستم به خانه برم . رفتم و رفتم تا این که خیلی از خانه دور شدم . نزدیک یک روستا از خستگی خوابم برد . صبح که بیدار شدم توی یک طویله بودم.                         

صورتم و همه ی اجزای بدنم شبیه به اسب ها شده بود . نمی توانستم  حرف هایم را به آدم ها بزنم . اصلا ً کسی چیزی نمی فهمید.

خانوم مرغه :  خیال باف تموم شد ؟

آقا گاوه  : عجیب بود اما واقعی. منم که خوب فکر می کنم یه وقتی یه شاهزاده زیبا ولاغری بودم .

خانوم مرغه زد زیر خنده و گفت:خوب حیوون بودن چه عییبی داره که هر کدوم از شما داستان می سازید و دوست دارید آدم باشید !  امروز صبح از آقا نصرت شنیدم که به دخترکوچولوش می گفت:دنیای ما آدم ها خیلی بد و کثیف شده !

جوجه حنا:خُب بفرستنش حموم .

خانوم مرغه : دنیا قشنگ هست ، فقط باید درست زندگی کرد .از چیزی که هستی باید لذت ببری.

 

 

 

 

 

 

 داستان شایسته تقدیر در سومین دوره


یکی بود یکی نبود. یک خانواده بود به بزرگی هفت روز.این خانواده از ازدواج آقا و خانمی به نام های جمعه و شنبه درست شده بود. وقتی که این خانم و آقا از دواج کردند،آقای جمعه به خانم شنبه گفت:"من دلم بچه می خواد." خانم شنبه گفت"مینم دوست دارم ولی اگه صبر کنی یک عالمه بچه به دنیا می آرم"

آقای جمعه ناراحت شد و از بس که ناراحت بود، رفت و 5 روز از خانم شنبه فاصله گرفت.خانم شنبه که نمی تونست آقای جمعه رو با فاصله ی 5 روز ببینه،ناراحت شد و با خود گفت:"من باید آن قدر بچه دار بشوم که با کمک بچه هام بتونم آقای جمعه رو ببینم." پس شروع کرد به بچه دار شدن.اولین بچه که به دنیا اومد، اسمش رو گذاشت یک شنبه. بعد هم از یک شنبه پرسید:"بابات رو می بینی؟" یک شنبه گفت :"نه او به اندازه ی 4 روز با من فاصله دارد"خانم شنبه دوباره بچه دار شد. اسم بچه اش را گذاشت دوشنبه. از دوشنبه پرسید:"پدرت را می بینی؟"دوشنبه گفت نه او از من 3 روز فاصله دارد." خانم شنبه هم دوباره بچه دار شد . اسم بچه ی جدیدش را گذاشت سه شنبه.. از سه شنبنه مثل بچه های قبلی اش پرسید که پدرش را می بیند یا نه .سه شنبه گفت :"او را تار می بینم. او به اندازه ی 2 روز فاصله دارد."خانم شنبه این دفعه دوقلو به دنیا آورد و اسمشان را گذاشت چهار شنبه و پنج شنبه. بعد ازآنها پرسید:"پدرتان را می بینید؟" بچه ها گفتند :" آره او این جاست." خانم شنبه خوشحال شد.یکدفعه حس کرد کسی از پشت سر صدایش می زند. بله او آقای جمعه بود که برای عذر خواهی آمده بود.

باید اضافه کنم که این خانواده سالهای سال است همه با هم هستند و همین حالا جلوی شما روی یک تقویم گرچه کوچک ول زیبا و مهم زندگی می کنند.

 

 

داستان شایسته تقدیر در سومین دوره


دقیقه های آخر زنگ ریاضی است.هوای کلاس دم کردهو معلم سعی میکند آخرین مسئله را هم در کلاس حل کند.سرم درد میکند و احساس سنگینی میکنم.بخاطر دیشب است خوب نخوابیدم.یادم می آید دیشب با سروصدایی از خواب بیدارشدم.اول فکر کردم فهیمه است اما خوب که توی تاریکی نگاهش کردم دیدم که خواب خواب است.فهمیدم صدا از اتاق پذیرایی است. پتو را کنار زدم و به سمت در رفتم. آرام دستگیره ی دررا فشردم.با بازشدن در باریکه ی نوری اتاق را روشن تر کرد.از چراغ روشن معلوم بود که هنوز بیدارند.صدای جرو بحثشان به وضوح شنیده میشد اما از آن زاویه چیزی معلوم نبود.حتما دوباره دعوایشان شده بود.یادم است بابا با سیگاری که سعی می کرد روشنش کند به سمت حیاط رفت و به دنبالش صدای کوبیده شدن دروگریه ی مامان...

زنگ را میزنند.پسرها مثل از جا می پرند وکوله پشتی هایشان را پشت میکنند.در عرض چند ثانیه دم در شلوغ شلوغ می شود. معلم مسئله را نیمه کاره رها میکند و گچ را توی سبد می اندازد.سراغ میزش میرود تا وسایلش را جمع کند. من هم با بی حوصلگی وسایلم را جمع میکنم.با قدم های شل و وارفته ای راهروی طولانی مدرسه را طی می کنم و به سمت در میروم.

زنگ را میزنم .اما مثل روزهای دیگرهمانطور انگشتم را روی زنگ نگه نمیدارم تا فهیمه بیاید و در را باز کند.یک زنگ کوچولو میزنم و منتظر می ایستم.خیلی طول میکشد تا در را باز کنند.حتما فهیمه خانه نیست.در که باز میشود مامان را می بینم که به سمت اتاق میرود.داخل میروم.نگاهی به کل خانه می اندازم.ظاهرا بابا برای ناهار خانه نیامده و همه چیز آرام است.طول حیاط را می دوم و خودم را به مامان میرسانم .دست می اندازم گردنش و با خنده می گویم:"سلام به مادر گرامی ."و بعد لپش را میبوسم داغ است.معلوم است که گریه کرده.دستم را آرام از دور گردنش باز میکند و داخل خانه میشود.من هم بند های کتانی ام را باز میکنم و داخل میروم.نگاهم به آشپزخانه می افتد.چیزی روی اجاق گاز نیست.حتما مامان ناهار هم درست نکرده.کیفم را به اتاق میبرم و بعد لباس هایم را عوض میکنم.مامان جلوی تلویزیون نشسته اما نگاهش به نقطه ی نا معلومی خیره مانده.کنارش می نشینم.باید سر صحبت را باز کنم تا دعوای دیشبشان یادش برود.دفعه ی قبلی که دعوا کرده بودند مامان کلا احصابش بهم ریخته بود و بابا وسط دعوا مامان را برد درمانگاه. از آن به بعد هر وقت احساس ناراحتی میکند یا غش میکند یا تا چند روز هیج حرفی نمیزند.

آرام میپرسم : مامانی فهیمه کجاست؟  جواب نمیدهد.

 دوباره اما بلند تر میپرسم: مامان فهیمه کو؟

با صدای گرفته ای می گوید: حتما داره با سمانه تو کوچه بازی میکنه دیگه...

باخودم فکرمیکنم  از مدرسه که می آمدم فهیمه را ندیدم.حتما بچه ی بیچاره از گرسنگی ناهار خانه ی سمانه رفته.راجع به سمانه چیزی به مامان نمیگویم .ولی کاش اینجا بود لااقل چند تا شکلک در می آورد و روحیه ی مامان عوض میشد.

شروع میکنم به قصه بافی و حرفهایی را که مامان دوست دارد میزنم:" راستی مامان ساعت سه قراره یه فیلم سینمایی خفن بذاره ها.فکر کنم تکرار همونیه که اونروز ندیدی..."و بعد به صورت پف کرده اش نگاه میکنم تا عکس العملش را ببینم.چیزی نمی گوید و الکی با با کنترل بازی میکند و کانال ها را عوض میکند.

ادامه میدهم:"راستی مامان امروز تو مدرسه آقامون گفت قراره ازمون تقدیر کنن بعنوان دانش آموز نمونه ی ورزشکار.گفت نوبتی هم باشه نوبت اوناییه که استعدادای غیردرسی دارن.دیدی بالاخره افتخار آفریدم!نبودی ببینی حسنی چه حرصی میخورد.صورتس داشت از حسودی منفجر میشد.... وبا باد کردن لپ هایم ادای حسنی را در می آوردم. مامان خنده ی کوچکی میکند و من هم همراهش می خندم. تلویزیون را خاموش میکند و بلند میشود.با نگاهم دنبالش میکنم. میرود آشپزخانه.در یخچال را که باز میکند میپرسد:"چیزی خوردی؟" میگویم:"نه."

زنگ را میزنند.فهیمه است. ازطرز زنگ زدنش میفهمم.قدش کوتاه است و دستش به زنگ نمیرسد بهمسن خاطر به زور روی نوک پاهایش می ایستد وباانگشت های کوچکش یک فشارکوتاه میدهد.درراباز میکنم.داخل می آید.سلام نمیدهد.میگویم :سلامت کو؟چیزی نمیگوید و مستقیم میرود کنار حیاط و گوشه ی باغچه می نشیند.میروم کنارش.ادای داداش بزرگ ها رادر می آورم و باصدای بلند میپرسم:از صبح تا حالا کجا بودی؟ها؟دوباره رفتی خونه ی سمانه اینا؟"بغضش میترکد و گریه میکند.صدایم را آرامتر میکنم  و میپرسم:"چیه؟چیشده؟دوباره دعوا کردین؟" در گوشم میگوید جیش کرده و زهراخانم گفته اگه یه بار دیگه خونمون جیش کنی گوشاتو میبرم ." خنده ام میگیرد.فهیمه با التماس به من نگاه میکند.دلم برایش میسوزد.موهای قارچی اش را کنار میزنم و لپش را میبوسم. اگر مامان دیشب دعوا نکرده بود.بدو بدو میرفتم و راپورتش را میدادم.اما حالا فرق میکرد. دستش را میگیرم و بلندش میکند.

- بیا بریم بهت شلوار بدم!" اول بهت زده نگاهم میکند ولی بعد دنبالم می آید.

زنگ را میزنند.بابا است.مامان به محض شنیدن زنگ در به آشپزخانه میرود تا چای دم کند.بلند میشوم تا در را باز کنم که مامان میگوید:"تو نرو بذار فهیمه بره. جلوش بلبل زبونی نکنیا.اصلا برو تو اتاق." و بعد به فهیمه که جلوی تلویزیون دراز طاق باز دراز کشیده می گوید تا برود دررا باز کند. میروم کتاب علوم را از توی کیفم برمیدارم.گوشه ی اتاق می نشینم و بی هدف شروع به ورق زدن میکنم. بابا هروقت من را میبیند میگوید" بچه درستو خوندی؟" یا "بچه مگه درس نداری؟"اما هروقت کسی ازبابا بپرسد "علی کلاس چندمه؟" من من میکند و از مامان کمک میگیرد.اصلا کتاب میگیرم دستم تا دیگر بهانه ای برای گیردادن نداشته باشد.

در باز میشود. فهیمه بدو بدوسرجایش برمیگردد و جلوی تلویزیون دراز میکشد.کنترل را برمیدارم و صدای تلویزیون را کم میکنم.بابا از صدای بلند خوشش نمی آید.اول بوی سیگار و قیر وبعد پشت سرش بابا داخل می آید.فقط من سلام میدهم و از دهان بابا صدای "س" مانندی خارج میشود.داخل اتاق میرود تا کتش را آویزان کند. بعد دوباره حیاط میرود دستشویی. بیرون که میرود مامان دوباره میگوید:" برو تو اتاق. جلو چشش نپر. میخوای دوباره قاطی کنه...؟" با خودم میگویم مگر با من دعوا کرده که با دیدن من قاطی کند.هر حال توجهی به حرفهایش نمیکنم. اینطور که پیداست دعوا قرار است به قسمت دوم و سوم هم کشیده شود. دلم شور میزند.نمیدانم چرا. به فهیمه نگاه میکنم. خوش بحالش چقدر راحت به تلویزیون خیره شده و برای هزارمین بارشرک میبیند و با اینکه کارتون را حفظ است اما باز هم به همان صحنه ها میخندد!

مامان سینی چای راکنار من میگذارد و میگوید:"بابات اومد بده بهش." بعد خودش میرود اتاق و در را پشت سرش میبندد.بابا می آید داخل و کنار من مینشیند. برایش چای میریزم و سینی را به طرفش سر میدهم. قندی در دهانش می اندازد و زیر چشمی نگاهی به کل خانه می اندازد.حتما دنبال سوژه میگردد تا پیله کند و گیر بدهد.برای اینکه حواسش را پرت کنم کتابم را محکم ورق میزنم تا توجهش به من جلب شود.موفق میشوم .نگاهی به من می اندازد.منتظرم حرفی بزند تشویقی  تعجبی  چیزی.با کمال ناباوری میگوید:"الـآن جه وقت درس خوندنه؟از صبح تا حالا ول میچرخیدی الان درس خوندنت گرفته."سریع کتاب را میبندم و در کیف میگذارم.

-داشتم عکساشو میدیدم.نمیخوندمش که.

-هوممممم

وبعد لیوانش را برمیدارد و چایش را هورت میکشد. خودم را مشغول تلویزیون نگاه کردن نشان میدهم اما حواسم به بابا است.لیوانش را  که روی سینی میگذارد با صدای بلندشروع میکند به صحبت کردن. من که گوش نمیدهم پس برای کی صحبت میکند؟

-شونزه سال پیش که با ننم خدابیامرزرفته بودم خواستگاری.خانم خودشون چای نیاوردن.امتحان چی چی  شناسی داشتن.از همون اول به ننم گفتم این بچه مدرسه ایا به درد زندگی نمیخورن.به درد خونه داری و بچه تربیت کردن نمیخورن.اما از بخت سیاه ما زیر بار نرفت.بفرما اینتم ثمرش."و به من اشاره میکند.

به من چه ربطی دارد؟دنبال کنترل میگردم تا صدای تلویزیون را زیاد کنم که صدای بابا شنیده نشود.اما قبل از اینکه موفق به اینکار شوم صدای گریه ی مامان هم بلند میشود.

-دوباره چشه هی فین فین میکنه؟ها؟"  وسعی میکند ادای گریه کردن مامان را دربیاورد.نمیدانم بخندم یا نه؟ بابا با آن سبیل ها چشم هایش را ریز میکند و سرش را تکان تکان میدهد و ادای گریه کردن مامان را در می آورد.فهیمه سرش را بر میگرداند و با تعجب به من نگاه میکند. باا اشاره به او می فهمانم تا به حیاط برود اما گوش نمیکند.

بابا رو به من دوباره شروع میکند:" بهت میگم چشه؟ از از صبح تا شب جون میکنیم باز هی هر شب که میایم باید فین فین اینو بشنویم."

شانه هایم را بالا می اندازم و میخواهم بحث را عوض کنم که مامان هم از اتاق بیرون می آید وشروع به دادو بیداد میکند.

-کی مجبورت کرده بود ها؟کی مجبورت کرده بود؟ میذاشتی همون چی چی شناسیمو میخوندم.

بابا می ایستد.اول فقط جواب همدیگر را میدهند.اما بعد بحث بالا میگیرد و دعوایشان میشود.دعوا بالا گرفته و من فقط مثل یک تماشاچی نگاه میکنم.این وسط فهیمه را کم داشتیم که او همگریه میکند.میروم سمتش تا لااقل او را آرام کنم اما همانطور ونگ میزند.میروم سمتشان.

 میگویم :"بسه بچه داره گریه میکنه."

اما توجهی نمیکنند.این دفعه به بابا نزدیک میشوم .

داد میزنم:"بسه بچه خودشو کشت."

بابا محکم هلم میدهد.پایم به بالش کنار تلویزیون گیر میکند و محکم با دست زمین میخورم.دست چپم به سینی چای میخورد و...

 

کوچه خیلی تاریک شده.ساعت حدودا دوازده شب است.بابا کلید می اندازد و در را باز میکند.بعد به مامان تعارف میکند که برود داخل. مامان نگاه خاصی به بابا می اندازد و بعد با فهیمه که بغلش خوابیده داخل میرود.لبخند میزنم اما کسی نمیبیند. تاریک است.من هم میخواهم بروم که بابا از دستم میگیرد.

-درد میکنه بابا؟

سرم را به چپ و راست تکان میدهم.واقعا هم درد نمیکند.فقط کمی کرخت شده.بابا دو تا آرام پشتم میزند.از آن به پشت زدنهایی که یعنی "تو مرد خانه ای" یا" ما به تو افتخار میکنیم" ویا شاید" حتما از پسش بر می آیی".نمیدانم حالا کدامیک از اینهاست ولی هر چه هست خیلی خوب است. بعد داخل میرود. من هم پشت سرش میروم داخل.در را میبندم.      

 

 

 


کوچولوهایی که داستان فرستادند ولی اسمشان توی لیست نیست تا آخر شب به ما خبر بدهند. به‌خاطر اینکه امسال تعداد داستان‌ها زیادتر از دوره‌های پیش است، اسامی سی برگزیده‌ی مرحله‌ی اول را اوایل مهرماه معرفی می‌کنیم: یعنی همان سی نفری که قرار است برای ادامه‌ی سفر، سوار سیمرغ ما بشوند تا یکراست بروند پیش شازده کوچولو.

 

 

 

 ویژه‌ کودکان و نوجوانان داستان‌نویس زیر پانزده سال

سومین سالی است که با قصه‌های شما به دور دنیا می‌رویم: دنیای قصه‌ها، قصه‌های رنگارنگ. پس هرچه زودتر غول تنبلی‌تان را کنار بگذارید و چراغ ِجادو را از چنگش دربیاورید و با خودتان بیاورید به سرزمین عجایب. آن‌وقت قصه هایتان را بدهید به شازده کوچولوی ما، تا از بین شما نفر اول و شاهزاده سرزمین قصه‌ها را انتخاب کند.

اگر دوست دارید در مورد سرزمین ما بیشتر بدانید، سری هم به فراخوان‌ دوره‌های قبل بزنید: اینجا و اینجا


موضوع جشنواره: آزاد

قالب اثر: داستان کوتاه

حجم اثر: حداکثر ۱۰ صفحه A4

تعداد آثار: بدون محدودیت

محدوده سنی: زیر ۱۵ سال

مهلت ارسال: ۱۵ شهریور ۱۳۹۲

اعلام نتایج: ۱ مهر ۱۳۹۲

روش ارسال اثر: کامنت کردن از همین وبلاگ و یا فرستادن با فایل وُرد به ایمیل جشنواره: princeprize2011@gmail.com 

جوایز: مبلغ نقدی و تندیس شازده کوچولو برای نفر اول، بسته‌ فرهنگی و دیپلم افتخار برای چهارنفر بعدی.


فقط به هر طریقی می‌فرستید، یادتان نرود که مشخصات کامل‌تان را پایین داستان بنویسید: اسم و فامیل، سن، شهر و نیز شماره تماس. الان نیاز نیست که اسکن شناسنامه‌تان را برای ما ارسال کنید، اما اگر جزء پنج نفر نهایی آمدید، خودمان با شما هماهنگ می‌کنیم. برای کسب اطلاعات بیشتر با مسئول روابط عمومی، فروغ ِ فرد:09384495027 و یا دبیر جشنواره:09178705922 تماس بگیرید.

مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو، هشتم تيرماه هر سال، برابر با 29 ژوئن، سالروز تولد آنتوان دوسنت اگزوپري خالق شازده كوچولو، فراخوان خود را منتشر می کند.

 

با رویایی‌ترین آرزوها:

مریم سیستانی (دبیر مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو)

شیراز؛ تیرماه 1392


 

داستان‌های رنگارنگ شما

شنبه هشتم تیر 1392
۱.همه با هم فرار کنیم/آیدا حیدری/11 ساله از تهران

۲.می‌خواهم به خدا برسم/علیرضا فاضل/13 ساله از گنبد کاووس

۳.اصلاً همین‌جا می‌مونم‌/محمد مرادی راد/13 ساله از مشهد

۴.مجسمه/محمد مرادی راد/13 ساله از مشهد

۵.از بلوط/فاطمه علیزاده/14ساله از ایلام

۶.مرغک گلی/گلناز عبدی/12ساله از گرگان

۷.در حرم امام رضا/گلناز عبدی/12ساله از گرگان

۸.هوای آفتابی/گلناز عبدی/12ساله از گرگان

۹.سربازا/شاهین بهرامی بیرگانی/15ساله از اهواز

۱۰.معلم/شاهین بهرامی بیرگانی/15ساله از اهواز

۱۱.زیباترین منظره نوروزی/علی طاهری/11 ساله از تهران

۱۲.رختخواب پرنده/محمدرضا زارع/12 ساله از شیراز

۱۳.فوتبالیست محله/محمدرضا زارع/12 ساله از شیراز

۱۴.مشق امشب/محمدرضا زارع/12 ساله از شیراز

۱۵.قرص مادربزرگ/محمدرضا زارع/۱۲ ساله از شیراز

۱۶. بهشت من کجاست؟/مینا سردارزاده مجد/۱۵ ساله از  تهران

۱۷.به خاطر آخرین بار/مینا سردارزاده مجد/۱۵ ساله تهران

۱۸.رنگ عاشقی/مینا سردارزاده مجد/۱۵ ساله از تهران

۱۹.مانی و پانی/سارینا مهدوی/۱۵ ساله از تهران

۲۰.عروسک‌ها/سارینا مهدوی/۱۵ ساله از تهران

۲۱.عروسکی با موهای طلایی/نادیا درخشان/۱۰ساله از مشهد

۲۲.لباس زیبا/نادیا درخشان/۱۰ساله از مشهد

۲۳.جوجه‌ای که کمک می‌کرد/نادیا درخشان/۱۰ساله از مشهد

۲۴.وقتی که من نماز خواندم/نادیا درخشان/۱۰ساله از مشهد

۲۵.دوستی/نادیا درخشان/۱۰ساله از مشهد

۲۶.قهرمان/غزل کارآمد/۸ساله از نیشابور

۲۷.جن های حمام/حدیث کدیور/14ساله از کاکان یاسوج

۲۸.شبح خانه خالی/حدیث کدیور/14ساله از کاکان یاسوج 

۲۹.محسن/حدیث کدیور/14ساله از کاکان یاسوج

۳۰.میثاق/شکوفه محمدپور/14 ساله از گناوه

۳۱.زمستان با شهر وداع گفت/دالیا شریفی/12ساله از آبادان

۳۲.مترسک/ری را حکمتی/10ساله از کرمانشاه

۳۳.یک زائر/مهسا جدیدی/11ساله از گرگان

۳۴.کوچه‌باغ سرنوشت/مهسا جدیدی/۱۱ساله از گرگان

۳۵.بی‌سرپناه/مهسا جدیدی/۱۱ساله از گرگان

۳۶.دردسرها و بدشانسی‌های یک کفش کوچولو/مهسا جدیدی/۱۱ساله از گرگان

۳۷.شهر مدادرنگی/عارف شکری باغ‌نی/۱۱ساله از کرمانشاه

۳۸.شکلات جادویی/عارف شکری باغ‌نی/۱۱ساله از کرمانشاه

۳۹.پسر کنجکاو/عارف شکری باغ‌نی/۱۱ساله از کرمانشاه

۴۰.شاه نویسنده/عارف شکری باغ‌نی/۱۱ساله از کرمانشاه

۴۱.یک مشت دستمال کاغذی زرد/عارف شکری باغ‌نی/۱۱ساله از کرمانشاه

۴۲.نفس/عارف شکری باغ‌نی/۱۱ساله از کرمانشاه

۴۳.هدیه فرشته سوم/ ژینا رشیدی/۱۰ ساله از کرمانشاه

۴۴.او/ ژینا رشیدی/۱۰ ساله از کرمانشاه

۴۵.دلتنگی/مهسا جدیدی/۱۱ساله از گرگان

۴۶.همه با من دوست هستند/رادمان آقاهادی/۷ساله از آباده

۴۷.می‌خواهم حرکت کنم/رادمان آقاهادی/۷ساله از آباده

۴۸.سخنرانی کرم بزرگ/رادمان آقاهادی/۷ساله از آباده

۴۹.نامه ای برای خدا/رادمان آقاهادی/۷ساله از آباده

۵۰.راسوی بازیگوش/رادمهرآقاهادی/۷ساله از آباده

۵۱.مامان‌ماهی/رادمهرآقاهادی/۷ساله از آباده

۵۲.مداد رنگی‌ها/رادمهرآقاهادی/۷ساله از آباده

۵۳.پویا و خلاقیت/رادمهرآقاهادی/۷ساله از آباده

۵۴.گربه/محمدمهدی کلوندی/۱۳ساله از کرج

۵۵.روز آخر وبلاگ/محدثه سعادت/۱۵ساله از تهران

۵۶.شبهای رنگی/محدثه سعادت/۱۵ساله از تهران

۵۷.سالاد توت‌فرنگی/محدثه سعادت/۱۵ساله از تهران

۵۸.هیچ وقت/مصطفی سعادت/۱۴ ساله از تهران

۵۹.ستاره ثریا/مصطفی سعادت/۱۴ساله از تهران

۶۰.بیشتر بخند/مصطفی سعادت/۱۴ ساله از تهران

۶۱.دوست کوچولوی من/کارین سرخیل/تهران

۶۲.زمستان، زمستان سرد/کارین سرخیل/تهران

۶۳.یکی بود یکی نبود/صبا فلاح ابراهیم‌ نژاد/۱۵ساله از تهران

۶۴.بیست ونه/مانا حسن زاده خسروشاهی/۱۵ساله از بسطام سمنان

۶۵.فریاد بی‌صدا/مانا حسن زاده خسروشاهی/۱۵ساله از بسطام سمنان

۶۶.می‌دونستم/مانا حسن زاده خسروشاهی/۱۵ساله از بسطام سمنان

۶۷.یک اشتباه کوچک/ستایش معینی/۱۳ساله از بجنورد

۶۸.ای وای یه انگشتم کمه/سبا مجد پزشکی/۱۱ساله از تهران

۶۹.نیکو/مهسا جدیدی/۱۱ساله از گرگان

۷۰.جشن نیکوکاری/مهسا جدیدی/۱۱ساله از گرگان

۷۱.افطاری/سمانه صحرانورد/۱۵ساله از مشهد

۷۲.به سمت آزادی/مریم پیروی/11ساله از قزوین

73.خاک بهشت/لیلا خالقی/15ساله از افغانستان

74.هجدهمین تولد لیلا/لیلا خالقی/افغانستان

75.دلقک خسته دل//لیلا خالقی/افغانستان

76.جرئت یا حقیقت/لیلا خالقی/افغانستان

77.محکوم به سخنرانی/لیلا خالقی/افغانستان

78.خروس تخم گذار/کسرا مرادی /9ساله از پاوه کرمانشاه

79.قلقلی/سعید گرامی/12ساله از تهران

80.کیهان بچه‌ها/سعید گرامی/12ساله از تهران

81.دیگر مدرسه نمی‌روم/سعید گرامی/12ساله از تهران

82.معلم کلاس چهارم/سعید گرامی/12ساله از تهران

83.گلدون بنفشه/ندا حسن‌زهرایی/10ساله از تهران

84.خنده‌ی خاله سیستانی/ندا حسن‌زهرایی/10ساله از تهران

85.دوستای جون‌جونی/ندا حسن‌زهرایی/10ساله از تهران

86.شیر سلطان جنگل/زهرا دهقان/8ساله از شیراز

87.روباه کوچولو/زهرا دهقان/8ساله از شیراز

88.قصه‌ی سوسک‌ها/زهرا دهقان/8ساله از شیراز

89.پسورد/حدیثه مروج/ 15ساله از اصفهان

90.همبازی/حدیثه مروج/15 ساله از اصفهان

91.زندگی تاریک/هانیه علی نژاد/15ساله از بابل

92.شوخی ماه رمضان/سارینا عظیمی/10ساله از بابل

93.کلید تابلوی جادویی/آوادخت فتاح بیگی/11ساله از تهران

94.از دفتر خاطرات یک قاشق/یاسمین شفیعی فر/11ساله از تهران

95.درخت خواب آلود/یاسمین شفیعی‌فر/11ساله از تهران

96.یخچال بیچاره/یاسمین شفیعی‌فر/11ساله از تهران

97.آدم فضایی/میترا رحیمی/13ساله از تبریز

98.کیک کاکائویی با روش مادربزرگ/سروش سلیمانی/11ساله از دُرچه

99.برف که تند شد چراغ هم سبز شد/عارفه سادات برارثانی/مشهد

100.من را نخورید/عارفه سادات برارثانی/مشهد

101.فقط یک اشتباه/عارفه سادات برارثانی/مشهد

102.همبازی مجید/عارفه سادات برارثانی/مشهد

103.کتاب عتیقه/نورا لاهوتی/12ساله از سن‌خوزه آمریکا

104.حتی اگر تمام گل‌ها از شاخه چیده شوند نمی‌توان جلوی آمدن بهار را گرفت/میترا رحیمی/13ساله از تبریز

105.دوستی ژله‌ای/فاطمه گایینی/8ساله از قم

106.جوجه کوچولو/فاطمه گایینی/8ساله از قم

107.اگر ساعت‌ها به خواب می‌رفتند چه می‌شد؟/فاطمه گایینی/8ساله از قم

108.پاک کنی که مریض شده بود/فاطمه گایینی/8ساله از قم

109.پول قرض می‌دی؟/سید عرفان منجگانی/8ساله از مشهد

110.جنگ‌های صلیبی/سید عرفان منجگانی/8ساله از مشهد

111.چارلی به مدرسه می‌رود/سید عرفان منجگانی/8ساله از مشهد

112.شب امتحان ریاضی/سید عرفان منجگانی/8ساله از مشهد

113.معلم مهربان/فاطمه براهام/10ساله از روستای دوبنه جیرفت

114.کفشدوزک/آرمینا علی مدد حقیقی/10ساله از جهرم

115.وای/آرمینا علی مدد حقیقی/10ساله از جهرم

116.آرزوی قدیمی/عباس رحمانی نکو/قم

117.انتخاب/عباس رحمانی نکو/قم

118.حق‌الناس/عباس رحمانی نکو/قم

119.رکب/عباس رحمانی نکو/قم

120.رودست/عباس رحمانی نکو/قم

121.نامرد/عباس رحمانی نکو/قم

122.چکمه بی‌لنگه/رادمان آقا هادی/7ساله از آباده

123.هم من سیر شدم هم تو/رادمان آقا هادی/7ساله از آباده

124.من می‌خواهم برای خدا گل بفرستم/رادمهر آقا هادی/7ساله از آباده

125.ساعت و گل پاییز/رادمهر آقا هادی/7ساله از آباده

126.زیتون/هستی رسولی/14ساله از مشهد

127.دویدم توی انباری/هستی رسولی/14ساله از مشهد

128.انگشت شصت روی دماغ مامان/رضا سلیمانی/9ساله از خرم آباد

129.ماه و خورشید/آنوشا طاطائی/10ساله از سقز کردستان

130.باغ یاسمن/آنوشا طاطائی/10ساله از سقز کردستان

131.سیاره‌ها/آنوشا طاطائی/10ساله از سقز کردستان

132.ورود افراد نیم‌وجبی اکیداً ممنوع/شکیبا سادات سلطانی مجد/13ساله از اصفهان

133.خدمتکار باهوش/امیر صدرا شفیعی/6ساله از تهران

134.کنسرت جیرجیرک‌ها/سارا کاظمی/10ساله از شهرکرد

135.انار/سارا کاظمی/10ساله از شهرکرد

136.کتاب‌های ناخوانا/سارا کاظمی/10ساله از شهرکرد

137.لبخند خداوند/فرگل حقیقی بردینه/13ساله از صحنه کرمانشاه

138.پوریا و گنجشک/شکوفه نظری/12ساله از تهران

139.خرس کوچولو و کلید گنج/آیدا فرخ‌شاد/12ساله از دزفول

140.یک خانواده‌ی بزرگ/مریم پیروی

141.کبوتر حرم/سیده نرجس رمضانی/7ساله از قم

142.قلم جادویی/ستایش معینی/13ساله از بجنورد

143.سگ/علیرضا شیرزاد/13ساله از مشهد

144.خرگوشی که نمی‌خواست خرگوش باشد/ساحل روزبازار/10ساله از شیراز

145.جنگ دیگر بس است/شیما طالبی/13ساله از تهران

146.دیدار دوباره/مهلا دهقان مروست/15ساله از مروست یزد

147.منطقه خطرناک/شادی احمدی/12ساله از تهران

148.سوزن ته‌گرد/شادی احمدی/12ساله از تهران

149.تاریخ و جفرافی/شادی احمدی/12ساله از تهران

150.گل‌های پرپر/مائده سادات نصر/15ساله از تهران

151.معجزه‌ی پدر/شهربانو مقدم/11ساله از دزفول

152.دوست من/ریحانه کریم نژاد/15ساله از تهران

153.تابستان من/محمدحسین جهانتاب/12ساله از تهران

154.الاغ حکیم/مونا غفور خیاط/11ساله از دزفول

155.چشمانش/مهرداد پورابراهیمی/14ساله از بم

156.درخت پیر/مونا غفور خیاط/11ساله از دزفول

157.اولویا/ستایش معینی/13ساله از بجنورد

158.سارا و کمرویی‌هایش/مونا غفور خیاط/11ساله از دزفول

159.شهر انگلیسی/شادی فریدونی/8ساله

160.کتاب عصبانی/باران خوارزمیان/10ساله از تهران

161.بچه اژدهاباران خوارزمیان/10ساله از تهران

162.عشق اشتباهی/مریم سلیمی/13ساله از کاشمر

163.صندوقچه‌ی مادربزرگمهلا دهقان مروست/15ساله از مروست یزد

164.خوش اومدی زمستون/مهلا دهقان مروست/15ساله از مروست یزد

165.پرنده‌ای روی شاخه/مهلا دهقان مروست/15ساله از مروست یزد

166.پرسش سوم/مانا حسن زاده خسروشاهی/15ساله از بسطام سمنان

167.نخ‌های رنگی/مهدی چراغی/11ساله از قائمشهر

168.رویاهای یک شلنگ/آلا رضایی/9ساله از بوکان

169.داستان یک سوسک/دلربا جمابی/8ساله از بابل

170.دختر آفتاب/دلربا جمابی/8ساله از بابل

171.رویای یک دختر فقیر/دلربا جمابی/8ساله از بابل

172.ملکه و کلاغ سفید/دلربا جمابی/8ساله از بابل

173.چگونه املت ساخته شد؟/پارسا شاویردی/11ساله از بوکان

174.شبی که کانگورو شدم/پارسا میرزاپور/10ساله از بوکان

175.پلیس آسمان/پارسا میرزاپور/10ساله از بوکان

176.هفت رنگ/دارا امیری/9ساله از بوکان

177.آهو کوچولو و سفر پرماجرا/دریا امیری/9ساله از بوکان

178.ویکی کوچولو با لباس جادویی/روژین یوسفی/9ساله از بوکان

179.زندگی یک اسفنج/ایلیا موسی‌زاده/9ساله از بوکان

180.جیرجیرکی که شبیه مارمولک بود/شیلان نورمحمدی/12ساله از بوکان

181.مهربانی/مبینا پارسا/11ساله از بابل

182.خواب شیرین/آتما نیکنام/8ساله از آباده

183.آخرین امید/مهدی چراغی/11ساله از قائمشهر

184.ببر کنجکاو و فداکار/مهدی چراغی/11ساله از قائمشهر

185.رویای آدم شدن/ریحانه صفری/12ساله از ورامین

186.فرار خورشید/کسرا دارابی/13ساله از خرم آباد

187.صدای قرچ قرچ برف‌هاکسرا دارابی/13ساله از خرم آباد

188.آرزوی سارا/زینب آزرده/7ساله از بابل

189.خرس شکمو/زینب آزرده/7ساله از بابل

190.مهربون/زینب آزرده/7ساله از بابل

191.پنجره‌ای رو به رویاها/راحیل رازیانی/12ساله از تهران

192.خواب سیاره‌ای/امیرعباس محمدزاده/11ساله از مشهد

193.ایپون/مانا حسن‌زاده خسروشاهی/15ساله از بسطام

194.سفر رویایی/سارا افشار/12ساله از اصفهان

195.بازگشت حقیقی/پوریا فضلی/14ساله از مشهد

196.کفش‌های کهنه من/فاطمه احمدی/15ساله از تهران

197.روز امتحان/فاطمه احمدی/15ساله از تهران

198.تنها در خانه/فاطمه احمدی/15ساله از تهران

199.بهترین جای مدرسه/فاطمه احمدی/15ساله از تهران

200.مدل گوجه‌ای/فاطمه احمدی/15ساله از تهران

201.کمینگاه درون/پوریا فضلی/14ساله از مشهد

202.بلزی که صدای دریا می‌داد/آلا رضایی/9ساله از بوکان

203.زنگ‌ها/نرگس زمانی/15ساله

204.عملیات نجات/سارا افشار/12ساله از اصفهان

205.خط خمیده/سارا افشار/12ساله از اصفهان 

206.لحظه‌ی آخر/فاطمه نجفی/شیراز

207.قورباغه بهشتی/آوادخت فتاحی/11ساله از تهران

208.خاک خوشبخت/فائزه قاسمی‌مند/7ساله از کرج

209.خروس بی عقل /فائزه قاسمی‌مند/7ساله از کرج

210.خروس و روباه /فائزه قاسمی‌مند/7ساله از کرج

211.ستاره تنها /فائزه قاسمی‌مند/7ساله از کرج

212.دختری در جستجوی زندگی/ماریه محمدی/12ساله از بوکان

213.یک شبه شباهت کوچک/نیلوفر حمیدی امام/14ساله از رشت

214.فرشته مرگ/عاطفه فلاح پور/15ساله از کرج

215.مترسک دل ندارد/عاطفه فلاح پور/15ساله از کرج

216.روز مسابقه/نگین‌ دریاباری/13ساله از تهران

217.مخترع بزرگ/نیما رفیعی مهر/12ساله از بجنورد

218.یکی بود یکی نبود/بهار عبدالمالکی/9ساله از تهران

219.شرم/عماد والهی/14ساله از تهران

220.تغییر شغل/عماد والهی/14ساله از تهران

221.وحشت/عماد والهی/14ساله از تهران

222.آخرین روضه/آزاده پریشانی/10ساله از خمینی شهر

223.امیدواری/امیربرخیا معصومی/8ساله از دهدشت

224.درخت سیب/روزبه عقیلی/15ساله از تهران

225.قطع رابطه/روزبه عقیلی/15ساله از تهران

226.سفر/روزبه عقیلی/15ساله از تهران

227.تنها/روزبه عقیلی/15ساله از تهران

228.سرما/روزبه عقیلی/15ساله از تهران

229.کنه/روزبه عقیلی/15ساله از تهران

230.از دست داده/فاطمه محمدی ایزد/11ساله از تهران

231.رویای حقیقی/نفیسه اعتمادی/12ساله از مشهد

232.در زیر این آسمان/سحر نیرومند/13ساله از شوشتر

233.درس زندگی/ابراهیم عالی محمودی/9ساله از ایذه

234.سفر شمال کشور/میلاد دانش/12ساله از تهران

235.من و تپلی/میلاد دانش/12ساله از تهران

236.روی من حساب کن/فاطمه قُلّار/13ساله از تهران

237.قصه مرغ چاق/سارا همایون/11ساله از مرودشت

238.اکرم/سارا همایون/11ساله از مرودشت

239.دختر کوچولو و عروسک‌هایش/سارا همایون/11ساله از مرودشت

240.داستان خرگوش و من/سارا همایون/11ساله از مرودشت

241.دختر مرتب و منظم/سارا همایون/11ساله از مرودشت

242.کمد مادربزرگ/سارا همایون/11ساله از مرودشت

243.موش و گربه/سارا همایون/11ساله از مرودشت

244.مرد دروغگو و پسر/سارا همایون/11ساله از مرودشت

245.خاله پینه‌دوز/سارا همایون/11ساله از مرودشت

246.داستان جوراب‌های کهنه و نو/سارا همایون/11ساله از مرودشت

247.انتظار/زهرا حمیدی/14ساله از مشهد

248.میمون فضا نورد/بنیامین خسروی خواجه‌ها/8ساله از بجنورد

249.آرزوی پرواز/الیاس خسروی خواجه‌ها/12ساله از بجنورد

250.خانواده مهربان/بنیامین خسروی خواجه‌ها/8ساله از بجنورد

251.امتحان/حانیه علوی/14ساله از تهران

252.بی‌بی‌ریحانه/حانیه علوی/14ساله از تهران

253.چای ذغالی/فروزان ارشدی/13ساله از تهران

254.روز اول عید/فروزان ارشدی/13ساله از تهران

255.شبکه/امیرعلی جواهری/10ساله از تهران

256.دعا/امیرعلی جواهری/10ساله از تهران

257.پیشی ملوسه/کیمیا میرکمالی/12ساله از تهران

258.مترو/کیمیا میرکمالی/12ساله از تهران

259.در چهارچوب پنجره/مهدیه میرزایی/15ساله از تهران

260.سفر/مهدیه میرزایی/15ساله از تهران

261.معجون/علی اصغر مقیسه/11ساله از تهران

262.بوی عطر سیب/علی اصغر مقیسه/11ساله از تهران

263.به جای عطر/محمدجواد ملاحسین‌آقا/11ساله از تهران

264.آدامس/شایا شیرمحمدی/10ساله از تهران

265.اشکال هندسی مهم هستند/شایا شیرمحمدی/10ساله از تهران

266.ایران/طاهره زارع/12ساله از تهران

267.تکیه/طاهره زارع/12ساله از تهران

268.انبار کارخانه/یاسمن زرگر/11ساله از تهران

269.کعبه عشق/یاسمن زرگر/11ساله از تهران

270.انقوزآباد/نیروان عابدی/10ساله از تهران

271.پروانه/کوثر احراری/9ساله از تهران

272.اشتباه نگهبان/آوین عظیمی یار/10ساله از تهران

273.مارمولک/ثمر بهبهانی/11ساله از تهران

274.مورچه‌ها/مینا ابراهیمی احمدآباد/10ساله از تهران

275.شنا بر روی شن‌های ساحل/روشا فیض/11ساله از تهران

276.برف‌بازی اردبلی/هانا غیاثی/10ساله از تهران

277.کیسه پردردسر/پانیذ غلامی/10ساله از تهران

278.آبی/سوگند هاشمی/11ساله از تهران

279.بازی با دلفین‌ها/هدیه حسن آقایی/11ساله از تهران

280.گمشده/سپیده هوشیار/9ساله از تهران

281.بادکنک صورتی/محدثه‌سادات حسینی/9ساله از تهران

282.قلب من/مائده فضلی احمدآباد/10ساله از تهران

283.گوشواره/یاسمن سجودی/12ساله از تهران

284.دوست مار/نیلوفر داودی/11ساله از تهران

285.درخت تنومند/مهسا گودرزی/12ساله از تهران

286.سفر ناگهانی/امیر مهرورز/12ساله از تهران

287.عقرب سیاه/پانیذ غلامی/10ساله از تهران

288.برچسب اسفنجی/رامتین حسینی/11ساله از تهران

289.بازی/فاطمه ریاحی/9ساله از تهران

290.جاده/مبینا ثابتی/11ساله از تهران

291.قلم چوبی/مسعود سیفی/11ساله از تهران

292.مسافرت به یاد ماندنی/سید محمد مهدی شمس‌الدین/10ساله از تهران

293.پرواز/فاطمه‌سادات آقاسیدکریمی/11ساله از تهران

294.دوست من/سپهر تیرانداز/12ساله از تهران

295.چاله هوایی/محدثه وهابی/9ساله از تهران

296.صندوقدار/متین یدالهی/10ساله از تهران

297.ماه و ماهک/سحر مصطفایی/13ساله از اصفهان

298.ستاره‌بازی من و ستاره/سحر مصطفایی/13ساله از اصفهان

299.کک/سحر مصطفایی/13ساله از اصفهان

300.لپ‌تاپ بابا/علیرضا جزایری/10ساله از اصفهان

301.الاکلنگ/علیرضا جزایری/10ساله از اصفهان

302.نجوا/محمدجواد ملاحسین آقایی/11ساله از تهران

303.بود و نبود/فاطمه رحیمی/11ساله از آباده

304.قاصدک/نیکتا توکلی/14ساله از مشهد

305.حرفهای یک عروسک/هلیا نعیمی/9ساله از اراک

306.سفر/زهرا احمدی کوشا

307.خاکستری و پیرمرد مهربان/عسل مقدم ابریشمی/6ساله از کرج

308.یک تکه سیب/سیاوش خوبرو/9ساله از تهران

309.برکه قورباغه/غزل دهقانیان/14ساله از تهران

310.عسلی/غزل دهقانیان/14ساله از تهران

311.سه برادر/سیده مانا حسینی/11ساله از تهران

...

312.گنجشک فراموشکار/سارا مرتضایی/11 ساله از تهران

313.ماهی قرمز کوچولو/سارا مرتضایی/11 ساله از تهران

314.چقدر دیر شده/بنیتا پاشا/11ساله از تهران

315.برگه امتحانی/هانی یگانه/10ساله از تهران

316.انار خاتون/محمدرضا نعیمی نیا/11ساله از مشهد


 

چاپ داستان های برگزیده

دوشنبه بیست و دوم آبان 1391
داستان های شش نفر برگزیده مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو را، دوشنبه 22 آبان 1391، در صفحه "چاپ اول" روزنامه فرهیختگان بخوانید. 


فایل پی دی اف روزنامه فرهیختگان


متن  داستان ها را می توانید در فرهیختگان آنلاین نیز ببینید:

1. چگونه می توان عاشق یک سوسک بود؟

و نام من گوشه نوشته صالح رستمی

 2. عشق روی بوم نقاشی نوشته غزل محمدی

3. شهر عددها نوشته آلا رضایی


شایستگان تقدیر:


ده روز در بالن نوشته پوریا ملک یاری

اینجا زیر باران نوشته زهرا نقی بیرانوند

مادر یخی نوشته مهدی چراغی


 

شاهزاده سرزمین قصه ها

دوشنبه سوم مهر 1391



شازده کوچولو، طی نشستی که در کافه "فروغ" شیراز با حضور دبیر و داوران

این مسابقه: احمد اکبرپور، ابوذر قاسمیان، مرضیه جوکار و فاطمه فروتن

برگزار شد، از بین 25 برگزیده مرحله اول که از میان 255 اثر رسیده انتخاب

 شده بودند، برندگان خود را معرفی کرد :

 

نفر اول و شاهزاده سرزمین قصه ها

 

صالح رستمی 15 ساله از تهران

با داستان چگونه می توان عاشق یک سوسک بود؟


 



نفر دوم

غزل محمدی 14 ساله از تهران با داستان عشق روی بوم نقاشی



 

نفر سوم

آلا رضایی 8 ساله از بوکان با داستان شهر عددها

 

 

و سه نفر نیز شایسته تقدیر شناخته شدند:


پوریا ملک یاری 10 ساله از تهران با داستان ده روز در بالن



زهرا نقی بیرانوند 13 ساله از خرم آباد با داستان اینجا زیر باران



و مهدی چراغی 11 ساله از قائمشهر با داستان مادر یخی

 



با مهر

مریم سیستانی

دبیر دومین دوره  مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

 

 

 

 

 

داستان های راه یافته به مرحله نهایی

دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391
بالاخره شازده کوچولوی ما پیداش شد، و اجازه داد که از بین

255 اثر رسیده به جشنواره، 25 داستان برگزیده مرحله اول

را بدون اولویت اعلام کنیم. بعد به ما یادآوری کرد که نفر اول

و شاهزاده ی سرزمین قصه ها، و همینطور چهار نفر دیگری

که دیپلم افتخار می گیرند را حتما تا اوایل مهرماه به او معرفی کنیم.


ـ به نظر شما او امسال تاجش رو به کی می ده؟


1.مادر یخی/مهدی چراغی 11 ساله از قائمشهر

2. شهر عددها/آلا رضایی 8 ساله از بوکان

3.ده روز در بالن/پوریا ملک یاری 10 ساله از تهران

 4. دو نقطه/زینب روستایی 13 ساله از ملایر

5.اینجا زیر باران/زهرا نقی بیرانوند 13 ساله از خرم آباد

6.حواس زهرا/زینب بزّی 15 ساله از زاهدان

7.قتل سیاه/روزبه عقیلی 14 ساله از تهران

8.مهمان آمریکایی/امیرحسین مخدومی 14 ساله از تهران

9.اینجا تهران است/سارا ترکمن 14 ساله از تهران

10.جوجه های کوچه مرغی/فاطمه اخوان کاظمی 12 ساله از شیراز

11.جد و آباء معروف من/آوا فیروزی 11 ساله از تهران

12.بهشتی در کویر/سیما عادلی فر 12 ساله از تهران

13.بادکنک روی پیراهن/شهین خادم 12 ساله از شیراز

14.حیوان آلوده/محمدحسن علی بگی 9 ساله از شهرضا

15.انشاء، عیدی، تخم مرغ رنگی و دیگر چیزهای مربوطه/علی رضایی حسن آبادی 12ساله از رشت

16.گام های دوستی/مهدیه یار احمدی 13 ساله از تهران

17.روزی که من دزد بودم/علی چیت سازی 15 ساله از شیراز

18. نام من گوشه/و چگونه می توان عاشق یک سوسک بود/صالح رستمی 15 ساله از تهران

19.کشمکش/نیلوفر هاشم نژاد 14 ساله از تهران

20.صبر و ترس از کتاب کودکی/صبا رستمی 12 ساله از تهران

21.نرگس وحشی/زینب برهانی 14 ساله از جویبار

22.سنجاق قفلی/لیلا اصغریان 8 ساله از جویبار

23.مادر/سارا حسین پور 14 ساله از بندرعباس

24.کادوی زوری/و عشق روی بوم نقاشی/غزل محمدی 14 ساله از تهران

25.انتظار/شاهین بهرامی بیرگانی 14 ساله از اهواز



 

شروع داوری 255 اثر رسیده

چهارشنبه پانزدهم شهریور 1391

شازده کوچولوهای داستان نویس

امسال هم سفر ما به دنیای پر رمز و راز داستان به پایان رسید.

می نشینیم زیر نور آتشی که در جنگل رویایی روشن کرده ایم،

یکی یکی داستان هایتان رامی خوانیم

 و قشنگ ترین  آن ها را تا 25 شهریور پیدا می کنیم.

 

با مهر

سیستانی

 


ویژه کودکان و نوجوانان داستان نویس زیر پانزده سال


سال قبل، در چنین روزهایی قلم جادویی تان را برداشتید، و با ما به دنیای پر رمز و راز داستان آمدید، امسال هم می خواهیم سفرمان را با شما ادامه بدهیم.

 قرارمان (مهلت ارسال آثار) : تا پانزدهم شهریورماه 1391.

بعد از آن که به جنگل رویایی رسیدیم، آتشی روشن می کنیم، و یکی یکی قصه ها را زیر نور آن می خوانیم، تا قشنگ ترین داستان را پیدا کنیم، و نفر اول: شاهزاده سرزمین قصه ها را از بین شما انتخاب، و به عنوان 

دومین شازده کوچولوی داستان نویسی ایران 

معرفی کنیم.

اگر می خواهید در مورد این سفر رویایی بیشتر بدانید سری هم به فراخوان دوره قبل بزنید: اینجا

این را هم بگوییم که موضوع جشنواره آزاد است.

داستان هایتان را می توانید به این آدرس ایمیل کنید :

princeprize2011@gmail.com

یا این که از طریق همین وبلاگ، کامنت کنید.

اما به هیچ عنوان آن ها را به آدرس دبیرخانه پارسال پست نکنید.


یادتان نرود که مشخصات کامل تان را پایین داستان بنویسید. اسم و فامیل،شهرتان و سن تان، و نیز شماره ی تماس. الان نیاز نیست که اسکن شناسنامه تان را برای ما ارسال کنید، اما اگر جزء پنج نفر نهایی آمدید، خودمان با شما هماهنگ می کنیم. برای کسب اطلاعات بیشتر با مسئول روابط عمومی، فروغ فرد:09384495027 و یا دبیر جشنواره:09397350393تماس بگیرید.

مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو، هشتم تيرماه هر سال، برابر با 29 ژوئن، سالروز تولد آنتوان دو سنت اگزوپري خالق شازده كوچولو، فراخوان خود را منتشر می کند.


با قشنگ ترین آرزوها :

مریم سیستانی (دبیر مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو)

 

بازتاب

پنجشنبه هشتم تیر 1391

روزنامه اطلاعات: جایزه داستان نویسی شازده کوچولو برگزار خواهد شد.

روزنامه اعتماد: شازده کوچولو فراخوان داد.

روزنامه فرهیختگان: هم سبک و سیاق خوبی را به راه انداخته‌اند و هم نام زیبایی برایش انتخاب کرده‌اند.

روزنامه شاپرک: جایزه شازده کوچولو دوساله شد.

خبرگزاری مهر: جایزه داستان نویسی شازده کوچولو دو ساله شد.

ایبنا نوجوان: داستان نویسی برای شازده کوچولو را تجربه کنید.

دوشنبه: فراخوان دومین دوره مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

کتابک: دومین دوره مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو برگزار می شود

پاراگراف: مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

پایگاه خبری دانشگاه آزاد: شازده کوچولو دو ساله شد.

نسیم آنلاین: فراخوان دومین مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو برای زیر15سال

کانون فرهنگی چوک: مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

ایسنا: شازده کوچولو بچه ها را به سرزمین خود دعوت کرد

ایبنا: پنجاه داستان به دبیرخانه شازده کوچولو رسید

اخبار کودکان هلیا: آخ جون مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

خبرگزاری هنر: رقابت برای شازده کوچولو شدن

روزنامه شاپرک: دختر 3 ساله رکورددار کم سن و سال ها

روزنامه مردم سالاری: شازده کوچولو بچه ها را به سرزمین خود دعوت کرد.

ایبنا خبرگزاری کتاب: ارسال 102 اثر به دبیرخانه شازده کوچولو

روزنامه مردم سالاری: بیش از صد اثر در مسابقه شازده کوچولو

گفتگوی رادیویی ایران صدا درباره شازده کوچولو در برنامه نقد و نظر

خبرگزاری مهر: شاهزاده های داستان نویسی زلزله زدگان آذربایجان را از یاد نبردند

خبرگزاری پانا: یک خوزستانی در میان برگزیدگان شازده کوچولو

خبرگزاری ایبنا: برنده جایزه شازده کوچولو: چگونه می توان عاشق یک سوسک بود

خبرگزاری ایسنا: شاهزاده سرزمین قصه ها انتخاب شد(از میان 255 اثر)

خبرگزاری مهر: شاهزاده کوچک سرزمین داستان ها مشخص شد

روزنامه شاپرک: شاهزاده سرزمین قصه ها بر تخت نشست

روزنامه عصر آزادی: شاهزاده سرزمین قصه ها انتخاب شد

کتابک




داستان های رسیده

پنجشنبه هشتم تیر 1391

1.تولد/سامان محدث 13 ساله /تهران

2.سوالی از خدا/سامان محدث 13 ساله /تهران

3.کمی عشق/سامان محدث 13 ساله / تهران

4.قلب من از آن توست/مهرداد برون / اهواز

5.طوطی مهربان/مشکات خداداد 9 ساله/ مازندارن – جویبار

6.خانواده ی بزرگ/سعید حامدی10 ساله/جویبار

7.بادکنک/امیر حسین یدالهی 8 ساله/جویبار  

8.خرگوش زبل/محمد رضا ساداتیان 10 ساله/ جویبار

9.سارا/حنانه فریدی9 ساله /جویبار

10.دلفین/فاطمه طبری 10 ساله/جویبار

11.نامه ای به امام رضام/فاطمه طبرستانی 10 ساله/جویبار

12.سفرنامه ی سفینه فضایی/آرمین جهانیان 13 ساله/جویبار

13.می خواهم نامه بنویسم/معصومه ی رضی پور 13 ساله/جویبار

14.هستی 13 ساله/معصومه رضی پور 13 ساله/جویبار

15.تنهایی یعنی .../زینب برهانی 14 ساله/جویبار

16.نرگس وحشی/زینب برهانی 14 ساله/جویبار

17.تفنگ ها هم حس دارند/فاطمه اصغریان 14 ساله/جویبار

18.کبوتر حرم/فاطمه اصغریان 14 ساله/جویبار

19.دست های کوچک/فاطمه اصغریان 14 ساله/جویبار

20.الهی عاقبت بخیربشی/فاطمه اصغریان14 ساله/جویبار

21.عجب خوشمزه ام/فاطمه اصغریان 14ساله/جویبار

22.گنجشک رنگین کمونی/سعید حامدی 12 ساله/جویبار

23.آقای مهربان من/فاطمه مجیدی سراجی13 ساله/جویبار

24.نامه ی حسن آقا رسید/فاطمه مجیدی سراجی 13 ساله/جویبار

25.شام غریبان/فاطمه مجیدی13 ساله/جویبار

26.مسجد/فاطمه مجیدی 13ساله/جویبار

27.اولین روزه گرفتن مریم/فاطمه مجیدی13 ساله/جویبار

28.علی از خونه اش اومد بیرون/سید حسین قریشی 12 ساله/جویبار

29.قورمه سبـزی/مریم واسو 12 ساله/جویبار

30.سفر به مشهد/لیلا اصغریان 8 ساله/جویبار

31.یکی بود یکی نبود/لیلا اصغریان 8ساله/جویبار

32.منم می خوام بیام /امین رضی پور14 ساله/جویبار

33.وقتی برق قطع میشه کجا میره؟/ستاره ی مژده 13 ساله/جویبار

34.تیک تاک/زهرا غنیمتی 12ساله/جویبار

35.می خواهم از نویسنده ای حرف بزنم/مائده برزگر 14ساله/جویبار

36.اولین نماز/فاطمه برزکار 10ساله/جویبار

37.بچه های خنده بازار/الهه اولادی 9ساله/جویبار

38.به دنبال برادر جانی/حافظ لامع 13ساله/جویبار

39.قتل سیاه/روزبه عقیلی14 ساله/تهران

40.به من پول قرض میدی؟/محمد مرادی راد 12ساله/مشهد

41.بلا و ناقلا/محمد مرادی راد 12 ساله/مشهد

42.شهربازی/مهسا جوانمرد 10 ساله/شیراز

43.پسر فداکار/علیرضا محمدپور 12 ساله/تهران

44.خرس کوچولو/صبا زارع 8 ساله/مرودشت

45.تپلی/نیایش پیروی 7 ساله/شیراز

46.کلاس درس/حامد اصغری 13 ساله/تهران

47.مریم و مازیک هایش/شبنم سمیعی 10 ساله/مشهد

48.جوجه رنگی/آرمیتا جوکار 3 ساله/شیراز

49.کوچه 24/سامان صادقی 14 ساله/شیراز

50.مهمان آمریکایی/امیرحسین مخدومی 14 ساله/تهران

51.قلب هر انسانی حرم خداست/فاطمه رادمنش 13 ساله/بوشهر-کاکی

52.سفر پر درد سر/فاطمه رادمنش 13 ساله/بوشهر-کاکی

53.خدا در وجود هاست/فاطمه رادمنش 13 ساله/بوشهر-کاکی

54.بره ترسو/سارا کاظمی 10 ساله/شهرکرد

55.آجر لق مثل دندان لق/سارا کاظمی 10 ساله/شهرکرد

56.کمک های اولیه/مهسا افچنگی 11 ساله/سبزوار

57.حمید پسر خجالتی/هلیا داور 8 ساله/تهران

58.بچگی/مهسا مقدم 12 ساله/کرمانشاه

59.دوستی ها/مهسا مقدم 12 ساله/کرمانشاه

60.موش موشی/مهسا مقدم 12 ساله/کرمانشاه

61.اینجا تهران است/سارا ترکمن 14 ساله/تهران

62.ماه من نور می خواهی/نرگس سراجیان 14 ساله/تهران

63.موجودی از دنیای دیگر/نرگس سراجیان 14 ساله/تهران

64.ماجرای آن دزد/نرگس سراجیان 14 ساله/تهران

65.جارو برقی/سمیه تابش11 ساله/تهران

66.کراوات قرمز/سمیه تابش 11 ساله/تهران

67.قلب شکسته/سمیه تابش 11 ساله/تهران

68.الو الو/سمیه تابش 11 ساله/تهران

69.بمب ساعتی/سمیه تابش 11 ساله/تهران

70.هندوانه نارس/آزاده فهیم متعالی 13 ساله/تهران

71.مهم نیست/آزاده فهیم متعالی 13 ساله/تهران

72.مجسمه/محمد مرادی راد 12 ساله/مشهد

73.جوجه های کوچه مرغی/فاطمه اخوان کاظمی 12 ساله/شیراز

74.ابری که دوست نداشت ببارد/هستی ولیئی 11 ساله/تهران

75.ماراتن آخر/رضادلشاد 15 ساله/تهران

76.اولین قهرمان/رضا دلشاد 15 ساله/تهران

77.مار پرنده/رضا دلشاد 15 ساله/تهران

78.شکست ناپذیر/رضا دلشاد 15 ساله/تهران

79.پوریا و ریا/رضا دلشاد 15 ساله/تهران

80.کوچولوها/لیلا دلشاد 8 ساله/تهران

81.کرانچی/لیلا دلشاد 8 ساله/تهران

82.بوس مامان/لیلا دلشاد 8 ساله/تهران

83.دختر سیمرغ/زینب بزّی 15 ساله/زاهدان

84.از مدرسه تا جنگل/امید عقیقی 9ساله/تهران

85.کادوی زوری/غزل محمدی 14 ساله/تهران

86.تیم طوفان/رضا دلشاد 15 ساله/تهران

87.مستیک/رضا دلشاد 15 ساله/تهران

88.سعی و تلاش/مهسا جوانمرد 10ساله/شیراز

89.دوست من/مهسا جوانمرد 10ساله/شیراز

90.دختر جزیره/سارا ترکمن 14ساله/تهران

91.امروز من می خواهم/نازنین مقدم/؟

92.دیوار/سعیده حسامی 13 ساله/اصفهان

93.شلوار/سعیده حسامی 13 ساله/اصفهان

94.کار و بار/سعیده حسامی 13 ساله/اصفهان

95.مسمار/سعیده حسامی 13 ساله/اصفهان

96.استکان چای/زهرا مصلی نژاد 12 ساله/جهرم

97.به من بگو/زهرا مصلی نژاد 12 ساله/جهرم

98.ماسک/زهرا مصلی نژاد 12 ساله/جهرم

99.نمای نزدیک/تبسم پورخاوری 15 ساله/تهران

100.عهد اول/تبسم پورخاوری 15 اله/تهران

101.داستانی از من/ماهد خوشمنش 9 ساله/تهران

102.تقصیر من نبود/فاطمه اخوان کاظمی 12 ساله/شیراز

103.حل معمای برمودا/زینب بزّی 15 ساله/زاهدان

104.فراتر از دیدن/شیوا ادیبی 14 ساله/تهران

105.بهشتی در کویر/سیما عادلی فر 12 ساله/تهران

106.بزرگ شو/شیوا ادیبی 14 ساله/تهران

107.کفش نو/سارا مرتضی علی 15 ساله/تهران

108.جوانمردی/امید صفری 14 ساله/ایلام - مهران

109.حرص و قناعت/امید صفری 14 ساله/ایلام - مهران

110.قلب خدمتکار/آیدا چیت سازی 10 ساله/شیراز

111.مدرسه جنگلی/آیدا چیت سازی 10 ساله/شیراز

112.مادربزرگ شگفت انگیز/علی چیت سازی 15 ساله/شیراز

113.نقاش کوچولو/علی چیت سازی 15 ساله/شیراز

114.روزی که من دزد بودم/علی چیت سازی 15 ساله/شیراز

115.این دو تا نیست هفت تاست/میثم صالحی 15 ساله/تهران

116.زنگ آخر/سارا حسین پور 14 ساله/بندرعباس

117.ساعت دوازده/سارا حسین پور 14 ساله/بندرعباس

118.شکوفه هلو/سارا حسین پور 14 ساله/بندرعباس

119.قطار تهران - مشهد/سارا حسین پور 14 ساله/بندرعباس

120.مادر/سارا حسین پور 14 ساله/بندرعباس

121.شاهزاده آترس و تک شاخ/زینب بزّی 15 ساله/زاهدان

۱۲۲.کتاب اسرار/زینب بزی ۱۵ ساله/ زاهدان

۱۲۳.راز گل سرخ/زینب بزی ۱۵ ساله/ زاهدان

۱۲۴.دو نقطه/زینب روستایی ۱۳ ساله/ملایر

۱۲۵حیوان آلوده/محمدحسن علی بگی ۹ ساله/شهرضا

۱۲۶.چوب کبریت ها/آسمان شاهسوند ۷ ساله/تهران

۱۲۷.افسانه بزی که شاخ های طلا داشت/امیر سلطانزاده ۱۲ ساله/تهران

۱۲۸.سرزمین قصه ها/زینب بزی ۱۵ ساله/زاهدان

۱۲۹.زیبا اما سوزان/عسل گودرزی ۱2 ساله/تهران

۱۳۰.در جستجوی آرامش/فاطمه فاتحی ۱۲ ساله/ رشت

۱۳۱.سیزدهمین گربه/آلا سلطانزاده ۱۰ ساله/تهران

۱۳۲.عطر عجیب/غزاله بازرتابی ؟ / کرج

۱۳۳./راز اسپنته /اثر مشترک فاطمه یوسف زاده ۱۳ ساله و ویدا فغانی ۱۳ساله/ تهران

۱۳۴.ده روز در بالن/پوریا ملک یاری ۱۰ ساله/تهران

۱۳۵.هزاران بچه پادشاه/نگار عبادی ۱۱ ساله/سمنان

۱۳۶.ساعت بازنشسته/سارا ترکمن ۱۴ ساله/تهران

۱۳۷ققنوس طلایی از عمق جان آتش برمی انگیزد/نرگس سراجیان ۱۴ ساله/تهران

۱۳۸.سرگذشت یک پالتو/زینب بزی ۱۵ ساله/ زاهدان

۱۳۹.سکوت در برابر سکه ها/فائزه علوی نامور ۱۵ ساله/تبریز

۱۴۰.مترسک/فائزه علوی نامور ۱۵ ساله/ تبریز

۱۴۱.تنهایی برای همه است/ارسام صفابخش ۱۰ ساله/لاهیجان

۱۴۲.راز کهن/ارسام صفابخش ۱۰ ساله/لاهیجان

۱۴۳.گام های دوستی/مهدیه یاراحمدی ۱۳ ساله/تهران

۱۴۴.یک شاخه گل/زهرا نورانی ۱۵ ساله/تهران

145.قطره ای اشک/حوراء قاضی زاده 12 ساله/تهران

146.خاطرات ماه رمضان باران کوچولو/ثمین جمشیدی 9 ساله/کرج

147.من نه منم/ناهید بلانیان/خمینی شهر اصفهان

148.بابامو پسش بده/ناهید بلانیان/خمینی شهر اصفهان

149.ندامت/ناهید بلانیان/خمینی شهر اصفهان

150.کودکی در بیست صفحه/صبا رستمی 12 ساله/تهران

151.گنجشک دانا و روباه حیله گر/محدثه رضائی خورسند 10 ساله/لاهیجان

152.همه چی جور جوره/فاطمه مهرجوی 12 ساله/اصفهان

153.هیچ کار خدا بی حکمت نیست/فاطمه مهرجوی 12 ساله/اصفهان

154.کشکمکش/نیلوفر  هاشم نژاد 14 ساله/تهران

155.زرافه گردن کوتاه/رادمهر تقی زاده کلیشمی 8 ساله/رشت

156.نان/فرناز عباس پور 10 ساله/مشهد

157.موش در خانه/نوشین کاظمی 11 ساله/بندر دیّر بوشهر

158.کودک آسمانی/ملیحه رئیسی 11 ساله/قم

159.هیزم شکن طمع کار/فاطمه اخلاقی 12 ساله/تهران

160.ماهی قرمز کوچولو/سارا مرتضایی قهرودی 10 ساله/تهران

161.میوه های مغرور/زهرا دارابی 13 ساله/تهران

162.دوست بد/زهرا دارابی 13 ساله/تهران

163.سرگذشت من/زهرا دارابی 13 ساله/تهران

164.زندگی فلاکت بار او/زهرا دارابی 13 ساله/تهران

165.بخشایش/زهرا دارابی 13 ساله/تهران

166.زندگی یک...زهرا دارابی 13 ساله/تهران

167.مرغ بخت برگشته/زهرا دارابی 13 ساله/تهران

168.دهکده قارچ های آبی/زهرا قاضی 12 ساله/کاشان

169.مسافر کوچولو/محمد امین دریانی 9 ساله/تهران

170.مورچه کوهنورد/مانا حسن زاده خسروشاهی 13 ساله/شاهرود

171.پینوکیو و دماغش/شهین خادم 13 ساله/شیراز

172.بادکنک روی پیراهن/شهین خادم 13 ساله/شیراز

173.حواس زهرا/زینب بزی15 ساله/ زاهدان

174.تصمیم کبری/غزل محمدی 14 ساله/تهران

175.عشق روی بوم نقاشی/غزل محمدی 14 ساله/تهران

176.جذر های لالا کرده/غزل محمدی 14 ساله/تهران

177.فرار صفر/غزل محمدی 14 ساله/تهران

178.فرار/غزل محمدی14 ساله/تهران

179.فسیل/غزل محمدی 14 ساله/تهران

180.مداد نوک شکسته/عرفان ابراهیم زاده 7 ساله/تهران

181.سفر به عمق دریا/هلیا حاج میری 10 ساله/زنجان

182-خرس کوچولوی پشمالو/صبا عظیمی11ساله/رشت

183-شهر عدد ها/آلا رضایی8ساله/بوکان

184-افسانه ی کالدرا/شیدا فراهانی؟/؟

185-روزگار دکمه ی بیچاره/فاطمه اخوان کاظمی12 ساله/شیراز

186-مادر یخی/مهدی چراغی 11 ساله/قائمشهر

187-گذر نازک باد/مریم مظفری15ساله/اصفهان

188-محبت خوشبختی می آورد/ویانا یگانه14ساله/تهران

189-ستاره و ستارک/آزاده پریشانی 10 ساله/خمینی شهر اصفهان

190-داستان بی نشان/حسنا ملایی14ساله/کرمانشاه

191-جاهل دانا/مهدی چراغی11ساله/قائمشهر

192-این جا زیر باران/زهرا نقی بیرانوند13 ساله/خرم آباد

193-باباغوله/رادمان آقا هادی6ساله/آباده

194-کدوحلوایی/رادمان آقا هادی6ساله/آباده

195-مترسک تنها/رادمان آقا هادی6ساله/آباده

196-باغچه دوستی/رادمان آقا هادی6ساله/آباده

197-غول کوچولو/رادمان آقا هادی6ساله/آباده

198-گاو نادان/رادمان آقا هادی 6ساله/آباده

199-قلقلی بازیگوش/رادمان آقا هادی 6ساله/آباده

200-مداد رنگی ها/رادمان آقا هادی 6ساله/آباده

201-سلام بر عشق/فاطمه سلاحی15ساله/اصفهان

202-خداحافظ پدر/فاطمه سلاحی15ساله/اصفهان

203-به امید دیدار دوست عزیز/فاطمه سلاحی 15ساله/اصفهان

204-بلوط ها/حسین ملایری13ساله/کوهدشت

205-ماشین آخرین سیستم/حسین ملایری13 ساله/کوهدشت

206-زنگ مدرسه/حسین ملایری13ساله/کوهدشت

207-گرد و گردو/محمدرضا چالابه ای9ساله/بیستون

208-نیم چاشت/محمد رضا چالابه ای9ساله/بیستون

209-پسر شلوار قرمز/محمدرضا چالابه ای9ساله/بیستون

210-وقتی بزرگ شدم/محمدرضا چالابه ای9ساله/بیستون

211-کلید نماز/حسین ملایری13ساله/کوهدشت

212-بدجنس ها/محمدرضا چالابه ای9 ساله/بیستون

213-اینجا چیزی ننویسید/نرگس حاتم پور11ساله/کرمانشاه

214-قهوه شیرین/نرگس حاتم پور11ساله/کرمانشاه

215-ستاره و ماه/نرگس حاتم پور11ساله/کرمانشاه

216-موبایل بازی/زهرا نغمه13ساله/شهرکرد

217-تخته/زهرا نغمه13ساله/شهرکرد

218-مانتو تنگ/زهرا نغمه13ساله/شهرکرد

219-سنگ نورد/زهرا نغمه13ساله/شهرکرد

220-دوربین/زهرا نغمه13ساله/شهرکرد

221-عشق نیرویی برتر/فاطمه محمدی14ساله/کرمانم

222-در زمان خیلی قدیم که برق نبود/طهورا رشیدی7ساله/سنندج

223-خنده بادبادک/طهورا رشیدی7ساله/سنندج

224-باد خوش شانس/زیتون فیروزی9ساله/ارومیه

225-ماه محرم بود/نازنین زهرا اخوان9ساله /تهران

226-دختر افغان/شیوا ادیبی14ساله/تهران

227-این جادو نیست،تخیل نیست،حقیقت است/شیوا ادیبی14ساله/تهران

228-انشا،عیدی,تخم مرغ رنگی و دیگر چیزهای مربوطه/علی رضایی 12ساله/رشت

229-جشن زمین/هما رنجبر14ساله/کرمان

230-فرشته/لیلا ریحانی14ساله /بجنورد

231-گلستان خداوند/لیلا ریحانی14ساله/بجنورد

232-سرباز/لیلا ریحانی14ساله/بجنورد

233-شازده کوچولو/لیلا ریحانی14ساله/بجنورد

234-سنگ/فاطمه قرباندوست15ساله/لاهیجان

235-پرنده ها/مریم سادات علوی8ساله/خمین

236-بچه ای به نام قوچه/نوا سپهر آرا5.5ساله/؟

237-جد آباء معروف من/آوا فیروزی11ساله/تهران

238-گربه ای در باران و بی خان و مان/آوا فیروزی11ساله /تهران

239-دختری که توانست ملکه پری ها شود/دلآرام مرادی10ساله/تهران

240-انتظار/لیلا ریحانی14ساله/بجنورد

241.گربه مکار/تیام چگنی 7 ساله/خرم آباد

242.فرار زامبی ها از کشور/صالح رستمی 15 ساله/تهران

243.نام من گوشه/صالح رستمی 15 ساله/تهران

244.پیش ما نخواب/صالح رستمی 15 ساله/تهران

245.چگونه می توان عاشق یک سوسک بود/صالح رستمی 15 ساله/تهران

246.پسران با دردسر، دختران بی دردسر؛ دختران با دردسر، پسران بی دردسر/صالح رستمی 15 ساله/تهران

247.کشاورز/هلیا فرجی7 ساله/تهران

248.جنگل قشنگ و زیبا،خرگوش یک دوست خوب/هلیا فرجی7ساله/تهران

249.انتظار/شاهین بهرامی بیرگانی 14 ساله/اهواز

250.جیغ/شاهین بهرامی بیرگانی 14 ساله/اهواز

251.در چشم آب/شاهین بهرامی بیرگانی 14 ساله/اهواز

252.نور/شاهین بهرامی بیرگانی 14 ساله/اهواز

253.موس جادویی/آرام فهندژ 12 ساله/شیراز

254.سی دی و بی دی/آرام فهندژ 12 ساله/شیراز

255.موش بازیگوش/سجاد بوستانی 7 ساله/مشهد




 

شازده کوچولوهای داستان نویس

سه شنبه بیست و دوم آذر 1390

سلام مهربانان

از این به بعد مطالبی رو در مورد داستان وداستان نویسی به شما دوستان خوبم ارائه می دم برای خوندن این مطالب به این وبلاگ www.miriam.blogfa.com مراجعه کنید.

با مهر سیستانی

 

  

درخت سیب

نوشته غزل محمدی 13 ساله از تهران

  

خدا با صدای دلنشینی فرشته‌ها را صدا زد و با حالت نگران به آنها گفت که حتما مواظب من باشند که فرار نکنم و نروم اول صف برای به دنیا آمدن  و گرنه دوباره به بهشت  برمیگردم.  آنقدر تاکید خدا محکم بود که کمی از اکلیل  بال فرشته‌ها ریخت. فرشته خیلی به بالهای اکلیلی‌اش می‌نازید و اجازه نمی‌داد  که از آخر صف تکان بخورم. برای همین گفتم :" ا  اون بچه رو نگاه کن. رفته اول صف. داره زود می‌ره پائین. اگه دوباره برگرده بهشت خدا اخراجت می‌کنه. " فرشته دوید اول صف. من هم دویدم و داخل یک ابر قایم شدم.  

       می‌خندیدم. حسابی قالش گذاشته بودم ! حوصله ام سر رفته بود. قسمتی از پائین ابر را شکافتم  و به زمین نگاه کردم. یک چاله‌ی بزرگ دیدم که یک تابلو کنارش بود. روی آن نوشته بود : چاله میدان. دو تا آدم هیکلی وگنده دیدم که درگیر شده بودند. یکی از آنها گفت :" الان همچین می‌زنمت که کبود و  سیاه بشی." کار داشت به جاهای خطرناک می‌رسید که یک‌دفعه ابر را بستم.

       یواشکی به بیرون نگاه کردم. یکی از بچه‌ها مرا دید و رفت و به فرشته لو داد. من هم از ابر بیرون آمدم و به او گفتم :" دلم می‌خواهد آن چنان بزنمت که کبود و سیاه شوی. فرشته ما را از هم جدا کرد. فرشته‌ي مستخدم را صدا زدم و گفتم :" برایم یک لیوان بیاور ." خودم را به بی‌خیالی زده بودم. رفتم لب جوی شیر و لیوانم را پر از شیر کردم. نمی دانم چرا آن روز شیر بوی بدی می‌داد. یک خورده بالاتر از جوی را  نگاه کردم. چند بچه پاهایشان را داخل جوی شیر کرده بودند. حالم داشت بهم می‌خورد . رفتم سر جوی عسل . خرس پو را دیدم. گفتم :" نمی ترکی این قدر عسل می خوری ؟" لیوانم را پر از عسل کردم. لیوان را تا نزدیک دهانم بردم که یک‌دفعه چند تا بچه لیوان را از دستم قاپیدند. مثل اینکه قسمت نبود من آن روز هیچ به-بهی بخورم.

       یک‌دفعه چشمم به همان درخت سیبی افتاد که خدا گفته بود از ان نخورید. به سمت درخت رفتم. نگهبان بهشت را دیدم که روی زمین افتاده بود و زیر چشمش بادمجان کاشته شده بود. صدای شیطان را از پشت سرم شنیدم که می‌گفت :" بخور عزیزم !"  به به!  به به!  مگر گشنه ات نیست ؟" گفتم : " نمیشه که مجانی بخورم. باید یک قولی به من بدی." گفت :" هر چه که باشد قبول میکنم ." گفتم :" باید پارتی بازی کنی و بری با خدا صحبت کنی که مرا ببرد اول صف ."  او گفت : " حتما . عزیز دلم فقط تو بخور . "

       سیب را جلوی دهانم آوردم و یک گاز گنده زدم. آدم و حوا را دیدم که می‌گفتند : " خدا بهت رحم کنه ." یک دفعه شیطان لگدی محکم به من زد ومرا از بهشت بیرون انداخت. در‌حالی‌که ونگ‌ونگ می‌کردم خودم را برعکس در دستان خانمی که لباس سفید پوشیده بود دیدم.  او می‌گفت :" زود به دنیا آمده . دستگاه را آماده کنید . "

                                                            

                                                                              

 

 

 

شاهزاده سرزمین قصه ها

یکشنبه سوم مهر 1390

       



شازده کوچولو، طی نشستی که در کافه "فروغ" شیراز با حضور داوران این مسابقه :

احمد اکبرپور، ابوذر قاسمیان، مرضیه جوکار و فاطمه فروتن

برگزار شد، از بین 25 برگزیده مرحله اول که از میان 202 اثر رسیده انتخاب شده بودند، برندگان خود را معرفی کرد :

 

نفر اول و شاهزاده سرزمین قصه ها

غزل محمدی 13 ساله از تهران با داستان درخت سیب

که در آن ضمن استفاده ی خلاقانه از کهن الگوی هبوط آدم، توانسته با نگاهی نو، ساختاری منطقی و بی نقص بسازد.


 


 


نفر دوم، شایسته تقدیر و برنده دیپلم افتخار :

فرزانه قاطعی 13 ساله از تهران با داستان "تحفه طهرون"

«تحفه‌ی طهرون»، «فرزانه قاطعی» را برنده كرد




نفر سوم و برنده دیپلم افتخار :

علی رضایی 12 ساله از رشت با داستان "یک فنجان تاریخ داغ"

علي رضايي



نفر چهارم  و برنده دیپلم افتخار :

علی چیت سازی 14 ساله از شیراز با داستان "زنبورهای لجن خوار"




نفر پنجم مشترک و برنده دیپلم افتخار :

مهدیه یار احمدی 12 ساله از تهران با داستان "همه چیز معمولی بود"

مهديه ياراحمدي


و

محمد حسن علی بگی 8 ساله از شهرضا با داستان "فیل زیرزمینی"



چاپ داستان های برتر

داستان نفر اول را در همین وبلاگ ببینید. و داستان نفرات دوم تا پنجم را در صفحه 9 روزنامه فرهیختگان روز دوشنبه 11 مهرماه بخوانید. یادداشت داوران و دبیر جشنواره را نیز در قسمت هزار توی همان صفحه مشاهده کنید. لینک داستان ها در فرهیختگان آنلاین، برای مطالعه شرکت کنندگان در زیر گذاشته می شود.

1. درخت سیب

2.تحفه طهرون

3.یک فنجان تاریخ داغ

4.زنیورهای لجن خوار

5.همه چیز معمولی بود

5.فسل زیر زمینی


و یادداشت دبیر و داوران جشنواره

و:

گفت و گو با غزل محمدی نفر اول

گفت و گو با فرزانه قاطعی نفر دوم

گفت و گو با علی رضایی نفر سوم

گفت و گو با مهدیه یاراحمدی نفر پنجم


 

 




با مهر : مریم سیستانی

دبیر نخستین دوره مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

شیراز.سوم مهرماه هزار و سیصد و نود

 

هیئت داوران

شنبه دوم مهر 1390



احمد اکبرپور


http://ups.night-skin.com/up-91-02/tarvij-89-09-10.jpg



ابوذر قاسمیان


http://ups.night-skin.com/up-91-02/6plly61owz78f1c1uw47.jpg



مرضیه جوکار


http://ups.night-skin.com/up-91-02/ooooiubhikjl.jpg



فاطمه فروتن


http://ups.night-skin.com/up-91-02/tcyguhiko.jpg



و

دبیر جشنواره : 

مریم سیستانی


http://ups.night-skin.com/up-91-02/12333.jpg
 

برگزیدگان مرحله اول

دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390

بدین ترتیب شازده کوچولو از بین 202 اثر رسیده به جشنواره 25 داستان برگزیده مرحله اول را بدون اولویت و بر اساس ردیف ارسالی اعلام می کند. نفر اول و شاهزاده ی سرزمین قصه ها، و نیز چهار نفر دیگری که دیپلم افتخار می گیرند اوایل مهرماه معرفی می شوند.


1.ملاقات با شاه/شاهین بیرگانی/ 13 ساله از اهواز

2.ماجرای موش مخترع/شایان پورکاظم/ 12 ساله از رشت

3.ژرفا/آناهیتا آزادگر/14 ساله از تهران

4.خانم جواد/فائزه مرادی فرد/15 ساله از تنکابن

5.گرگ بره/زهرا برومند نسب/ 13ساله از اهواز

6.آرزو/محمد رضا هوشمند/14 ساله از بندر عباس

7.رازعاطفه/سارا ترکمن/13 ساله ازتهران

8.شانس/محمد رضا مومنی/11ساله از شیراز

9.یک فنجان تاریخ داغ/علی رضایی حسن آبادی/12 ساله از رشت

10.آدم خوار برقی/محمد پویا اسد سنگابی / 8 ساله از شیراز

11.همه چیز معمولی بود/مهدیه یار احمدی / 12 ساله از تهران

12.چاق ترین فیل دنیا/علی دهقان/10 ساله از کرج

13.درخت سیب/و مامان برقی من/غزل محمدی/13 ساله از تهران

14.تنها در خانه/فاطمه احمدی/14 ساله از تهران

15.تحفه طهرون/فرزانه قاطعی/14 ساله از تهران

16.فیل زیر زمینی/محمدحسن علی بگی/8 ساله از شهر رضا

17.زنبور های لجن خوار/علی چیت سازی/14 ساله از شیراز

18.قار قاری و جیک جیکی/مهدی متقیان/15 ساله از تهران

19.آسمون ابری و تیره بود/کیانا ابطحی/14 ساله از اراک

20.صبح روز پنج شنبه بود/بهاره سلیمی/14 ساله از اراک

21.سفر به فضا/شایان صورتگر/10 ساله از اراک

22.هزار پای بدون کفش/رادمهر تقی زاده کلیشمی/7 ساله از رشت

23.دنیای کاکائویی/ارسام صفا بخش راستگو/9 ساله از لاهیجان

24.ریزه/سارا ابراهیمی آباد شاپوری/14 ساله از شیراز

25.سنگ/غزال دمیرچی/14 ساله از تنکابن

 

 

 

 

شروع داوری

چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390
مهلت ارسال آثار تمام شد

شازده کوچولو در حال داوری

202 داستان رسیده است.

 

تمدید مسابقه ی داستان نویسی شازده کوچولو

چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390
شازده کوچولو مهلت ارسال آثار

را به مدت یک هفته یعنی

تا تاریخ 1390/6/22 تمدید

می کند.

با مهر

مریم سیستانی

 ویژه ی کودکان و نوجوانان داستان نویس

 

شما! بله همه ی شما کودکان و نوجوانان عزیزی که تا قبل از اول مهرماه امسال، یعنی قبل از این که به کلاس جدید بروید، زیر 15 سال، سن دارید؛ این نوشته برای شماست.

همین الان قلم تان را بردارید، و تصمیم بگیرید یک قصه بنویسید. فرقی نمی کند در مورد چی باشد، یا اصلا چه اندازه باشد، فقط کوتاه باشد. حدااقل که ندارد، اما حداکثر ده صفحه. اما اگر موضوعی پیدا کردید، که می بینید باید بلندتر هم باشد اشکال ندارد. می خواهیم راحت باشید.

فقط خوب بگردید! مطمئنم که هر کدام تان، یکی از آن جادویی هایش را توی جامدادی تان قایم کرده اید. همین که برش دارید، خودش کلمات را روی کاغذتان می ریزد. خیالتان راحت! حتا اگر تا به حال داستان ننوشته اید، و یا اصلا نمی دانید داستان چه شکلی است، همین که شروع کنید، خودش این کار را برای تان می کند! امتحان کنید! اصلا اشکال ندارد که چندتا نقص هم داشته باشد، بزرگترین نویسنده ها هم، داستان شان بدون اشکال نیست. فقط  از قلم مخصوص خودتان استفاده کنید! آن وقت داستان تان، آن قدر قشنگ و پر از ماجراهای جالب می شود، که خودتان هم تعجب می کنید. ما هم بیشتر از هر چیزی به همین خلاقیت کودکانه ی شما نمره می دهیم. نیازی نیست حتما موضوع عجیب و غریبی پیدا کنید، هرچیزی که متعلق به دنیای کودکی یا نوجوانی تان باشد، برای ما جذاب است. مثلا همین دور و برتان را نگاه کنید، آن قدر اتفاقات جالب دارد که می توانید با کمی تغییر، به داستان تبدیلش کنید، یا اصلا می توانید تصور کنید که مثل شازده کوچولو به جاهای قشنگ و ناشناخته ای سفر کرده اید.

قرار ما هم از امروز تا 15 شهریورماه. بعد از آن ما تمام داستان ها را جمع می کنیم و به داورها می دهیم، تا آن ها قشنگ ترین داستان را پیدا کنند، و نفر اول و  شاهزاده ی سرزمین قصه ها را از بین شما انتخاب کنند و به عنوان "شازده کوچولو" ی داستان نویسی ایران معرفی کنند.

داستان هایتان را می توانید به این آدرس ایمیل کنید:

 princeprize2011@gmail.com

یا این که از طریق همین وبلاگ، کامنت کنید.

فقط به هر طریقی که می فرستید، یادتان نرود که مشخصات کامل تان را پایین داستان بنویسید. اسم و فامیل، شهرتان و سن تان، و نیز شماره ی تماس. الان نیاز نیست که کپی یا اسکن شناسنامه تان را برای ما ارسال کنید، اما اگر جزء پنج نفر نهایی آمدید، خودمان با شما هماهنگ می کنیم. برای کسب اطلاعات بیشتر با دبیر جشنواره : 0393 735 0939 تماس بگیرید.

مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو، هشتم تيرماه هر سال، برابر با 29 ژوئن، سالروز تولد آنتوان دو سنت اگزوپري خالق شازده كوچولو، فراخوان خود را منتشر می کند.


با بهترین آرزوها :

مریم سیستانی (دبیر مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو)


 

بازتاب جشنواره

چهارشنبه هشتم تیر 1390

 دوشنبه : نمایه مقالات و خبرهای ادبی در دنیای مجازی

 فرشته نوبخت

 چهار ستاره مانده به صبح

 نت ساز

دمادم دیگر

خبرگزاری چوک : فراخوان مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

فرهنگخانه : کوچولوها شازده نویس می شوند

سروش علیزاده

روزنامه مردم سالاری : مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو برگزار می شود

کتابخانه

خبرگزاری آرتنا : فراخوان مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو

خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) : برای «شازده كوچولو» داستان بنويسيد، جايزه بگيريد

خبرگزاری مهر : مسابقه داستان‌نویسی «شازده کوچولو» برگزار می‌شود

انجمن علمی دانشجویی زبان و ادبیات دانشگاه تهران

در قعر هاویه هادی خشایی

روزنامه شاپرک : مسابقه داستان نویسی شازده کوچولو برگزار می شود

روزنامه فرهیختگان : شازده کوچولوی داستان نویسی ایران

شهلا شهابیان

فراخوان

چراغ های رابطه(نصرت درویشی)

خبرگزاری ایبنا نوجوان : داوران  شازده کوچولو معرفی شدند

خبرگزاری مهر : ارسال 40 داستان به مسابقه شازده کوچولو/داوران معرفی شدند

خبرگزاری آرتنا : سیستانی : آینده ی ادبیات کشورمان را روشن می بینم

 



داستان های رسیده

چهارشنبه هشتم تیر 1390

               

                                      کارتونی از محمدحسین اکبری

 

 گنج هایی که شما پیدا کرده اید:


1.زیر پل شهر/مریم ابوالحسنی/ 15 ساله از تهران

2.ملاقات با شاه/شاهین بیرگانی/ 13 ساله از اهواز

3.خرس پرنده/سامان ثانی علیا/ 12 ساله از تهران

4.بابای خوب من/احمدرضا فهندژ سعدی/ 10 ساله از شیراز

5.اگه مدرسه نمی رفتم/ احمدرضا فهندژ سعدی/ 10 ساله از شیراز

6.لامپ سوخته/آرمیتا صادقی/ 14 ساله از تهران

7.هیولا/مریم زینی/ 13 ساله از تهران

8.کلید جادو/مریم زینی/ 13 ساله از تهران

9.درخت آناناس/مهسا سمیعی/ 9 ساله از مشهد

10.پسر درس خوان/علیرضا اصغری/ 8 ساله از تهران

11.بچه ی بازیگوش/علیرضا اصغری/ 8 ساله از تهران

12.میمون بدجنس/علیرضا اصغری/ 8 ساله از تهران

13.غول ابری/هانیه دواتگر/ 11 ساله از همدان

14.خدای من این شکلی است/هانیه دواتگر/ 11 ساله از همدان

15شاپرک/نفیسه موید/ 12 ساله از لارستان

16.کلاه صورتی/شبنم محمد پور/ 15 ساله از اهواز

17.مزرعه عمو سام/مهتاب شفاعی/ 10 ساله از تهران

18.یک فنجان قهوه میل دارید؟/مهتاب شفاعی/ 10 ساله از تهران

19.بهشت/مهتاب شفاعی/ 10 ساله از تهران

20.پول یامفت/شاهین بیرگانی/ 13 ساله از اهواز

21.موش آباد/شایان پورکاظم/ 12 ساله از رشت

22.مسابقه موش و فیل/شایان پورکاظم/ 12 ساله از رشت

23.ماجرای موش مخترع/شایان پورکاظم/ 12 ساله از رشت

24.ماجرای موش کوچولو/شایان پورکاظم/ 12 ساله از رشت

25.عاقبت موش بامزه/شایان پورکاظم /12 ساله از رشت

26.دوستی موش و گربه/شایان پورکاظم / 12ساله از رشت

27.در جستجوی دزد عسل/شایان پورکاظم/ 12 ساله از رشت

28.داستان گروه پنهان/شایان پورکاظم /12 ساله از رشت

29.مهمونی مامان بزرگ/مهشید جوانمردی / 11ساله از شیراز

30.شازده کوچولو/ وحید سلطان محمدی/ 8 ساله از تهران

31.ژرفا/آناهیتا آزادگر/14 ساله از تهران

 32.خواهر کوچک من/بردیا تقی پور /7 ساله از رشت

33 .خانم جواد/فائزه مرادی فرد/15 ساله از تنکابن

34.موبایل/فائزه مرادی فرد/15 ساله از تنکابن

35.گرگ بره/زهرا برومند نسب/ 13ساله از اهواز

36.سوپرمن شماره نه/ساناز پیروی نژاد/ 14 ساله از اراک

37.مردان آتشین/ساناز پیروی نژاد/ 14 ساله از اراک

38.آخرین آهو/مریم روستا/ 11 ساله از مرودشت

39.نیایش/زهرا زارع / 11 ساله از مرودشت

40.کتاب طلایی/حامد میری/12 ساله از تهران

41.معنای زندگی/شبنم نصیر آبادی/13 ساله از شیراز

42.حرف های یک کفش/سیما صالحی/12 ساله از نهاوند

43.آرزو/محمد رضا هوشمند/14 ساله از بندر عباس

44.عروسک سخن گو/امیر محمد داود آبادی/13 ساله از اراک

45.رازعاطفه/سارا ترکمن/13 ساله ازتهران

46.لیوکا و ایلیکای با هوش/آناهیتا هدایتی فرد/10 ساله از تهران

47.مشکل تعطیلات تابستان/آناهیتا هدایتی فرد/10 ساله از تهران

48.نصیحت پدر/آناهیتا هدایتی فرد/10 ساله از تهران

49.شیر و خرس/داوود فرزین آبدهگاه/11 ساله از گچساران 

50.فرشته های زمینی/آرین برامکه/10 ساله از شیراز  

51.کاروان شهر گلها/علی اکبری/6ساله از جهرم

52.دعا/فاطمه سادات آقایی/14 ساله از تهران

53.معما/فاطمه سادات آقایی/14 ساله از تهران

54.یکی بود یکی نبود/محمدامین دهقانی/7ساله از شیراز   

55.مامان مگسی کجاست؟/علی قاهری بدر /11ساله از تبریز      

56.آخر دنیا کجاست؟/نوشین کاظمی/بندر دیر

57.حمام ماهی ها/سینا شریعت زاده/11 ساله از تبریز

58.اسم من فاطمه نیست/پونک شریعت زاده/10 ساله از تبریز

59.رها نماز می خواند/ماهنی طالبی/2.5 ساله از تبریز

60.اسب/رها قاهری بدر/2 ساله از تبریز

61.شانس/محمد رضا مومنی/11ساله از شیراز

62.دوستی با گنجشک ها/صبا سالاری/8ساله از تهران

63.موش موشی/مهسا مقدم/11 ساله از کرمانشاه

64.بچگی/مهسا مقدم/11ساله از کرمانشاه

65.دوستی ها/مهسا مقدم/11 ساله از کرمانشاه

65.یک فنجان تاریخ داغ/علی رضایی حسن آبادی/12 ساله از رشت

66.یک کبوتر تنها که مادر شد/آزاده پریشانی/8 ساله از خمینی شهر

67.شاهزاده ها هم بایستی مسواک بزنند/ثمین آقایی نژاد/7 ساله از تبریز

68.بچه گربه ها/سینا شریعت زاده/11 ساله از تبریز

69.دستور پخت غذای عفونی/محمد پویا اسد سنگابی/8 ساله از شیراز

70.عروسک کوچک من/سهیلا واقفی/ 10از شیراز

71.مامان ستاره گم شد/محمد پویا اسد سنگابی/8 ساله از شیراز

72.قصه ی جادو گر/ محمد پویا اسد سنگابی/8 ساله از شیراز

73.قصه ی فضینه/محمد پویا اسد سنگابی/8 ساله از شیراز

74.گل های باغچه/ ندا فروزان/  10از اهواز

75.قصه ی آقا ماره/محمد پویا اسد سنگابی/ 8 ساله از شیراز

76.مشکلات آقا ماموته/محمد پویا سنگابی / 8 ساله از شیراز

77.موش قز قزی/محمد پویا اسد سنگابی/ 8 ساله از شیراز

78.قصه ی خورشید/محمد پویا اسد سنگابی / 8 ساله از شیراز

79.یه سوسکی بود دلش می خواست گردنش دراز بشه مثل زرافه/محمد پویا اسد سنگابی/8 ساله از شیراز

80.یه سوسماری کفش می خواست/محمد پویا اسد سنگابی/8 ساله از شیراز

81.یه شب و روز بودند با هم ازدواج کرده بودند/محمد پویا اسد سنگابی/ 8 ساله از شیراز

82.یه ماهی بود آبی رنگ،که تو آب بود/محمد پویا اسد سنگابی / 8 ساله از شیراز

83.آقا خورشید/محمد پویا اسد سنگابی/8 ساله از شیراز

84.آدم خوار برقی/محمد پویا اسد سنگابی / 8 ساله از شیراز

85.جعبه مداد رنگی/فاطمه تن/ 13 ساله از تهران

86.پادشاه زور گو و دخترش/شیرین رحیمدل/8 ساله از یزد

87.تولد مادر/سید امیر حسین سعید/8 ساله از قم

88.حسین و مهناز/سید امیر حسین سعید/8 ساله از قم

89.هنوز درست نشده/فاطمه سادات سعید/12 ساله از قم

90.سرزمین لالایی های مادر/مهدیه یار احمدی/12 ساله از تهران

91.شهاب سنگ/مهدیه یار احمدی /12 ساله از تهران

92.همه چیز معمولی بود/مهدیه یار احمدی / 12 ساله از تهران

93.آیلین دختری شجاع و مهربان/نرگس سراجیان تهرانی/13 ساله از تهران

94.ترانه باران/سارا ترکمن/13 ساله از تهران

95.اتفاقاتی عجیب در کلاس ادبی/مهرسا هاشم پور بختیاری/9 ساله از تهران

96.فرشته کوچولو/سارا علایی/8 ساله از تهران

97.ماه و مینا/زهرا مطلق/10 ساله از اراک

98.مغازه ی عروسک فروشی/آیدا برزگر/9 ساله از شیراز

99.چاق ترین فیل دنیا/علی دهقان/10 ساله از کرج

100.ممنون که سوت زدید/فاطمه سادات سعید/12 ساله از قم

101.طاوسی که شاه شد/سید امیر حسین سعید/8 ساله از قم

102.به خاطر یک کاسه/غزل محمدی/13 ساله از تهران

103.تاس کباب/غزل محمدی/13 ساله از تهران

104.حیف نان/غزل محمدی/13 ساله از تهران

105.درخت سیب/غزل محمدی/13 ساله از تهران

106.دومین گیلاس/غزل محمدی/13 ساله از تهران

107.مامان برقی من/غزل محمدی 13 ساله از تهران

108.معجزه/غزل محمدی/13 ساله از تهران

109.هفت سین محله/غزل محمدی/13 ساله از تهران

110.بهترین جای مدرسه/فاطمه احمدی/14 ساله از تهران

111.تنها در خانه/فاطمه احمدی/14 ساله از تهران

112.روز امتحان/فاطمه احمدی/14 ساله از تهران

113.کفش/فاطمه احمدی/14 ساله از تهران

114.بلیط شانس/فرزانه قاطعی/14 ساله از تهران

115.تحفه طهرون/فرزانه قاطعی/14 ساله از تهران

116.خرک چموش نقره ای/فرزانه قاطعی/14 ساله از تهران

117.شهر بازی/فرزانه قاطعی/14 ساله از تهران

118.فداکاری/فرزانه قاطعی/14 ساله از تهران

119.فیلم شبانه و چشم های پف کرده/فرزانه قاطعی/14 ساله از تهران

120.درخت خواب آلود/هستی آقا مجیدی/11 ساله از کرج

121.داستان جواد/ سید محمد جواد رضوی/4 ساله از قم

122.خواهر برادر مهربان/زهرا سادات رضوی/10 ساله از قم

123.قصه زهرا/زهرا سادات زضوی/10 ساله از قم

124.فیل زیر زمینی/محمد حسن علی بگی/8 ساله از شهر رضا

125.گرگ گرسنه/شیدا امامی راد/10 ساله از سنندج

126.خداحافظ خانواده ی آقای هاشمی/شیدا امامی راد/10 ساله از سنندج

127.کسب حلال/علی قاهری بدر/11 ساله از تبریز

128.سی دی پر درد سر/علی رضا دقیقی خدا شهری/12 ساله از تهران

129.بدون عنوان/زهرا سیاح/11 ساله از شیراز

130.جوجه های آخر پاییز/ملیکا موسوی نیکو/12 ساله از تهران

131.شاهزاده/سینا شریعت زاده/11 ساله از تبریز

132.چشمانم را به تو می سپارم/ارمغان داودی/13 ساله از بندر گناوه

133.فرشته ای پر کشید/محسن ولی نسب شاهعلی

134.آزاد مرد/محسن ولی نسب شاهعلی

135.ایمان و سایه های شوم مرگ/محسن ولی نسب شاهعلی

136.لمس تنهایی ماه/محسن ولی نسب شاهعلی

137.در میان فرشتگان/محسن ولی نسب شاهعلی

138.تار/محسن ولی نسب شاهعلی

139.آن که می رفت/محسن ولی نسب شاهعلی

140.چادری در باد/محسن ولی نسب شاهعلی

141.گم نخواهم شد/محسن ولی نسب شاهعلی
.

142.چرا لاکِ لاک پشت ها نقش و نگار های زیبا دارد؟/نرگس صالحی/13 ساله از اصفهان

143.مجسمه ای که آرزو داشت/نرگس صالحی/13 ساله از اصفهان

144.بدون عنوان/نرگس صالحی/13 ساله از اصفهان

145خرس کوچولوی تنبل/هستی گل باباپور/9 ساله از ساری

146.زنبور های لجن خوار/علی چیت سازی/14 ساله از شیراز

147.شیر سرد/علی چیت سازی/9/5 ساله از شیراز

148.در بیابان/زهرا چیت سازی/9/5 ساله از شیراز

149.جنگ همگانی/زهراچیت سازی/9/5 ساله از شیراز

150.سر زمین دو چرخه/زهرا چیت سازی/9/5 ساله از شیراز

151.سگی/امیر علی اوجی/4 ساله از شیراز

152.جوجه ای/امیر علی اوجی/4 ساله از شیراز

153.قصه ی یک آب نبات چوبی/محمد اشکان زیّانی/5 ساله از شیراز

154.دخترکی با چکمه های سوراخ/نرگس رجبی امیری/14 ساله از شیراز

155.قار قاری و جیک جیکی/مهدی متقیان/15 ساله از تهران

156.آب نبات/مهدی متقیان/15 ساله از تهران

157.به سوی صلح/شایان صورتگر/10 ساله از اراک

158.آسمون ابری و تیره بود/کیانا ابطحی/14 ساله از اراک

159.صبح روز پنج شنبه بود/بهاره سلیمی/14 ساله از اراک

160.کم نه به اندازه/شایان صورتگر/10 ساله از اراک

161.کوروش و خرگوش/شایان صورتگر/ 10 ساله از اراک

162.سفر به فضا/شایان صورتگر/10 ساله از اراک

163.لاک پشت فرز/رادمهر تقی زاده کلیشمی/7 ساله از رشت

164.هزار پای بدون کفش/رادمهر تقی زاده کلیشمی/7 ساله از رشت

165.ریزه/سارا ابراهیمی آباد شاپوری/14 ساله از شیراز

166.دنیای مهربان/سپیده ابراهیمی آباد شاپوری/6 ساله از شیراز

167.راحیل شاهزاده ی رویا/مهدی ایزانلو/13 ساله از بجنورد


168.اژدها ی قرمز/فاطمه سادات آقایی/14 ساله از تهران

169.دنیای کاکائویی/ارسام صفا بخش راستگو/9 ساله از لاهیجان

170.مرتضی/غزال دمیرچی/14 ساله از تنکابن

171.سنگ/غزال دمیرچی/14 ساله  از تنکابن

172.گوش ماهی ها/فاطمه لیاقت/13 ساله از اصفهان

173.صندوقچه ی مادر بزرگ/
فاطمه لیاقت/13 ساله از اصفهان

174.شناگر حرفه ای/
فاطمه لیاقت/13 ساله از اصفهان

175.آخرین جمله/
فاطمه لیاقت/13 ساله از اصفهان

176.تمنا/
فاطمه لیاقت/13 ساله از اصفهان

177.شمع های نذری/فرزین رحمانی/15 ساله از تهران

178.پنجاه سال/
فرزین رحمانی/15 ساله از تهران

179.شب آرام/
فرزین رحمانی/15 ساله از تهران

180.ماه شتابان/
فرزین رحمانی/15 ساله از تهران

181.گفت و گو با اواکا/
فرزین رحمانی/15 ساله از تهران

182.پیرهن مهتاب/
فرزین رحمانی/15 ساله از تهران

183.ذرت مکزیکی/
فرزین رحمانی/15 ساله از تهران

184.آب مروارید/زهرا نظری/12ساله از تهران

185.دست و پای بسته/
زهرا نظری/12ساله از تهران

186.جایزه ی صد میلیونی/
زهرا نظری/12ساله از تهران

187.ماه تخم مرغ را بلعید/محدثه علی پور/12 ساله از یزد

188.چمدان/احمد ثابت عهد/14ساله از تهران

189.عصای سفید/
احمد ثابت عهد/14ساله از تهران

190.قهوه ی سرد/
احمد ثابت عهد/14ساله از تهران

191.فرشته ی خونخوار/
احمد ثابت عهد/14ساله از تهران

192.تالار سرخ/
احمد ثابت عهد/14ساله از تهران

193.آتشفشان کوچک/
احمد ثابت عهد/14ساله از تهران

194.پس انداز/امینه  رازقی/10 ساله از شیراز


195.سعید و سارا/
امینه  رازقی/10 ساله از شیراز

196.کلاه بردار/حمید دیندارلو/14 ساله از شیراز

197.صندلی کلاغ ها/
حمید دیندارلو/14 ساله از شیراز

198.آقای  الف/
حمید دیندارلو/14 ساله از شیراز

199.تاس استخوانی/رزیتا کاظم پور/13 ساله از تهران

200.کلافه/
رزیتا کاظم پور/13 ساله از تهران

201.هزار تب/سهیلا معصومی/15 ساله از مشهد

202.زیاد هم شبیه هم نبودیم/ساقی رحمانی/14 ساله از تهرا

خرید اینترنتی

دانلود

دانلود